

دیگر چیزی نمانده است . چند قدم کوتاه تا صبحی که فرداست و از راه می رسد روزی که چقدر شماره کرده بودم شماره کرده بودیم شماره...
کنارم ایستاده ای حالا و این عاشقانه ترین به روز شدنم را کنار تو جشن می گیرم...
فرا روز جشن معصومانه ماست . به خودمان تبریک می گویم با همه آرزوهای خیلی خوب...
ادامه مطلب "اسمهای دوست داشتنی" را بعد از ایام عید پی خواهم گرفت. اما بگذارید این پست را به " بهار" بپردازم ...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
رسیید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند و رسیدیم از پس اینهمه سال به شکوفه و بهار که چقدر مانده بودم چشم به راهش... معصوم به خواب رفته بودی و تا خود صبح دلم نیامده بود چشم بر هم بگذارم . مانده بودم به پای دل که دلش نیامده بود آنهمه حظ را به خوابی بفروشد و آن اول بود...
باد می رفت به سروقت چنار،
من به سر وقت خدا می رفتم...
این روزها دارد اتفاقی عزیز از راه می رسد با شکوفه و نسیم بهار و چه معصومانه از پس اینهمه چشم انتظاری و بی قراری ... گفتم تنها ترین و غمگنانه ترین نگاه زمین از آن من بود آن روز پاییزی که رسید و مرا با خود برد که برد... - تو اگه دوست می خوای خب منو اهلی کن. آن روزها انگار همه مانده بودند بی دوست اما تو انگار زندیگم را چراغان کرده باشی، گفتم چه شادم به دوستی تو که مرا چنین دوستی داد خدای و برایت نوشتم، روز به روزش را نوشتم و شماره زدم. حالا بگذار شماره از تو بپرسم و قند در دل من ...
بهار دارد از راه می رسد. چند ساعت بیشتر نمانده است. خوابیده ای و من برایت دعای شکوفه و باران می خوانم. نشسته ام روبروی تو و تمام کتابهای جهان در دستم نیمه کاره می مانند که چشمم در بهشت است آن که من دیدم نه رخسار و دستم در کمند است آن که وی دارد نه گیسو - گفتم دیگر چیزی نخواهم خواند جز آنکه ترانه ی بهار باشد...
بهار دارد از راه می رسد. این بهار برای من طعم مخصوصی دارد، هوای مخصوصی دارد ، اتفاق مخصوصی دارد و دوستش می دارم...
سال نو مبارک...![]()
گفتم هميشه وقتی می رسيم به راهی که چند سويه می شود و هر سويش به جايي بی نام ختم ، نامی را به خاطرمی آوريم که دوستش داريم تا روی يکی از اينهمه راههای شاخه شاخه بگذاريم و دلمان خوش باشد که مثلا راه فلان را انتخاب کرده ايم. هميشه ی خدا کار بشر همين بوده، اسمهای دلخواهش را بر می دارد و می چسباند به هر چه دلش خواست، تا مثلا يکی برود به عرفان يکی به اشراق يکی به ظلمت و يکی به هيچ جا...
گفتم ابراهيم بتهای کوچکتر را شکست و تبر را بر دوش ان بت بزرگ گذاشت و بعد اعلام کرد که بت بزرگ همه آن بتهای ديگر را شکسته است. کسی حرفش را باور نکرد و ابراهيم گفت حالا که می گوييد اين بت بزرگ توان شکستن ندارد، توان محافظت از ديگر بتان را ندارد چگونه آن را می پرستيد... بعد اين روايت آمد يکراست نشست توی کتابهای مقدس و همه گفتند احسنت عجب استدلال محکمی کرد ابراهيم و نيشخند زدند که عجب مردمان نادانی بودند آن همه آدم که باورشان نمی شد يک بت دستساز نمی تواند خدا باشد. گفتند اصلا چطور می شود بتی را با دست ساخت و سپس آن را به عنوان خدا يا حتی نماينده آن پرستش کرد! بعد هم به خودمان باليديم که عجب خدای خوبی داريم ما، که اصلا مثل خدای مردمان زمان ابراهيم مسخره و دستساز نيست!
يکی می پرسيد چطور می شود بشر به حماقتی برسد که بت يا اشيای بی جان و جاندار را به عنوان خدا يا نماد آن پرستش کند؟ گفتم کجای کاری عزيز من حماقت وقتی از ما دور می شود و قرار نيست ما را به آن صفت بنامند ، لمس کردنی می شود اما زمانی که حماقت در ما جريان دارد و با همه وجود مرتکبش می شويم به راحتی نمی توانيم درکش کنيم و اصلا ناخودآگاه و خودآگاه ما در برابر کسی که از حماقت ما سخن بگويد به مبارزه بر می خيزد و آنقدر شلوغ می کند که قوه تعقل تعطيل شود. اصلا در مورد پايبندی به اعتقادات بشری – که اکثر اعتقادات بشری به صورت موروثی منتقل می شود – وراثت است که نقش مهمی بازی می کند و بعد حماقت و در انتها اگر فرصتی ماند عقل و باز مجالی اگر بود قلب...
بشر اوليه که عقايد توتمی داشت- توتم عموما يک حيوان بود و در برخی موارد پاره از يک حيوان و گاهی چيزی مثل خورشيد- برای ارتباط با امر مقدس خود و نيايش، آدابی را انجام می داد که در برخی مواقع حتی به صورت کامل به اديان پيشرفته تر منتقل شده است. روند پيدايش خدايان را در طول تاريخ بشر و شکل گيری اديان را که بررسی کنيم به نکته جالبی می رسيم و آن اين است که قرار بوده بشر چيزی با مشخصات و توانييهای خاص اختراع کند- به خاطر نيازها و ناتوانی های روانی و اجتماعی که احساس می کرده است- و اسمش را خدا و نام نوع برقرای رابطه با آن را دين بگذارد، سپس در مقاطع تاريخی مختلف در حد شعور خود اين کار را انجام داده و حتی در اکثر موارد از پيشنيان نيز کپی برداری کرده و ضمن رد آنها –در ظاهر- با تغيير ظواهر به همان سياق ادامه داده است.
اين می شود که می توانيم ردپای خدايان اديان مختلف و فرستاده های او را و ردِّ آداب دينی را در رسوم گذشتگانِ به ظاهر نادان و بت پرست يا توتم پرست بيابيم.
در روزهای بعد اگر مجال و عمری باقی بود به بررسی تحليلی تاريخ اديان و متون مقدس خواهم پرداخت اميد که راهی به جايي باز کند. اما ناگزيرم از اعتراف اينکه اين بررسی ها به طور قطع نشان دهنده روابط و حقايقی تاريخی در مورد اديان خواهد بود اما شايد در خصوص حقيقت و گوهر هستی ما را تنها به يک نمی دانم بزرگ برساند. در هرحال اين مسير را پی می گيريم؛ شايد که حقيقت در جايي به سويمان عنايتی کرده و ما را به يقينی شخصی هدايت کند.
رمان " سبکی تجمل ناپذیر هستی" اثر میلان کوندرا که با نام " بار هستی" توسط پرویز همایون پور در ایران به چاپ رسیده، اثری بسیار روانکاوانه و ارزشمند است. در این مجال در پی بررسی بحرانهای هویتی انسان مدرن ، شخصیتهای این رمان به اجمال مورد کنکاش و بررسی قرار گرفته اند( جملات کتاب و شماره صفحات از ترجمه فارسی نقل شده اند):
ميلان و کوندرا معتقد است که رُمان ماهيتاً در جست و جوي کشف معماي « من » است. نه آنکه در صدد کشف اين معما برآيد، نه؛ رُمان با اين پرسش که « من » چيست و چه وضعي در جهان دارد آغاز مي شود. براي بررسي بحران هويت در شخصيتهاي اين رمان كوندرا با يد از مفهوم «من» عبور كنيم و به تعريفي كه هر كدام از شخصيتها درگير آن هستند نگاهي دقيق داشته باشيم.
منِ پنهان در شخصيتهاي اصلي رمان را به گفته خود كوندرا در چند كلمه كليدي مي توان جستجو كرد. اين کلمات برای ترزا عبارتند از : روان، سرگيجه، ضعف، عشق شاعرانه و بهشت و برای توما سبکی و سنگينی .در فصل سوم کلمات کليدی وجودی فرانز و سابينا با تحليل اين کلمه ها بررسی می شود: زن، وفاداری، خيانت، موسيقی، تاريکی، روشنايي، راهپيمايي، زيبايي، وطن، گورستان و ... . تفسير هر کدام از اين کلمه ها نزد شخصيتهای داستان، نسبت به ديگری تفاوت اساسی دارد و وجهی از سرگشتگی انسان را نمايش می دهد.
رمان سبکی تحمل ناپذير هستی، تفکر و کاوش درباره زندگی انسان و تنهايي او در جهان است، جهانی که دامی بيش نيست و بشر – مغرور و سرگردان – در ريسمان های به هم تنيده ی آن تلاش می کند.چگونه بار هستی را به دوش می کشيم؟ آيا « سنگينی » بار هول انگيز و « سبکی » آن دلپذير است؟ « بحران بشريت اروپايي» زمينه اصلی نوشته های کوندراست. جهان و مسير تحول آن به گفته ی هيدگر، بشريت را در «فراموشی هستی» فرو برده است. { هنر رمان- ميلان کوندرا- پرويز همايون پور} و انسان نه تنها نسبت به مفاهيم پيرامونی بلکه حتی به اساسی ترين مفهوم يعنی « انسان» و «خويشتن» نيز بی توجه شده است. انسان مدرن دنباله بی قواره ای از انسان سنتی است. که علاوه بر همه جهالتهای انسان سنتی نسبت به مفاهيم اساسی هستی - مانند : انسان، خدا، زندگی، مرگ و...- ؛فراموشی عميق خود نسبت به درک مفاهيم ساده ای چون: باران، گريستن، دويدن، خورشيد و ... را نيز به دوش می کشد.
ترزا
ترزا : ترزا نميتواند تن را به عنوان همه هستي انسان قبول كند. رابطه نا معلوم ميان تن و روان او را بارها به مقابل آينه مي كشاند. براي شما چه اتفاقي مي افتد «اگر هر روز بينيتان يك سانتي متر درازتر شود» {ص168}. در ظرف چه مدت ديگر كسي شما را نخواهد شناخت؟ «اگر هر قسمتي از بدنتان بزرگتر و كوچكتر شود» {ص 168} آيا هنوز شما وجود خواهيد داشت؟ پس چه رابطه ای ميان ترزا و کالبد او وجود می داشت؟ ترزا به دنبال درک مفهوم خويشتن خود است. او از درک مفاهيم کالبد و روان و رابطه ميان آن دو ناتوان مانده است. و نمی تواند خود را در جايی ميان اين دو مفهوم تعريف کند.
ترزا با آرمان خواهی ساده دلانه خود ابطال تمام تضادها، ابطال دوگانگی تن و روان و حتی ابطال زمان را آرزو می کند و چون تحقق خواسته هايش امکان پذير نيست رنج می برد و روياهای وحشتناک می بيند. روياهای دردناک ترزا بازتاب غم و اندوه بی پايان اوست در سرگردانی ميان تضادهای هستی. «روياهای ترزا مانند تم اصلی يک آهنگ يا مانند فيلم های سريال تلويزيونی تکرار می شد. برای مثال رويايي که اغلب باز می گشت رويای گربه هايي بود که به صورت او می پريدند و بر پوست او چنگ می زدند. در ايالت «بوهم» گربه در زبان عاميانه به معنای دختر قشنگ است، ترزا خود را مورد تهديد زنان احساس می کرد، مورد تهديد همه زنان و از همه شان وحشت داشت.» { ص 48}
در رويای ديگری ترزا می بيند که دور استخر با جمعی از زنان پشت سر هم و برهنه راه می رفتند و هنگامی که يکی از زنان خطايی می کرد توما او را با تير از پا می انداخت. اما دهشت و هراس اين رويا از زمانی که توما تير اول را شليک می کرد شروع نمی شد، بلکه از همان ابتدا هولناک بود. برهنه راه رفتن با قدم های نظامی ميان ساير زنان در ذهن ترزا به تمامی تصويری از وحشت بود. زمانی که در خانه مادرش زندگی می کرد حق نداشت درِ حمام را با کليد به روی ديگران ببندد. مادرش به اين ترتيب به او می گفت « تن و بدن تو مانند همه تن های ديگر است. تو حق نداری احساس خجالت کنی، تو هيچ حق نداری چيزی را که ميلياردها نمونه آن به شکل يکسان وجود دارد پنهان سازی» {ص85} مادر ترزا نماد بی رحمی دنيای مدرن است. بی رحم در همسان سازی انسانها و کاهش ارزش انسانی به يک مشت سلول فاسد شونده.
مدرنيته شما را به جای تجربه شاد بودن به تظاهر شادی می کشاند ؛چرا که با افتادن به ورطه «فراموشی هستی» و ابزاری شدن همه ی زندگی، شاد بودن هم به مفهومی وابسته به ابزار تبديل شده است. شاد بودن بيشتر تظاهر به شکلی از حالات روحی است که از ياد رفته است. اما شما بايد تظاهر کنيد که هنوز می توانيد درکش کنيد. « يک چيز وحشتناک ديگری هم در آغاز رويا وجود داشت؛ تمام زنان می بايست آواز بخوانند! نه فقط تن و پيکرشان – همچون ابزار صدادار بدون روح – به يک شکل بی ارزش شده بودند، بلکه زنان می بايستی از اين وضع ابراز خوشحالی هم می کردند.» {ص86} آنان مرگ آتی خود را جشن گرفته بودند، مرگی که تشابه آنان را مطلق می کرد.
در تنهايي شديد انسانها در دنيای مدرن، روی آوردن به زندگی با حيوانات بسيار شايع شده است. چرا که انسان گمان می کند از معصوميت و پاک بودن اين همدم جديد خود مطمئن است. و شايد روزگار معصوميتها و عشقهای اسطوره ای برای انسان به سر آمده باشد. روزگاری خداوند برای آدم همدمی از پاره خودش خلق نمود تا در کنار هم آرام گيرند. حال که انسان خداوند خود را کشته است چرا همدمش را نگه دارد؟ «برای ترزا کلمه عشق پاکِ ناب خيلی اهميت داشت.» برای ترزا اين عشق خيال و تصوری بود که همچون خاطره ای از بهشت در ذهن ما مانده است. « سگ هرگز از بهشت رانده نشده است. حيوانات از دوگانگی تن و روان هيچ آگاهی ندارند و تنفر و بيزاری نمی شناسند و چنين است که ترزا خود را در کنار سگش اين همه شاد و راحت احساس می کند» {ص312} به عقيده ترزا عشق ناب را تنها حيوانات می توانند به انسان تقديم کنند. « زيرا از بهشت رانده نشده اند.»
ترزا از خيانتهای پی در پی توما رنج می کشد، او حس خوشبخت بودن را از دست داده است و با اينکه می خواهد تکيه گاهی برای توما باشد می بيند که « بيش از حد به خود ارج گذاشته بود و برای توما باری به شمار می رفت» {ص 59} «ترزا با خود مي انديشيد وقتي فرد قوي آنقدر ضعيف مي شود كه به فرد ضعيف بي حرمتي مي كند، فرد ضعيف بايد براستي خود را قوي بداند و او را ترك كند...» {ص102} پس مي خواهد كه به عقب، به همان پايين كه از آنجا آمده بود باز گردد. بر سر ترزا چه آمده است؟ به اين پاسخ مي رسيم كه او گرفتار سرگيجه است. اما سرگيجه چيست؟به دنبال تعريف مي گرديم و به آنجا مي رسيم كه سرگيجه عبارتست از «گيجي يا ميل غلبه ناپذير به افتادن.» {ص102}اما اين تعريف بيدرنگ در متن رمان تصحيح مي شود « .. سرگيجه همان سرمست شدن از ضعف خويشتن است. آدمي به ضعف خويش آگاهي دارد و نمي خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلكه خود را به آن تسليم مي كند. آدمي خود را از ضعف خويش سرمست مي كند،مي خواهد هر چه ضعيف تر شود،مي خواهد در وسط خيابان جلوي چشمان همگان در هم فروريزد، مي خواهد بر زمين بيفتد، واز زمين هم پايين تر برود.» {ص103}
ترزا با همه علاقه ای که به توما دارد در می يابد که در تمام مدت زندگی در ناخودآگاهش ضعف و فترت توما را آرزو می کرده است « او با خود می انديشيد در تمام مدتی که با توما بوده است از ضعف خويش عليه او سو استفاده کرده است» { ص 327} « ترزا حتی در روياهايش – چون به نقطه قوت اين مرد قوی پی برده بود- درد و رنج خود را به نمايش می گذاشت تا توما را وادار به عقب نشينی کند» {ص327} اين وضع تا لحظه ای ادامه يافت که توما ديگر قدرتی نداشت و زمان پيری او فرا رسيد . آن زمان بود که ترزا دريافت تحقق آرزويش در رويايي که توما را چون خرگوشی ضعيف در آغوش گرفته بود ، صورت گرفته است.
توما:
توما در روند داستان همه زندگيش را به دست يک رشته اتفاقات شش گانه می سپارد. اتفاقاتی که او را به سوی ترزا –يشخدمتی در يک شهر کوچک – می کشاند. توما به خاطر عشق ترزا که جلوه « اتفاق مطلق» است آزادی، حرفه و همه چيز خود را فدا می کند در حالی که هيچ وقت از درستی انتخاب خود مطمئن نمی شود. « توما سرانجام دريافت که شک و ترديد امری کاملا طبيعی است. آدمی هرگز از آنچه بايد بخواهد آگاهی ندارد. زيرا زندگی يکبار بيشتر نيست و نمی توان آن را با زندگیهای گذشته مقايسه کرد و يا در آينده تصحيح نمود.» {ص38}
توما در تمام طول داستان با عدم قطعيت قدرتمندی درگير است. با اينحال پيش می رود و هيچ وقت در نمی يابد که انتخابهايش را درست انجام داده است يا نه؟ « يکبار حساب نيست، يکبار چون هيچ است. فقط يکبار زندگی مردن مانند هرگز زندگی نکردن است» { ص 38} حتی زمانی که توما با به خطر انداختن زندگی خويش به دنبال ترزا به پراگ اشغال شده برگشت با خود می انديشيد « «ضروری است» مايه اصلی حديث يگانه عشق او نبوده است، بلکه « می توانست کاملا طور ديگری اتفاق افتد» مايه اصلی آن بوده است.» {ص66}
او قربانی خواسته های قدرت حاکمه می شود، شغل و موقعيت اجتماعی مناسب خود را به خاطر سو تفاهمی که برای قدرت حاکم به وجود آمده از دست می دهد . حکومت از يک طرف و مبارزان کوتاه فکر از طرف ديگر می خواهند او را به نفع خود مصادره کنند. اما او آنقدر مقاومت کرد که شغلش را به عنوان يک پزشک جراح از دشت داد و به کار شيشه پاک کنی مشغول شد اما باز می داست که در برزخ عدم قطعيت زندگی خويش، هيچ معلوم نيست که تصميم درستی گرفته باشد.
توما پس از دوسال تجربه زندگی خانوادگی، زن اول و فرزندش را به راحتی و بدون هيچ ناراحتی رها می کند.به نظر او« هيچ دليلی وجود نداشت که بايد کودک خودش را بيشتر از کودک ديگری دوست بدارد چرا که آنها جز به سبب بی احتياطی در يک شب، هيچ بستگی با يکديگر نداشتند.» {ص 41} توما به خاطر اين نوع استدلالات از طرف پدر و مادر خود نيز طرد می شود.
پس از آشنايي او با ترزا با اينکه تا پايان زندگی از ترزا جدا نشد و همه زندگيش را به خاطر او به خطر انداخت، هيچ وقت نتوانست وفاداری کامل خود را حفظ کند. در خصوص ارتباط با زنان او نمونه کامل يک انسان بی قيد است که به هيچ قاعده ای پايبند نيست. اما ترزا برای او نماد معصوميت و کودکیِ فراموش شده ی بشريت بود. « ترزا نه يک معشوقه و نه يک همسر، او کودکی بود که توما از يک سبد صمغ اندود بيرون آورده و روی تختخواب خود گذاشته بود.» {ص37}
توما از ترزا برای خود يک الهه بی گناه می سازد که در عين حال نياز به کمک بی دريغ او دارد تا آسيب نبيند. سپس درميان تمام وجوه کثيف و متعفن دنيا در آغوش ترزا آرام می گيرد. او هيچ رسالتی نسبت به اجتماع در خود احساس نمی کند. به عقيده توما نداشتن رسالت اجتماعی « به ما آرامشی بی نهايت می بخشد.» {ص331}و ديگر برای او ساير انسانها ارزشی ندارند. « اگر انفجارهای پياپی کره زمين را تکان می داد، اگر هر روز وطنش توسط مهاجمان جديد تاراج می شد، اگر تمامی اهالی محله به جوخه اعدام سپرده می شدند، همه اينها را به راحتی و سهولت بيشتری تحمل می کرد، اما حزن ناشی از تنها يک رويای ترزا برايش تحمل ناپذير بود.»{ص245}
با اينهمه پس از سالها تحمل سختی و مرارت به خاطر ترزا، شبی ناگهان از خوابی عجيب بيدار شد. او خواب زنی را ديده بود که به هيچکدام از زنانی که در زندگی می شناخت شباهتی نداشت. « حس می کرد که همه عمرش را در اشتياق رسيدن به اين زن گذرانده است. زن جوانی که در رويا ديده بود« ضروری استِ» عشق مقدر او به شمار می رفت.» {ص255} نيمه گم شده توما هنوز در خيالش زندگی می کرد و او در سالهای آخر زندگيش به اين موضوع پی برد. توما نماد کامل سرگشتگی انسان مدرن و بی توجهی او به « هستی» است. ترزا برای او نمادی از معصوميت از دست رفته دنياست . خود را در آغوش او تطهير می کند و با رنج کشيدن به خاطر کابوسهای ترزا، از خطاهايش تطهير می شود.
سابينا:
سابينا به شدت فرد گراست و برای خلوت و تنهايي اهميت بسيار زيادی قايل است.« سابينا بر اين باور است که هرکس خلوت انس خويش را از کف دهد، همه چيزش را باخته است و کسی که با کمال رغبت از آن چشم پوشی کند غولی بيش نيست.» { ص 143} « به نظر سابينا « در حقيقت زيستن» - به خود و ديگران دروغ نگفتن- تنها در صورتی امکان پذير است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اينکه بدانيم کسی شاهد کارهای ماست، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر تطبيق می دهيم و ديگر هيچ يک از کارهايمان صادقانه نيست.» {ص142}
از نظر سابينا ، زيبايي مفهومی بسيار حساس است و ان را فقط در جايي می توان هنوز معنی دار و زنده يافت که ديگران فراموشش کرده باشند. « زيبايي به جهانی فراموش شده می ماند و تنها زمانی می توان به آن رسيد که ستمکاران و ويرانگران آن را به اشتباه فراموش کرده باشند.» {ص140}طغيان درونی سابينا بر ضد حکومت کمونيستی کشورش نيزجنبه اخلاقی و سياسی نداشت، بلکه به شناخت زيبايي او مربوط می شد در واقع « لفافی که کمونيسم خود را در ان می پوشاند» خيلی بيشتر نفرت او را بر می انگيخت تا کاخهايي که در حکومت کمونيستی به صورت طويله و اصطبل در آمده بودند.»{ص263} « به عبارت ديگر از کيچ کمونيستی بود که احساس کراهت و انزجار می کرد.» {ص263} سابينا معتقد است که « دشمن من کمونيسم نيست، کيچ دشمن من است.» {269}
نياز انسان کيچ منش KITSCHMENSH به کيچ، عبارتست از نياز به نگريستن خويش در آيينه دروغِ زيبا کننده و بازشناختن خشنودانه و شادمانه خويش در اين آيينه.
سابينا با نا اميدی می کوشد تا از دست کيچی نيز که مردم می خواستند از زندگيش به عنوان يک نقاش که تحت ستم حکومت کمونيستی بوده است، بسازند رهايي يابد. سابينا از هنر كيچ گريزان است و از اداهايي كه براي بهتر نشان دادنمان در زندگي در مي آوريم فرار مي كند. سابينا در جستجوي مفهومی از خويش است که بی قيدی مطلق و بی قيد و بند را در پيش می گيرد. طغيان سابينا بر ضد کمونيسم – قدرت حاکمه- او را به نقطه ای از خودآگاهی نمی رساند چرا که طغيان او اساسا طغيانی خودآگاهانه نبود. سابينا در تمام طول رمان با سرگشتگی ناخودآگاهانه خويش درگير می ماند.
او به شدت فريفته خيانت است نه وفا. کلمه وفا پدرش را و همه سختگيريهايي که با او داشت را به يادش می آورد. پدر سابينا نماد سنت و سختگيريهای رايج جوامع سنتی است که سرانجام بشر موفق می شود بران غلبه کند ولی لزوما به وضعيت بهتری دست پيدا نمی کند. « از همان روزی که به پدرش خيانت کرد زندگی در برابر او چون راهی طولانی در مسير خيانت باز شد و همواره هر خيانت تازه – مانند يک گناه يا يک پيروزی- او را مجذوب می کرد.» {ص125} آنچه بر رفتار و کردار ما معنا می بخشد از نظر سابينا ناشناخته است. « سابينا نمی داند چه هدف و غايتی در پشت اشتياق او به خيانت نهفته است. سبکی تحمل ناپذير هستی را می توان غايت و هدف پنداشت؟» {ص153}
سابينا در کودکی به اجبار پدرش عضو کليسا و پس از آن عضو جوانان کمونيست شده بود. به همين دليل « از همان زمان از تمام راه پيمايي ها و رژه ها بيزار بود.»او از تمام نمادهای تظاهری بيزار است. سمبلها، نمادها، رژه ها، احزاب، تهاجم ها و جنگها، همه و همه به نظر سابينا يک عيب و نقص اساسی و جهانی را پنهان می کنند. در دنيای مدرن انسانهای فرصت طلب يا پيروان ناآگاه گله فرياد می کشند، مشتهايشان را گره می کنند و نطقهای آتشين برگزار می کنند تا يادمان برود که يک جای ديگر از کار جهان هم عيب اساسی و مهمی دارد.
فرانز:
فرانز هيچ ارزشی برای زندگی خصوصی قايل نيست و « سرچشمه هر دروغی را در تفکيک زندگی به دو حوزه خصوصی و عمومی » {ص143} می داند و با کمال ميل گفته آندره برتون را نقل می کند که « بهتر است در يک خانه شيشه اي زندگی کنيم ، جايي که هيچ چيز پوشيده نيست و همه چيز بر همه نگاهها آشکار است.» {ص143} اما فرانز نمی تواند از دروغ گفتن اجتناب کند و در يک خانه شيشه ای زندگی نمايد، چرا که او مجبور است به خاطر روابط مخفی خود با سابينا به همسر خودش دروغ بگويد. فرانز شيفته وفاداری است به عقيده او « وفا از والاترين پارسايي هاست.» اما به هيچ وجه نمی تواند به همسرش وفادار بماند و بارها به او خيانت می کند. فرانز در تعارض بين عمل و اعتقاد مهم خويش به « در حقيقت زيستن» سرگردان رها شده است.
فرانز در زندگی خود همواره گوسفند سر به راه گله می ماند و هيچ واقعه ی جدی و مهمی در زندگی خودش سراغ ندارد . فرانز به سابينا اعتراف می کند که « روزی يک فيلسوف درباره ام به من نوشت که : تمام چيزهايي که می گويم فقط نظريه پردازی و فاقد هرگونه استدلال است. تصور کن که اين حادثه مسخره، جدی ترين برخوردی است که در زندگی داشته ام! بدين گونه بود که بيشترين امکانات نمايشی زندگيم بر من آشکار شد.» {ص130}
فرانز اسير كيچ است و شركت در راهپيمايي هاي سياسي او را همواره به وجد مي آورد. فرانز نمونه کاملی از يک عضو سر به راه گله است. او همراه گله می رود و در صدای تشويق و کف زدنهای آنان غرق می شود. از طرفی او از آن دسته افرادی است که «در پرتو نگاههای خيالی موجودات غايب زندگی می کنند. افراد اين گروه اغلب در رويا به سر می برند.» {ص285} او اگر تا مرز کامبوج می رود و ادای دفاع از حقوق انسانها را در می آورد و سرانجام جانش را به طرز مضحک و مبتذلی از کف می دهد - بدون آنکه بفهمد در راه چه آرمانی مرده است- فقط به خاطر سابينا است حال آنکه سابينا هيچ اطلاعی از اين وقايع ندارد.
***********************
وضعيت دنيای مدرن « تباهی عميق اخلاقی در دنيايي که اساسا بر عدم بازگشت بنا شده است را آشکار می کند، در اين دنيا همه چيز از قبل بخشوده شده و همه چيز در آن به طرز وقيحانه ای مجاز است.» {ص34}
با عرض پوزش انگار لازم شد خودم را بیشتر معرفی کنم . چون از قضای روزگار یک همشهری و دوست عزیزی که می شناسمش و دوستش دارم، مدتهاست که با حذف برخی پسوندیات از اسمش، به آرش علیزاده معروف است و او را به این نام می شناسند . البته این حق طبیعی آن دوست گرامی است و این کار هم مدتها قبل از برخورد و آشناييمان صورت گرفته است.
با این اوصاف برخی از مراجعه کنندگان به وبلاگ تصور کرده اند که که این وبلاگ هم متعلق به ایشان است یا اینکه از اسم ایشان استفاده دیگری شده است.
من آرش علیزاده، ساکن رشت ( که البته پس از سالها حدود چهار سال است که دوباره به طور جدی در این شهر حضور دارم) . فارغ التحصیل مهندسی مکانیک هستم و در دانشگاههای صنعتی شریف و فردوسی مشهد درس خوانده ام . سالها نیز عضو کانون شعر و ادب دانشگاه شریف بودم که خاطره اش همیشه همراهم است. پس از افتتاح دو وبلاگ در پرشین بلاگ، این وبلاگ را راه اندازی کردم که اسم وبلاگ همان اسم مجموعه اشعارم خواهد بود که منتظر اتمام مراحل گرفتن مجوز و چاپش هستم. با همین نام هم قصد آماده کردن یک مجموعه از خوانش اشعارم را دارم که مراحل آهنگ سازی را از سر می گذراند.
امیدوارم با این توضیحات برخی شبهات مرتفع شده باشد.
**********************************************************
چسبندگي كسالت آميخته اي كه با چه فرو رفتني دست و پا ميزدم
شكل بي قواره ي كولي دوره گردي كه هيكلم را خاك كنم
هَي يَی يَی
ساز مي زدند
و زير لب نفرين خدايان تكرار عق زده اي كه فرو مي رفتم
بر دهانم آوار مي شد
- بلند تر بخوان !
هَي يَی يَی
رقص گنديده ي مردي در پيكرم دست و پا مي زد
كه ساز مي زدند
جيلينگ ، جيلينگ ، جيلينگ ، . . .
و كسب روزانه ي خدايان بر صورتم كه بي شكل تر
_ بلند تر بخوان !
هَی يَي
_ ديونه اس ؟
. . . يَي ديونه اس.
. . . يَي يَي ديونه اس.
* * *
مي خواهم كولي گنديده اي را خاك كنم
ساز مي زنند
نفرين اين چسبندگي كه عق / دست و پا
مي زنم
ساز مي زنند
بر دهانم آوار مي شوم
كه بالا نياورند
_ بلندتر !
هَي يَی يَی. . . .
كه دست و پا مي زنم .
تهران 8/5/ 78
گفتم برایت بنویسم از انبساط دائمی زمان، که می رسد با بادِ پیچیده لابه لای موهات و مرا جادو می کند؛بنویسم از چشمهای تو اول آمده بودند به خواب من
يا من تو را وقتی که بيدار بودم ديده ام
فرقی نداشت
باطل السحر چشمهای تو بود بين ستاره و عسل
يا آنکه ريخته بودی گيسو به جان من
فرقی نداشت
جنون از لبهای تو بود با طعم شراب و بهار
يا معدن طلا از انحناهايی که داشتی
فرقی نداشت
. . .
این می شود که حالا نشسته ام روبروی تو
، پلک هم نمی زنم و پشتِ هم می نویسم وقتی چشمات هم میاد/ دو ستاره کم میاد/. . .
مجبور ، هشت حرفي
همه چيز كه اينهمه ماندن
طعم الكل
گيج مي شوم
- بازي كن !
هي كم مي آورم
و كيسه هاي زباله
كنار جدول خيابان، بالا ...
ميو ، ميو ...
سنگ ، كلوخ ، آجر
ساكت نمي شوند
بر سرم
كه تكه هاي شكسته اش سالهاست
- بازي كن !
¨
زباله دان ، چهار حرفي
خط مي زنم
دفترم
ورقهام
رگ
خون گرم
آقا ! خانوم !
خون تازه !
كه سرريز مي شود
همه كاسه هاشان
تو ، زخمهام كه بردي
حالا از بس دلم كه مي گيرد
خالي رگهام
هوا سوت بزن
از بس نفس مي كشم
- بازي كن !
¨
زنده ، پنج حرفي
اينهم آنقدر شكسته
حساب شناسنامه ام
كه لعنتي كوك نمي شود
بهم مي ريزد
- بازي كن !
كنار جدول خيابان
بطريهاي شكسته ات را برسرم مست ميكني
نفس مي كشم
لعنتي كوك نمي شود
ميو ، ميو ..
- بازي كن !
¨
گمشده ، پنج حرفي
روزنامه و پاكتي سيگار به خيابان مي روم
تمام آسفالت داغ بر سرم
و ردِ چرخها
شانه ها ،
بازوانم
پاها
مچاله شان مي كني
حيفِ جدولهاي عزيزي كه زندگي مي كنم
- بازي كن !
لجوجانه سوت مي زنم
و تمام صفحه بازي
خاكستر سيگارهاي گشنگيِم
هنوز نفهميده اند ،
مهره شاه ندارم
- بازي كن !
کودکیَت را من
مرا باد ...
می بینید که دارم گم می شوم
نه آقا ! بعيد می دانم مال اينجا باشم
بعد تا به کودکيت آمده باشم
بزرگ می شويم بزرگ می شويم ...
يواشتر لطفا
اَک اُ اِ چار
اَک اُ اِ چار
گفتم که من از اين لباس بدم می آيد
يا
بدم می آمد
حالا ، با باد که می وزد همه چيز می پوشم
و می روم برايت ستاره صيد کنم
- جناب سرهنگ تور من پاره است
- خفه شو پسر !
اَک اُ اِ ...
¨
چقدر داد کشيدم من سيب ...
من کرم سيب خود بودم
که زير دندانهايم صدا دادم و له شدم
چه طعم بدی دارم زير دندان
کسی مرا نخورد بد مزه ام
اينجا خيابان بوی داغ می دهد سياهِ سياه
« ای تشنه لب ...» « شاه عرب ...»
- من راه خانه را گم کرده ام شما نمی دانيد کجايي هستم ؟
- ما اهل کوفه نيستيم کار داريم پسر جان
تسبيحم را به دندان می گيرم و می دوم
تا دوباره کرم نشده ام بايد برگردم
من دستهايم را در ضريح جا گذاشته ام
تو بوی ضريح می دادی
و چراغ اتاقت از اين پائين...
خوابت نمی برد گفتم برايت سيب بياورم
بی دست و پا سيب خودم را و من کرم سيب خود بودم
- اَه ! طعم سيب را خراب می کن
- آقا جان ! گفتم که، تازه دست و پا در آورده ام راه رفتن بلد نيستم
و تمام دسته عزاداری از رويم می گذرد
« کشتن تو را ... » « ای بی کفن ... »
و من زير دست و پا برای کودکيت خواب می بينم
- پسر جان تو ديگر بزرگ شده ای بايد راه بروی
تــا تــی . . . تــا تــی . . .
راه می افتم دنبال باد
- کودک زيبايی را می برند-
در آغوش گرفته باشم از باد بيشتر - برای تولدت -
کودکيت را می دوم از باد بيشتر
کودک زيبايی را من
مرا باد ...
قول می دهم روز تولدت با دست پر برگردم
و موهايت را پريشان کنم از باد بيشتر
¨
- دو تا چايی پر رنگ ليوانی لطفا
_آقا ! ، خانم ! نيت کنيد برايتان فال بگيرم
اينجا را برای خدا خالي نگهداشته ايم
اينجای سينه را می گويم
لطفا برايمان فال بگيريد تا کی خالی می ماند ؟
دستم به دامنت
قلبم...
قلبم ! آخ قلبم ! نه ناراحتی قلبی ندارم ، قلبی ندارم، قلب ندارم
« مژدگانی برای کسی که با قلبم برگردی »
اَلسلامُ عَلَيْک يا عَلیِ بْنِ مُوسَی الرِضا
السلامُ عَلَيک يا حُسَين بنِ عَلی
برگردی
و لعنتُ ا... عَلی اعدائِهِم اَجْمَعيِن
باد می آيد
باد شديد
باد هزار ساله
از نمی دانم کجا اينهمه باد می آيد
" The Mobile Set Is Off "
به يكجا بندم کنيد دارم از حافظه ات می روم
به حق شرف لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
السلامُ عَلََيکُم يا اَهلَ الْقُبور
شب تا صبح چقدر تسبيح پاره کردم !
« فضای پرواز ملائک را آلوده نکنيد »
پنجره را باز می کنم
و شب تا صبح دوازده هزار بار سيگار می کشم
- شاهد هم داری ؟ - نه ، ندارم
- اينجای سينه ت چرا خاليه ؟ - گفتم که در کودکی برايمان فال گرفته اند
o
عصر جديد ، تجريش ، انقلاب ، مشهد ، دربند ، دريا ...
می دانم رفته باشی گم می شوم
و تا جا نياندازم مدام دوره می کنم
لطفا برايم زهر مار بياوريد
صبح تا شب سفارش می دهم و سير نمی شوم
آدم چه جان سگی دارد
که باز می نويسم !
اين نو شته کم کم شعر می شود
اين شعر هم انگار نامه
لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
می گويم کال هم باشم ، بد مزه
زير آفتاب دست و پا در آورده ام
دارم می رسم
می گويم من هم خودم را خورده ام باور کن سمی نيستم
می گويم ، می ترسم از سيب يا هر چيزی که می ترسم و نمی دانم
چيزی به عقب بر نمی گردد می دانم
آن هم با اين ساعت های جديد ارتعاشات اتم سزيم
بر نگردد ، با شد
می خواهم عقب را جلوتر بِکِشم
بِِکِشم ، بِِکِشم
آنقدر که دود بالا بياورم
من برای لايه اوزن خطرناکم
بعد
جايی دفنم کنيد
دعاهايم را خوانده ام :
« برسم
برگردی
و کسی چه می داند، فالمان درست در بيايد »
رشت 10/1/81
«بسياري از تاريخ نگاران هنگامي که از روزگار مدرن ياد مي کنند فاصله ي ميان رنسانس و انقلاب فرانسه را در نظر دارند. اما کساني هم هستند که آغاز صنعتي شدن جوامع اروپايي، پيدايش سرمايه داري و توليد انبوه را آغاز مدرنيته مي دانند. در مدرنيته نسبت ميان انسان و معنويات تعريفي جديد پيدا مي کند. هرگونه نيروي معنوي بيرون دنياي آدمي نخست بي اعتبار مي شود تا بعد يکسر مورد انکار قرار گيرد.» {مدرنيته و انديشه انتقادی- بابک احمدی نشر مرکز-1385-چاپ هشتم-ص9} و اين خرد باوري و انکار نيروي فراطبيعي چندان پيش مي رود که سرانجام نيچه مي تواند موقعيت را در جمله اي تکان دهنده خلاصه کند.
سپيده دمي، زرتشت قديسي را مي بيند، و پس از گفتگويي کوتاه، آن دو « چون دو پسر کوچک» از هم جدا مي شوند:« اما زرتشت چون تنها شد، با دل خود چنين گفت: بعيد نيست! اين قديس پير در جنگلش هنوز چيزي از آن نشنيده است که خدا مرده است» [ چنين گفت زرتشت- نيچه- ترجمه داريوش آشوری- تهران -1362-ص 7]
****
ايدئولوژی مدرنيسم همپای مدرنيزاسيون جوامع اروپايي در طول سده ها شکل گرفته است. يعنی به موازات قدرت يابی جامعه ی مدنی در برابر دولت، تعريف زندگی و مناسبات با قانون، اهميت يافتن فرديت، پیدايش دولت های دموکراتيک، و مهمتر، همه اين دستاوردها را « تحقق پيروزی خرد انسانی» دانستن. در اين رويکرد، خرد آدمی به عنوان تنها ضابطه ی قابل توجه و توجيهی برای اثبات برتری جامعه ی مدرن نسبت به جامعه ی سنتی ، ارزش بسيار زيادی يافت. زمينی يا دنيايي شدن قوانين استوار به همين برداشت از برتری خرد بود که هم علم را موجه می ساخت و هم موقعيت های زندگی اجتماعی را. به گفته ی مشهور هگل در پيشگفتار « فلسفه ی حقوق » (G.F.Hegel,Philosophy of right, trans.T.M Knox,Oxford,1967,p10) : « آنچه عقلانی است واقعی و انچه واقعی است عقلانی است.» اين برداشت باعث موجه و عقلانی جلوه دادن موقعيت های اجتماعی موجود می شود. نيچه يادآوری می کند که سلطنت عقل خود از عقلانی خواندن چيزهای نابخردانه نتيجه می شود و در همين حال همه ی آن ها را توجيه می کند. خرد باوری در نهايت چيزی نيست جز يک مشت ايدئولوژی که سلطه ی مرد غربی را بر زنان، طبقات تهی دست، کودکان، بوميان مستعمرات، اقليت های نژادی و... توجيه می کند.
****
ماکس وبر به عنوان يکی از اثر گذار ترين نظريه پردازان دنيای مدرن در کتاب « اخلاق پروتستانی و روح سرمايه داری» {
M.Weber,The protestant Erthic and the Spirit of Capitalism,trans.T.Parsons,London.1972} :
« چنين است که فرايند گستره ی افسون زدايي جهان، که در تاريخ اديان با نبوت های مذهب باستانی يهود آغاز شده بود، و هماهنگ با انديشه ی علمی يونان همه وسايل سحرآميز وصول به رستگاری و همه خرافات و طامات را به دور می افکند، به نقطه ی نهايي خود می رسد. پيرو اصيل مذهب پورتين در اعتقاد خويش تا بدانجا پيش می رفت که هر نوع ترديد در کنار گذاشتن مراسم دينی هنگام تدفين را هم از خود دور می کرد. وی جسد نزديکان خود را هم بی هيچ ايات و تلاوتی به خاک می سپرد، تا خطر تظاهر هيچ نوع خرافات و تجلی هيچ نوع اعتباری برای تاثير اعمال ورد و تقديس در رستگاری روح مرده وجود نداشته باشد.»
تکيه ی رفتارهای انسانی و اجتماعی بر عقل همواره – و نه فقط در تاريخ مدرن- افسون زدايي کرده است. نکته ی مهمی که وبر بر آن تاکيد گذاشته اين است که مذهب يا اخلاق پروتستانی در تکامل خود، در رويارويي با پيدايش سرمايه داری مدرن،« افسون زدايي» را پذيرفته است و به بسياری از ضرورت های دنيايي و به خرد ابزاری تن داده است.
****
«انسان مدرن هميشه منزوی است، هرگامی که به سمت خودآگاهی بلندمرتبه و متحول تر بر می دارد، بيشتر او را از « جمع عرفانی» اوليه و از گله جدا می کندو بيشتر او را از غوطه ور شدن در خودآگاه جمعی بيرون می کشد.» { مشکلات روانی انسان مدرن- کارل گوستاو يونگ- ترجمه محمود بهفروزی- نشر جام- چاپ اول -1385ص178-Problems de Pame moderne}. اين مواجهه انزوا طلبانه آن گونه که يونگ به درستی توضيح می دهد گريبان انسانی را بيشتر می گيرد که توانسته است به خودآگاهی بيشتری دست يابد. در دنيای مدرن بشر در وضعيتی مشکوک به همه چيز به سر می برد. تمام پيمانهای ضد جنگ شک برانگيزند. نه کليسای مسيحی نه برادری و برابری انسانها، نه سوسياليسم بين الملل و نه همسويي منافع اقتصادی هيچکدام نتوانسته اند آزمايش آتش حقيقت را تحمل کنند. انسان منزوی شده معاصر در مواجهه خود با موج تبليغات سياسی، مذهبی ، اجتماعی و غيره خود را در محاصره حجم عظيمی از دروغ و منفعت طلبی می بيند. انگار که به هر قيمتی بخواهند او را به صف خود بکشانند و از او سواستفاده کنند!
دوست دارند شما در صف کسانی باشيد که از فلان حزب حمايت می کنيد از محصول فلان کمپانی استفاده می کنيد و حتی نوع برخوردتان با ديگران مشابه فلان بازيگر هاليوود است. تمام تلاش قدرتهای حاکم سياسی، اقتصادی، اجتماعی و مذهبی آن است که انسان را به گله خويش وارد کنند تا آن گونه که می خواهند برای او هويتی تعريف کنند. زيرا تنها در اين حالت است که شما سربازانی برای ترتيب دادن جنگ جهانی خواهيد داشت، نيروهايي برای فرستادن به آن سر دنيا!!
انسان مدرن در سر داشت که با آفرينش ابزار مدرن زندگی خويش را به اسودگی بکشاند اما اتفاقی واروونه رخ داد. ابزار ها همه ی زندگی شدند و انسان خود به ابزاری در خدمت مدرنيته تبديل شد!! در اين تغيير ماهيت لازم است که خودآگاهی از انسان مدرن گرفته شود لازم است که او را تهی کنند تا از آنچه در خدمت مدرنيته است پر شوند. حال اگر کسی از سر بی احتياطی خودآگاهی خود را رشد دهد با امواج هولناکی از تناقض و کج فهمی روبرو خواهد شد. انسان مدرن انسانی وحشت زده است « خود آگاه مدرن به وحشت ايمان دارد ومذاهب بر وحشت بنياد شده اند.» { ص 192همان}
«انسان كه در گذشته خود را مالك و ارباب طبيعت شناخته بود با انديشه يكسو نگرانه و خود مدارانه خويش در دامي گرفتار شده است كه « راه گريز به هيچ جا ندارد». و ناگهان متوجه شده است كه « مالك هيچ چيز نيست: نه ارباب طبيعت است ( زيرا طبيعت كم كم از صحنه كره زمين كنار مي رود) نه ارباب تاريخ است ( زيرا تاريخ از كنترل او خارج شده است) و نه ارباب خويشتن است ( نيروهاي غير عقلي روحش او را هدايت مي كنند.)» {از مقدمه کتاب بار هستیThe Unbearable Lightness of Being
ادامه دارد . . .
گفتم لعنتی وقتش رسیده تو را به اندازه ی همه ی سرگردانی انسان نفرین کنم. به اندازه ی همه دربه دری که برایش مقدر کردی نفرینت کنم و به رویم هم نیاورم که زورت از من بیشتر است . باشد این همه آدم تو را علم کردند از پس این همه سال علمت کردند بزکت کردند و جان گرفتی. حالا بگذار من به تنهایی تو را بشکنم / نفرینت کنم و پشت سرم را هم نگاه نکنم...
همیشه باد از سمتی که انتظارش را نداشتم وزید و آن چه قرار بود از کوه استوارتر باشد را از جا کند . بادهای موهوم هزار ساله که بی خبر می آیند و بی پرسشی می روند. شنیدم کسی گفت تلخ. می گویم زهرمار. من زهرمار می شوم به حلق خودم و نفرینم را روانه ی آن بی نشان لندهور بی دروپیکر می کنم. کجاست آتش دوزخ که من در میانش چون ابراهیم بنشینم و خدا را که دارد به خود می پیچد تماشا کنم. بگویید آتش بیاورند تا در میانش بنشینم.
سرزده پرنده ی کوچک بی قرار پرهایش را از هزار جای بدنش جمع کرد آنقدر تا به شاخه ای که لختی بر آن بیارامد پریده باشد. پرنده ی معصوم آخرین پروازش همه ی زندگی بود و تو آنقدر بخیل که درخت را نشان می کنی صاعقه ای از عمق جهنم... به جهنم به درک .
نفسهای تلخ از پس صورتکان انزجار زده / لبخندی که شکل محترمانه تهوع بود را بر سرش روانه کردند. با قیافه های موجه و مهربان برایش روضه ی علی اکبر خواندند. دورش را حلقه کردند با وردهایی از روضه اشک می ریختند و بی انگار اینکه دارند چشمانش را محکم می بندند چشمانش را بستند. دسته های محترم عزاداری پشت هم می رسیدند از مسجد کوفه از صحرای کربلا از صحن امام رضا . یکی یکی می رسیدند و سنگ مصیبت خود را به سینه می زدند.
دورش را حلقه کرده بودند و محکم بر سر و سینه می کوفتند با صدای کوبنده ی طبلها و نعره شیپورهاشان از خود بی خود شده بودند که دستانش را هم محکم بستند. بی پیر بی پدر مظلومانه و حق به جانب نگاه می کرد و حساب ثواب و عقاب ثبت می کرد با کرور کرور فرشته ی بی کار رهگذر که مانده بودند عاقبت ماجرا با شعف ببینند. هستی همیشه تشنه است. همیشه ی خدا خون می خواهد . همه ی قطرات خون و نفس را می خواهد تا بلکه دوباره جان بگیرد... دسته های عزادار از روی لگد خورده اش مسلسل می گذشتند و برای معاش و عقبی دعا می کردند. یک حجره بیشتر یک حوری اضافه تر .. و اقبل منا یسیر
قربانی زیاد ضجه می کشید . نمی فهمید حتی خودش هم که چه می گوید .چه شکایتی باید داشته باشد از که باید به کجا پناه برد یکریز جیغ می کشید و مبهوت مانده بود. و همه ی مقدساتشان از صدای بی قواره ی ملعون او آلوده می شد . دهانش را خاک کردند و با مهربانی آنقدر محکم بستند که دیگر زحمتی برای فریادی نامفهوم برگردنش نباشد. عزاداران مهربان چه می خواستند مگر جزرستگاری. او باید در اعماق بهشت فرود می آمد اما تن در نمی داد. باید از رویش با علمهای متبرک آنقدر می گذشتند تا رستگاری در همه ی وجودش جا بگیرد و با تک تک سلولهایش به رهایی ابدی برسد. محکمتر ! از سینه/ از دل بخوانید: کشتن تو را در کربلا... ای مسجد کوفه تو چه بی مهر و وفایی آن شیر خدا را به چه حالی چه دلی به سجده خواهی... ذکر تو مدام ورد زبان است یا رضا رضا عرش خدایی به چه سان است...
پرنده ی معصوم من ترسیده بود. طاقت آن همه ازدحام و آشوب را که نداشت. دلش به هم می پیچید و چشمانش تار می دید. باد بی امان مسموم می وزید. از هر طرف که سر می گرداند می وزید و برگهای درخت پیر یکی یکی مچاله می شدند. صدای خرد شدن چوب می آمد و نفس کشیدن سخت درخت. دسته های مهاجم
سفره هایشان بالای سرش باز می کردند و از نفس افتاده و شادمان از ادای تکلیف او را قسمت می کردند. انشاء الله که نذر مقبول است و اسباب رستگاری. پرنده ی کوچک داشت با باد گم می شد داشت با باد گم می شد در صدای محزون اذان مغرب بالای سفره افطارشان چرخ می خورد و گیج می شد/ گم می شد . . .
گفتم که دارم به همه ی اسماء متبرکت نفرین نامه می نویسم به حق شرف لا اله... دارم سکرات نامه می نویسم دارم عزانامه می نویسم برای تو. و برای همه ی انسان دور ریخته شده دارم دادنامه می نویسم و چون ابراهیم از میان دوزخ برایت یکی یکی همه را با صدای بلند خواهم خواند ./
از بلندیِ آبشار بريزد زير نور خورشيدی که هزار رنگ می شود
و خدايان يونانی با ارابه هايی که شب را به دوش می کشند از
پس قرنها
در جايی تا لانه کند
موهای توست رها شده در باد
حالا می دانم کندوی عسل چقدر زنبور دارد
از جای نيش ها
آخر ديروز از کندوی عسلی که رفتی گريه ام گرفته بود
زنبورهای بی نوا را خانه بدوش کردم
-پسر نجار ستاره های آسمان چند است ؟
يک شب بادی شديد در آسمان وزيد
تا هر بار ستاره ها را که می شمرد دو ستاره کم باشد
باشد سهم زمين از آسمان
چشمهای تو
از باغهای بهشت انگوری می چينند که شراب هزار ساله می شود
و می گويند خدا برای خود گلی پرورش داده است که هزار کندو
عسل دارد
تا روزی که مست بود ، از شراب و عسل بر لبهای تو بريزد
پسر نجار گريه اش بگيرد از نيش زنبورها
*********************************
راه افتاده بود پشت سر هم و فریاد می زد. نا مفهوم و فریاد می زد. دلش را بارها جا گذاشته بودند زیر رد پای خیلی ها که نمی شناخت افتاده بود و جاگذاشته بودند. فریاد می کشید و نیمه ای را که نمی شناخت با نام می خواند و اسم خودش را از یاد برده بود. کسانی بودند که رهگذران آشنایی می نمودند و چنان غریبه از کنارش گذشته بودند که حالا همه را به اسامی مبهم و در هم ریخته به حافظه داشت. حتی یادش نمی آمد که این همه اسم را خودش ساخته بود یا جایی به گوشش خورده بود.
داشتند قلعه هایی مخوف علم می کردند از سنگهای هزاران ساله قلعه هایی علم می کردند که هیچ راهی به درونشان نبود. تا عاقبت آنکه سنگ بر سنگ نهاد و قلعه ایی سترگ ساخت آنجا در حبس بماند.
گفتند چند روز است خواب ندارد. گفتند دارد خودش را می پیچد لای ورقهایی بر باد رفته. گفتند دارد صدای یک نی لبک چوبی را نمی شنود...
آرام صدایش کردم : حسین! گفتم که مضطرب نباش از این که آنهمه آدم را از یاد برده ای. چیزی مهم هنوز برقرار است و کسانی که نام تو را با یادهایی از بهار و آرامش به حافظه دارند. گفتم بخوان/ دوباره بخوان...

فایل خوانش این شعر در لینک سمت راست صفه در قسمت شعر خوانی وجود دارد. که می توانید دانلود کنید.
**************************************************
این جا نباید چیزی اضافه بنویسم.
تمام صداهای آن سالها دیگر
از یادم رفته اند. و فقط چیزی از سیگار و استکان
در یادم
مانده است.
و اينكه غروب بود ،
باران گرفت
و كسي را دفن مي كردند
غروب بود
كه موهايت را باد
دلم را چشمانت
من تا صبح هي سيگار و قرآن دستم بود
كه حالا ،
همه ي قرآن را حفظم
روشن !
آن روز تمام كوچه باران بود
كه رفتي
من ،
گيج ،
زير ياران
برايت فاتحه خواندم
و هي پا به پا ، كه شايد...
نوش !
حالا هر شب سردم مي شود
چيزي كه نيست
نامه هاي تو را آتش مي زنم
و هي ,
هي جاي نماز تكرارشان مي كنم
كه مبادا...
¨
تمام شد اين لعنتي
تا برگردم , برايم نامه اي بنويس...
*****************************************************
اگر به زبانهاي مردم و فرشتگان سخن گويم و محبت نداشته باشم مثل نحاس صدا دهنده و سنج فغان كننده شده ام* و اگر نبوت داشته باشم و جميع اسرار و همه ي علم را بدانم و ايمان كامل داشته باشم بحديكه كوهها را نقل كنم و محبت نداشته باشم هيچ هستم* و اگر جميع اموال خود را صدقه دهم و بدن خود را بسپارم تا سوخته شود و محبت نداشته باشم هيچ سود نمي برم* محبت حليم و مهربانست* محبت حسد نمي برد* محبت كبر و غرور ندارد* اطوار ناپسند نداردو نفع خود را طالب نمي شود* خشم نمي گيرد و سوء ظن ندارد* از ناراستي خوشوقت نمي گردد ولي با راستي شادي مي كند* در همه چيز صبر مي كند و همه را باور مي نمايد* در همه حال اميدوار مي باشد و همه چيز را متحمل مي باشد*
رساله ي اول پولس رسول به قرنتيان باب 13- كتاب مقدس «جايگاه عشق و محبت»
باد هر جا بخواهد مي وزد و صداي ان را مي شنوي ليكن نمي داني از كجا مي آيد و به كجا مي رود،همچنين است هر كه از روح متولد گردد.
انجيل يوحنا- باب سوم – آيه 8
****************************************************
پیراهن گلدارت از روی بند تاب در باد می خورد و من افتاده بودم به سرگردانی روی زمین تیره. باد از پشت موی تو می وزید و من خواب چشمان تو را می دیدم. یا با چشمان تو می دیدم خودم را که داشتم نگاهت می کردم... شب را کشیده بودند به روی شهر و من با ستاره ها فال می گرفتم تا ببینم کدامشان خواهند افتاد از آنهمه ارتفاع و آتش خواهند گرفت. آتش من گرفته بودم. از چشم از قلب از لب از هرجایی که ربطی به تو پیدا می کرد آتش گرفته بودم و باد شعله ور می کردم.
پیراهن تو بود گلدار روی دستهای باد . معصوم چشمهای تو بود و مضطرب من بودم از پسِ اینهمه راه دلنگران . بر سرم می ریخت گلبرگهایی از بادِ رمیده و رمیده من بودم در دستهای تو از خویش. می دویدم در باد و نام تو را فریاد می زدم. با باد می دویدم و از باد بیشتر تا رسیده باشم به جایی که آهسته آمدی و در آغوش من به خواب رفتی...

آدم دارد می رود زير نور ماه
و برادران يوسف دارند چاه حفر می کنند
باد می آيد از پشت گيسوی تو
من در خوابم برايت قصه می گويم:
« يکی بود يکی نبود
يه چاهی بود عين بلا
توش پر سنگ تهش سيا ...»
و آدم روی زمين از بس گم می شود ترسيده است.
تو بادبادک هوا می کنی دنبال پروانه هايت بفرستی
و برادران يوسف دارند بال پروانه تيغ می زنند خون روی پيراهن بريزند
بيچاره يعقوب که نمی ديد
بيچاره آدم که ترسيده بود
بيچاره چاه که حفر می شد
******************
پيچيده دور من گيسو يا نمی دانم بازوان تو
کرگدن من بودم در جنگل جادو
باطل السحر آنکه نگاهم کردی
و دارند يوسف را شلاق می زنند؛
تيغ به بالهای پروانه
تا کابوسهای جهان نصيب من شود هر شب به خوابت می آيم
هراس نصيب آدم
اسلام علی الظلمات السلام علی الظلمات فوق الظلمات
******************
روز را دارند هم می زنند تو ی استکان من
گفته بودم چای، تلخ دوست دارم
زهر مار تحويلم دادند
و خواب ستاره های بی دنباله را
مانده ام بادبادکهايت را چگونه هوا کنيم
تاب که نداری مدام بهانه خانه و بادبادکهايت را بگير ...
******************
حالا دستهای زمخت من
لا به لای موهای خيس تو گيج می شوند
قلبم
ميان چشمانت
گيج شده بود آدم، روی زمين
که داشت آدم می شد و حوايش را گم کرده بود
که خوابهای پريشان می ديد وقتی بيدار بود
آدم می رود با گريه هايش کرگدن پوست می کند زير نور ماه
يوسف را پرت می کنند در ظلمات با بال پروانه هايی که تيغ می زنند
و يعقوب خوابهای آدم را تعبير می کند
می گويند باد بوی حوا داشت
که ادم افتاد به جان باد
و بادبادکهای تو را بی دنباله کرد
خواب يوسف را بی تعبير
بيچاره آنهمه پروانه که در چاه ديوانه شدند
السلام علی الجنون !
******************
چشمهای تو اول آمده بودند به خواب من
يا من تو را وقتی که بيدار بودم ديده ام
فرقی نداشت
باطل السحر چشمهای تو بود بين ستاره و عسل
يا آنکه ريخته بودی گيسو به جان من
فرقی نداشت
جنون از لبهای تو بود با طعم شراب و بهار
يا معدن طلا از انحناهايی که داشتی
فرقی نداشت
آدم حوايی شده بود
توی آنهمه چاه وقتی کرگدن پوست می کرد
آنهمه پروانه که ديوانه شد
فرقی نداشت
آدم حوايی شده بود ...
یک كرگدن جوان، داشت تنهايی توی جنگل می رفت. دم جنبانكی كه همان اطراف پرواز می كرد، او را ديد. و از او پرسيد كه چرا تنهاست. كرگدن گفت: «همه ی كرگدن ها تنها هستند.» دم جنبانک گفت: «يعنی تو يک دوست هم نداری؟» كرگدن پرسيد: «دوست يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «دوست، يعنی كسی كه با تو بيايد، دوستت داشته باشد، و به تو كمک بكند.» كرگدن گفت: «ولی من كه كمک نمی خواهم.» دم جنبانک گفت: «اما بايد يك چيزی باشد، مثلاً لابد پشت تو می خارد، لای چين های پوستت پر از حشره های ريز است. يكی بايد پشت تو را بخاراند، يكی بايد حشره های پوستت را بردارد.» كرگدن گفت: «اما من نمی توانم با كسی دوست بشوم. پوست من خيلی كلفت و صورتم زشت است. همه به من می گويند پوست كلفت.» دم جنبانک گفت: «اما دوست عزيز، دوست داشتن به قلب مربوط می شود نه به پوست.» كرگدن گفت: «قلب؟ قلب ديگر چيست؟ من فقط پوست دارم و شاخ.» دم جنبانک گفت: «اين كه امكان ندارد، همه قلب دارند.» كرگدن گفت: «كو؟ كجاست؟ من كه قلب خودم را نمی بينم!» دم جنبانک گفت: «خب، چون از قلبت استفاده نمی كنی، آن را نمی بينی؛ ولی من مطمئنم كه زير اين پوست كلفت يك قلب نازک داری.» كرگدن گفت: «نه، من قلب نازک ندارم، من حتماً يك قلب كلفت دارم.» دم جنبانک گفت: «نه، تو يك قلب نازک داری. چون به جای اين كه دم جنبانک را بترسانی، به جای اين كه لگدش كنی، به جای اين كه دهن گنده ات را باز كنی و آن را بخوری، داری با او حرف می زنی.» كرگدن گفت: «خب، اين يعنی چی؟» دم جنبانک جواب داد: «وقتی كه يک كرگدن پوست كلفت، يك قلب نازک دارد يعنی چی؟! يعنی اين كه می تواند دوست داشته باشد، می تواند عاشق بشود.» كرگدن گفت: «اينها كه می گويی يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «يعنی ... بگذار روی پوست كلفت قشنگت بنشينم، بگذار ... » كرگدن چيزی نگفت. يعنی داشت دنبال يک جمله ی مناسب می گشت. فكر كرد بهتر است همان اولين جمله اش را بگويد. اما دم جنبانک پشت كرگدن نشسته بود و داشت پشتش را می خاراند. داشت حشره های ريز لای چين های پوستش را با نوك ظريفش برمی داشت. كرگدن احساس كرد چقدر خوشش می آيد. اما نمی دانست دقيقاً از چی خوشش می آيد. كرگدن گفت: «اسم اين دوست داشتن است؟ اسم اين كه من دلم می خواهد تو روی پشت من بمانی و مزاحم های كوچولوی پشتم را بخوری؟» دم جنبانک گفت: «نه اسم اين نياز است، من دارم به تو كمک می كنم و تو از اينكه نيازت برطرف می شود احساس خوبی داری، يعنی احساس رضايت می كنی. اما دوست داشتن از اين مهمتر است.» كرگدن نفهميد كه دم جنبانک چه می گويد اما فكر كرد لابد درست می گويد. روزها گذشت، روزها، هفته ها و ماه ها، و دم جنبانک هر روز می آمد و پشت كرگدن می نشست، هر روز پشتش را می خاراند و هر روز حشره های كوچک را از لای پوست كلفتش بر می داشت و می خورد، و كرگدن هر روز احساس خوبی داشت. يك روز كرگدن به دم جنبانک گفت: «به نظر تو اين موضوع كه كرگدنی از اين كه دم جنبانكی پشتش را می خاراند و حشره های پوستش را می خورد احساس خوبی دارد، برای يك كرگدن كافی است؟» دم جنبانک گفت: «نه، كافی نيست.» كرگدن گفت: «بله، كافی نيست. چون من حس می كنم چيزهای ديگری هم هست كه من احساس خوبی نسبت به آنها داشته باشم. راستش من می خواهم تو را تماشا كنم.» دم جنبانک چرخی زد و پرواز كرد، چرخی زد و آواز خواند، جلوی چشم های كرگدن. كرگدن تماشا كرد و تماشا كرد و تماشا كرد. اما سير نشد. كرگدن می خواست همين طور تماشا كند. كرگدن با خودش فكر كرد اين صحنه قشنگ ترين صحنه ی دنياست و اين دم جنبانک قشنگ ترين دم جنبانک دنيا و او خوشبخت ترين كرگدن روی زمين. وقتی كه كرگدن به اينجا رسيد، احساس كرد كه يک چيز نازک از چشمش افتاد. كرگدن ترسيد و گفت: «دم جنبانک، دم جنبانک عزيزم، من قلبم را ديدم، همان قلب نازكم را كه می گفتی. اما قلبم از چشمم افتاد، حالا چكار كنم؟» دم جنبانک برگشت و اشک های كرگدن را ديد. آمد و روی سر او نشست و گفت: «غصه نخور دوست عزيز، تو يک عالم از اين قلبهای نازک داری.» كرگدن گفت: «اينكه كرگدنی دوست دارد دم جنبانكی را تماشا كند و وقتی تماشايش می كند، قلبش از چشمش می افتد يعنی چی؟» دم جنبانک چرخی زد و گفت: «يعنی اين كه كرگدن ها هم عاشق می شوند.» كرگدن گفت: «عاشق يعنی چی؟» دم جنبانک گفت: «يعنی كسی كه قلبش از چشمهايش می چكد.» كرگدن باز هم منظور دم جنبانک را نفهميد، اما دوست داشت دم جنبانک باز حرف بزند، باز پرواز كند و او باز هم تماشايش كند و باز قلبش از چشمهايش بيفتد. كرگدن فكر كرد اگر قلبش همين طور از چشم هايش بريزد، يک روز حتماً قلبش تمام می شود. آن وقت لبخندی زد و با خودش گفت: «من كه اصلاً قلب نداشتم! حالا كه دم جنبانک به من قلب داد، چه عيبی دارد، بگذار تمام قلبم برای او بريزد.»
بیا بیا که نگارت شوم بیا ... بیا بیا به زیارت شوم بیا ... ببین ببین که فغانت کنم ببین... ببین ببین که نشانت کنم ببین...
بیا و کشتی ما در شط شراب انداز... بود که قرعه دولت به نام ما افتد... بگو بگو که چکارت کنم... بگو بگو که شکارت کنم بگو... نماز شام غریبان چو گریه آغازم و زمان انبساط رنج آور این همه دوری شود که نیستی و خون گاه به گاه نیست که منجمد می شود انجماد دائمی است تا از در که درآیی و من از خود به در شوم. داغ چنان که گفتی همه چیز را از آتش بگیران و بگذار بسوزد و بیا بیا ... گفتم از اول میایم هربار از اول/ که نو به نو شود هر لحظه ای و بیقراریمان مدام شود...
نشان از تو بود و آن تیرهایی که می گفتند قدمتی هزاران ساله دارد. یادت می آید ؟ تیرها را می گویم . گفتم همه را یکجا از تو می ستانم یکجا... و سوزن می زدند اندام جهان را از همان روز اول آفرینش که درد را آفرینش نخستین خوانده اند و هر چه آمد از درد آمد . حیات از درد آمد / آدم از درد آمد / مرگ از درد آمد ... گفتم دست افشانی را من از تو می آموزم و کولی می رویم روی زمین پیر خدا . کوله و چادر را من مهیا می کنم و رقص بیقرار پریوار از تو...
می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی
این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی
مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را
لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی
اسمت را با شیطنت و ناز رقص گلبرگهای یاس آمیخته بودند انگار در بادی که وزید و گلبرگهای یاس و باز صدایت می زدم« نازنین»...
گفتم همه چیز انگار از همان جایی که آغاز شد تا همه جای رفتنی خودش پیش رفت! گفتم انگار از اول این ماجرا همه دنیا را برایمان تعریف کردند : یکی بودیکی نبود...
یکی رسیده بود یکی از راه نیامده قصد رفتن داشت. یکی داشت می رفت که آن یکی رسید . و یکی نمی دانست بیاید یا نه / آمده بود طوری که انگار نمی خواست بیاید و هر چه شد از آنجا شد که هر دو رسیدند و صدایی از دورهای جهان داشت زمزمه ای عاشقانه را پخش می کرد و قصه رسید به جایی که نوشته شد: یکی تو یکی من ...
دست خودم که نیست. گفتم اصلا دست که ندارم/ دست خودم که نیست. دستانم را سپرده بودم به بادی که دیوانه می رفت تا جایی که گیسوی پریشانی در باد بزند به هدف. گفتم تاب که ندارم رسیده بودم به آخر دنیا انگار . داد می زدم تاب تاب تاب ... بالاتر از همه من بودم انگار با باد که برسم به دسته ی موهای پریشان که می دانستم خاصیتی مهربان دارند و عاشق می کنند. گفتم تو کف بزن . منی که دست ندارم برایت ترانه می خوانم تو کف بزن تا پرندگان بهشتی بیدار شوند و ترانه ای از نو آغاز کنند. هر شب از بالای آسمان دری انگار باز می شد که چشمان تو را روانه خوابم کنند و مرا روانه ی بادی که می وزد تا موهای تو... پریشان در باد. گفتم که می آیم تا ... تو فقط برایم کف بزن...!
گفتا من آن ترنجم كاندر جهان نگنجم گفتم به از ترنجي ليكن به دست نايي
گفتا تو ازكجايي كاشفته مي نمايي گفتم منم غريبي از شهر آشنايي
گفتا سرِ چه داري كز سر خبر نداري گفتم بر آستانت دارم سر گدايي
گفتا ز دلربايي ما را چگونه بيني گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي
گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد
گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد
سرت را به سينه مي فشردم و برف مي آمد نرم نرم، شنگ و شوخ. با آوازي ازراههاي دور كه ترانهاي قديمي را ميخواندند و برف ميآمد.چشمها را بايد بست كه چيزي از خيال و رقصي سرخوشانه آغاز مي شود و سري بر سينهاي و سينهاي و برف و آوازي دور...
سال دارد به آخر مي رسد. با هر چه برايمان به جا گذاشته است دارد مي رود و چيزي از آن نخواهد ماند. حالاست كه رد برف را و آن آدمكي كه آب شد حقيقيتر و زيباتر ازهر چيز ديگر مييابي ...گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي...
زمان لغزندهاي گذران در تعريف خطيمان مي گذرد، آنقدرسريع كه هيچ وقت در كف آدمي نمي ماند و مي شود لحظهاي كه نيست مي شود سالي كه نيست و هيچ كس پيدا نمي شود اين تعريف را عوض كند يا حتي زمان را برايمان حذف كند، ازيادمان ببرد طوري كه انگار هيچ وقت ياد نگرفته بوديم تقسيم كنيم به ثانيه به روز به سال تا بعد بگوييم اين يعني زندگي و افسوس كه رفت...
سررسيد دفتر روز است نه شب
عشق سوداي شبانه است كه دراز است و قلندر پيدا
هي يي يي يي يي يي يي يي يي ي ي ...
شايد بشر نياز داشت به تقسيمهاي دورهاي تا هر بار با خود بگويد كه اين دوره گذشت و حالا زماني نو آغاز شده است. شايد بدون اين تقسيمات احساس كسالت عميقي ميكرد چون هيچ وقت نياموخت كه هر دمي خود آغازي از سر نو و منحصربه فرد است و يا آنكه زندگي يك لحظهي به هم پيوستهي طولاني است . هر چه بايد مي شد و نشد كه ما از آن بي خبر مانده ايم و نمي توانيم دركش كنيم ما را كشاند به جايي كه زمان سنگينترين زنجيرها را تحميلمان كند...
گفتي سرد مي شود و من گداخته مي شدم. داشتند آهن مذاب مي كردند جايي و چيزي از گداختهي روزان و شبان، چيزي با بوي خاك و بارنِ به هم آميخته روان مي شد ،كه جايي آهن داغ مي كردند و داغ مي زدند . گفتي برف مي آيد ، سرد مي شود گفتي از صداي رعد و تاريكي شب بدم مي آيد گفتم چشمانت را ببند و از دور صدايي مي خواند. گفتي هراسهاي جهان! و بازميگشتيم ازباغهاي معلق جهان كه بهشت را هنوزنساخته بودند . برف گرفت . دويده بوديم در پناه درختان جنگلي انبوه و ترانهاي مكرر مي شد. ازنمي دانم كجا ترانهاي براي يك آدمك برفي پخش مي شد و آدمك خوشحال بود كه توانست با چند تكه شكلات دنيا را ببيند...
يك روز كه باشم مست لايعقل و ترد و سست
يك روز ارس گردم اطراف تو را گردم
كشتي شوم جاري از خاك برآرم تو بر آب نشانم تو
يك روز بصر گردم يك روز نظر گردم
يك روز به شيدايي بر زلف تو آويزم
يك روز دو چشمم خيس يك روز دلم چون گيس آشفته و ريساريس...
با هر چه گفتني و نگفتني سال دارد نو مي شود. رسمي قديمي آغاز مي شود. كاش در سالي كه مي رسد بهتر باشيم. آنچه را براي خود مي پسنديم براي ديگران اجبار نكنيم. افتادهايم به جان زندگي تا هر طور شده زندگي را راحت تر كنيم و زيباتر بسازيم با همهي توانمان برايش ابزار مي سازيم برايش تفسير پيدا مي كنيم برايش عكس جمع مي كنيم و اداهاي موفقيت آميز تحويل يكديگر مي دهيم تا ثابت كنيم ما برندهتر بودهايم. هميشه مي خواهيم خودمان را به آن قلهاي برسانيم كه اشراف كامل به زندگي دارد و آن وقت تمامش را يكجا درك كنيم.« امروز اما وقتش نرسيده است هنوز بايد چيزهاي بيشتري جمع كنم» و اينگونه مي شود كه روزها و روزها مي گذرد و خودِ زندكي، خودِ خودِمان درك نمي شود . اين وسط هيچ كس هم حواسش نيست كه زندگي چه ساده فراموش مي شود ... « ابزارهايمان را عشق است. من چقدر بيشتر دارم و چقدر بيشتر برايم كف مي زنند » هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا
هي هي هي يي يي يي يي يي يي يي يي يي يي ي ي ي ي...
مي گفت اگر تمام كره زمين دستخوش انفجارهاي پياپي شود يا تمام مردم « بوهم » را تيربارن كنند برايش راحت ترقابل پذيرش است تا اينكه ببيند ترزا اندوهگين نگاهش مي كند...
در مي زنند
سرمي زنند
همه چيز را دارند به هم بر مي زنند
دست بردار از اين ميكدهي سر به سري
پاي بگذار به اون راهي كه فكر كني بهتري
ما چشم به چشم تو داريم و چشم مبند
ما را ببين و كمي هم اگر شد بخند اصلا بيا با هم بخنديم و غش كنيم
همه چيز را يكجا تمسخر كنيم و عشق كنيم وغش كنيم ...
هي هي يي يي يي يي يي...
برايت نشان گذاشته ام تمام تنم را داغ؛ لبت را بوسه . و از تمام راههاي جهان است كه به تو ختم مي شوم . ديدي چگونه بي خبر از راه هم رسيديم به هم . حالا برايت اسفند دود مي كنم، دعا مي خوانم و زمزمه مي كنم زير لب لالايي اسب سفيد قصه را .
مدت هاست مطمئن شده ام جا مانده اي
وقتي زيباترين چيزها را به آسمان مي بردند
جا مانده اي
كه بر سينه ام موهات را كنار زدم
مدت هاست . . .
اطراف سراسر آبشار بود و دستهايت را محكم كه مي دويدم
چيزي ميان هراس وُ خنك شدن
و مي دويدم ميان موهات
كه تمام آبشارهاي جهان را كنار زدم
و مطمئن شدم جا مانده اي...
آرزو مي كنم در سال كه مي رسد شاد بودن را بياموزيم/ خداوند را تنها مجازات دهنده ي بزرگ ندانيم/ آفرينندهي همهي خوشيها حتي آنچه ديگران نمي پسندند نيز خداوند است/ خنديدن را توهين به هيچ امر مقدسي ندانيم/ ياد بگيريم كه هيچ انساني خداوند نيست/ هيچ انساني نمايندهي يگانهي خداوند روي زمين نيست/ خداوند نياز به كمك و ياري هيچ كس و معاونت كسي ندارد/
كسي كه دروغ مي گويد با هرچه تكرار كردن ادعاهايش باز هم دروغگوست و قابل اعتماد نيست/ دروغگوي بزرگ همانگونه كه كاري خلاف ادعايش انجام مي دهد باز هم گفتارش را تكرار مي كند. اين نشان را به ياد داشته باشيد /
اين يك واقعيت اسنت كه ماهي هيچ وقت نخواهد دانست كه دريا چيست چون از آن بيرون نيامده است. اگر كه بال پرواز نتوانست بيابد كاش لذت فرو دادن آب هفت دريا را از خويش دريغ ندارد/آرزو مي كنيم يادمان نرود كه مرگ سرنوشتي محتوم است و يادمان نرود كه ديگران هم انسانهايي چون ما هستند با همهي ضعفها و آرزوهايشان، كاش از چنين موجوداتي آنقدر نترسيم كه خوار شويم وآنقدر نيز حقيرشان نشماريم كه حقارتمان را از ياد ببريم/
سالي كه دارد مي رسد آبستن اتفاقات بسيار است و نمي دانم چه بخواهيم بهتر است. اما مي دانم كه هر چه پيش بيايد آنقدر اسفناك است كه فقط كاش ياد بگيريم يكديگر را دوست بداريم چون راه ناگزير زيستن خواهد بود. اين حرف بماند تا بعد كه سال نو از راه رسيده است/
و آرزوي بزرگ: آرزو مي كنم سادگي و معصوميت دوست داشتن به دلهاي همه راه يابد.
سال نو مبارك
برای دانلود فايلهای حافظ خوانی روی لينکهای سمت راست کيليک کنيد.
********************************************************************
تنها افتاده بودی روی زمين بی خاصيت و هجو می کردی و غر می زدی . باران را داشتند می بردند در ارتفاعات دور در مناطق دور از دسترس آدمی ببارد و هوا را گرفته بودند تا موجوداتی بی خاصيت در آن تنفس کنند. برای تو همين مانده بود که خفه باشی و زير عمود آفتاب خشکت بزند ،از گرما ترک ترک شوی و داغ بزند به شريانهای خشک شده به وريد به سرخ رگ ...
گفتم تمام بادها به گيسوی تو بود و ابرها رامِ موهای پريشان در هوايي که آميخته ی چيزی از بهشت بودند؛ چيزی مانند حسرت آدم يا خودخواهی خدا . بعد گفتی خدا را در خواب آدم تماشا کرده بودی ، گفتی که تمامش را ديده بودی. آمدی دوان دوان ، نفس که می زدی در گوشم نجوا کردی که : آرش من همه چيز را ديدم، خدا ديگر دستش برای آدم رو شده بود که از بهشت بيرونش کردند. گفتی که خدا مجالی برای تلف کردن نداشت. گفتی خودت ديده ای که آدم داشت بلند بلند سرِ خدا داد می کشيد و می گفت که همه چيز را می داند و حالا هم سهمش را می خواهد. سهمش!! سهم گستاخی آدم زمين کريه المنظر خاک آلود بود. بعد نشستی کنار من ، سرت را روی شانه های خاک آلوده ی من گذاشته بودی ، نفس مماس بر گردنم و اشکهای معصومانه ات که حقيقت را انگار بر جان آدم جاری می کرد. – آدم گُر گرفته بود و بی تابی می کرد، هنوز باورش نمی شد از آنچه بر سرشان آمده بود. آدم رو دست خورده بود و حالا گُر گرفته بود-
چقدر اشکهای تو را دوست دارم که می شوی اعتراف همه ی زيباييهای يک غروب از دست رفته و من سر که بر شانه می گذاری، می رسم به حسرت بوسه ی لبان تو و باز سر که می چرخانی بوسيدنم را، اندوه آنکه از شانه ام رفت مجال نمی دهد. می ريزد انگار همه آبشارها بر سرم قاطی اشک و رنگهای قشنگ دنيا میانِ گیسو گیسو باد بَرَد حالا يکريز تا شعرهام لابه لای موهات نگفتنی شوند. گفتم برايت که غروب از همان اول آدم را به گريه می انداخت و حوّا هنوز حسرت آنهمه شيطنتهای کودکی که فرصت نکرد و دريغ شد؛ آنهمه آرامش بهشتی امن که فرو ريخت - انگار بهمنی که سقوطش آنان را تا خودِ زمين پايين کشاند – دلش را ريش می کرد و سر بر شانه آدم اولين غروب زمينی را تماشا کردند.
تنها خودشان بودند و خدا هيچ سهمی از اين اندوهِ حسرت آلود و عاشقانه نداشت. گفتم پس آنهمه چيز که خواستيم و نبود؟ آنهمه . . . بوسه ای که طعمِ نارنجستان داشته باشد و نرمی نرگس با صدايي که لالايي کودکانه ای بخواند؛ ميان برهوتی بی خدا، وسط همه ی تيرگی و تنهايي زمينی ، کافی بود که آدم بهشت را به خدا وا نهد و با حوّايي که طعم غروب و نم نمِ باران داشت؛ برای خودشان ميوه های ممنوعه را يکی يکی به سلامتی همديگر . . . نوش !
یک بخش جدید به این وبلاگ اضافه شده است . درست در سمت راست وبلاگ دیده می شود :حافظ خوانی . برای دانلود فایلهای صوتی می توانید روی لینکها کیلیک کنید.
***********************************************************
درمورد دلایل چیزها هیچ وقت نمی شود نوشت چون انگار چیزهای عالم قاعده ای را سر برنمی تابند. این می شود که آدم می نشیند به بافتن سخنانی که انگار داشته باشد گونی کنفی ببافد کاری که شاید بی فایده نباشد اما دستانت پوست پوست می شود ، از گرد و غبار کنف سینه ات را از دست می دهی، مزدی نا چیز می گیری و کسی هم به تو اهمیت نمی دهد. این یک بخش آخر که ظاهرا خوب است اما اگر حواست جمع نباشد هم از اینجاست که یکروز ناخواسته کله پا می شوی. اینکه ساکت یک گوشه بنشینی بسیار جذاب می نماید از دور. البته فقط از دور. بعضی ها را وسوسه ایی در سر راه می افتد که آن آدم تنها که به کاری باطل و با پشتکاری عجیب مشغول است چه در سر دارد؟ چه راز آلود است؟ چه سکوت مسحور کننده ایی دور او در پرواز است. نزدیک می رسند، سر صحبت را باز می کنند ، گونی ات را بو می کشند در دست می گیرند و آن وقت که حسابی فهمیدند فقط یک گونی کنفی بد بو و بد هیبت است و معجزتی از آن بر نمی خیزد و تو از فرط نداشتن حرفی ساکت مانده بودی و از سر استیصال آن گوشه داشتی گونی می بافتی ، خوب که همه چیزت را هم زدند حالشان بهم می خورد، خسته می شوند ، دهن دره می کنند، گونی هایت را لگد می کنند، اخ تفی رویت می اندازند تا سینه شان صاف شود و بعد ...
***********************************************************
یک شعر از زمانهای دور نوشته ام.طولانی است. اما خیلی دوستش دارم.خیلی. بگذارید در ابتدا حافظ را یادی کنیم:
شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من
سودای دام عاشقی از سر به در نکرد
مرا باد ...
می بينيد که دارم گم می شوم
نه آقا ! بعيد می دانم مال اينجا باشم
بعد تا به کودکيت آمده باشم
بزرگ می شويم بزرگ می شويم ...
يواشتر لطفا
اَک اُ اِ چار
اَک اُ اِ چار
گفتم که من از اين لباس بدم می آيد
يا
بدم می آمد
حالا ، با باد که می وزد همه چيز می پوشم
و می روم برايت ستاره صيد کنم
- جناب سرهنگ تور من پاره است
- خفه شو پسر !
اَک اُ اِ ...
¨
چقدر داد کشيدم من سيب ...
من کرم سيب خود بودم
که زير دندانهايم صدا دادم و له شدم
چه طعم بدی دارم زير دندان
کسی مرا نخورد بد مزه ام
اينجا خيابان بوی داغ می دهد سياهِ سياه
« ای تشنه لب ...» « شاه عرب ...»
- من راه خانه را گم کرده ام شما نمی دانيد کجايي هستم ؟
- ما اهل کوفه نيستيم کار داريم پسر جان
تسبيحم را به دندان می گيرم و می دوم
تا دوباره کرم نشده ام بايد برگردم
من دستهايم را در ضريح جا گذاشته ام
تو بوی ضريح می دادی
و چراغ اتاقت از اين پائين...
خوابت نمی برد گفتم برايت سيب بياورم
بی دست و پا سيب خودم را و من کرم سيب خود بودم
- اَه ! طعم سيب را خراب می کن
- آقا جان ! گفتم که، تازه دست و پا در آورده ام راه رفتن بلد نيستم
و تمام دسته عزاداری از رويم می گذرد
« کشتن تو را ... » « ای بی کفن ... »
و من زير دست و پا برای کودکيت خواب می بينم
- پسر جان تو ديگر بزرگ شده ای بايد راه بروی
تــا تــی . . . تــا تــی . . .
راه می افتم دنبال باد
- کودک زيبايی را می برند-
در آغوش گرفته باشم از باد بيشتر - برای تولدت -
کودکيت را می دوم از باد بيشتر
کودک زيبايی را من
مرا باد ...
قول می دهم روز تولدت با دست پر برگردم
و موهايت را پريشان کنم از باد بيشتر
¨
- دو تا چايی پر رنگ ليوانی لطفا
_آقا ! ، خانم ! نيت کنيد برايتان فال بگيرم
اينجا را برای خدا خالي نگهداشته ايم
اينجای سينه را می گويم
لطفا برايمان فال بگيريد تا کی خالی می ماند ؟
دستم به دامنت
قلبم...
قلبم ! آخ قلبم ! نه ناراحتی قلبی ندارم ، قلبی ندارم، قلب ندارم
« مژدگانی برای کسی که با قلبم برگردی »
اَلسلامُ عَلَيْک يا عَلیِ بْنِ مُوسَی الرِضا
السلامُ عَلَيک يا حُسَين بنِ عَلی
برگردی
و لعنتُ ا... عَلی اعدائِهِم اَجْمَعيِن
باد می آيد
باد شديد
باد هزار ساله
از نمی دانم کجا اينهمه باد می آيد
" The Mobile Set Is Off "
به يكجا بندم کنيد دارم از حافظه ات می روم
به حق شرف لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
السلامُ عَلََيکُم يا اَهلَ الْقُبور
شب تا صبح چقدر تسبيح پاره کردم !
« فضای پرواز ملائک را آلوده نکنيد »
پنجره را باز می کنم
و شب تا صبح دوازده هزار بار سيگار می کشم
- شاهد هم داری ؟ - نه ، ندارم
- اينجای سينه ت چرا خاليه ؟ - گفتم که در کودکی برا برايمان
فال گرفته اند
o
عصر جديد ، تجريش ، انقلاب ، مشهد ، دربند ، دريا ...
می دانم رفته باشی گم می شوم
و تا جا نياندازم مدام دوره می کنم
لطفا برايم زهر مار بياوريد
صبح تا شب سفارش می دهم و سير نمی شوم
آدم چه جان سگی دارد
که باز می نويسم !
اين نو شته کم کم شعر می شود
اين شعر هم انگار نامه
لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
می گويم کال هم باشم ، بد مزه
زير آفتاب دست و پا در آورده ام
دارم می رسم
می گويم من هم خودم را خورده ام باور کن سمی نيستم
می گويم ، می ترسم از سيب يا هر چيزی که می ترسم و نمی دانم
چيزی به عقب بر نمی گردد می دانم
آن هم با اين ساعت های جديد ارتعاشات اتم سزيم
بر نگردد ، با شد
می خواهم عقب را جلوتر بِکِشم
بِِکِشم ، بِِکِشم
آنقدر که دود بالا بياورم
من برای لايه اوزن خطرناکم
بعد
جايی دفنم کنيد
دعاهايم را خوانده ام :
« برسم
برگردی
و کسی چه می داند، فالمان درست در بيايد »
از این به بعد یک بخش جدید به این وبلاگ اضافه خواهد شد . درست در سمت راست وبلاگ دیده می شود :حافظ خوانی . برای دانلود فایلهای صوتی می توانید روی لینکها کیلیک کنید. البته ظاهرا سایتی که فایلها را آنجا آپلود می کنم در روز به تعداد معینی از افراد می تواند سرویس دهی کند. یعنی اگر یک روز نتوانستید فایل را دانلود کنید یعنی خیلیها آنروز این کار را انجام داده اند ... البته فکر نکنم این مشکل پیش بیاید.
***************************************************
گفتم دارم می روم دیگر خودم را بیاندازم توی چاه . گفتم اصلا همه اش خودت باش، یوسف باش ، یعقوب باش ، عزیز مصر باش، زلیخا باش اما من دیگر دارم می روم که برسم به ته چاه. هربار توی تمام دیرها می نشستند به خواندن همه وردهای مسخره شان. مدام تکان تکان می خوردند تا تمام ادعیه خوب هم بخورند آنقدر که خدا حالش بهم بخورد و بالا بیاورد و تفقدی نصیب آن بیچارگان بینوایِ حریص رستگاری کند.
گفتم من کار به کارِ هیچکس ندارم می روم خودم توی چاه را ببینم. مگر نمی گویید همه ی این اتفاقها واقعی بوده است باشد حرف حرفِ شما باشد منهم می روم؛ قسمت بود با یوسف برمی گردم. آنها نشستند به قربان کردن و پای کوبی کردند و دست افشانی. که دیگر دربرابر دیدگانِ خودِ آفریدگار قرار دارند و محال است که خدای جهان از آنهمه گوشت قربان شده صرفنظر کند و حاجتشان برنیاید. همه نشسته بودند به قربان کردن. هرکس تقیدی به قربان کردن چیزی داشت: شتر، گوسفند، مرغ و ماکیان، گاو ، آدم ...
اینگونه که سرمی بریدند ساکنان آسمان را تا مدتها از غذا بی نیاز می کردند. به هر حال زمینیان باید سهم آسمانی نعمتهای خود را نیز ادا می کردند و چه خوب بود که همگی آنان انسانهای مومن و فداکاری بودند که هیچ وقت از یاد عوالم بالا غافل نمی شدند.
هیچکس حواسش به من نبود انگار. اصلا بهتر. همینکه ندانند کجا رفتم خوبیش این است که دیگر به سرشان نمی زند آدم را برگردانند. آدم هم که انگار کنید من باشم، همان بهتر که برود خودش را حبس کند توی چاه تا شاید کمی فکرش به کار بیفتد و همه چیز را به هم نبافد؛ از ترس آنکه مبادا خنزرپنزر مادی و معنوی زندگیش را از دست بدهد. می روم ته چاه می نشینم خوب که چشمهایم باز شد خوب که ظلمات را دیدم؛ خوب که هیچ چیز نشنیدم؛ خوب که آدم شدم شاید روزی برگشتم. کسی چه می داند.
هر روز را می رفتم تا سر چاه و دنبال تو می گشتم . می گفتند یک روز تو را به چاه انداختند و دیگر پیدایت نشد. من اما مگر این حرفها باورم می شد. نشستم به خواندن تمام وردهایی که یادم مانده بود از چند هزار سال پیشش را نمی دانم اما هر چه بود مسلسل می خواندم . گفتم شاید طلسمت کرده باشند، نشستم به باطل السحر نوشتن . باطل السحر همه چیز را می نوشتم و روانه ی چاه می کردم آخر پیدایت نشد.
همه جا پخش کرده بودند که پسر نجار دیوانه شده است. می گفتند نقشهای غریبه بر چوب و کاغذ رسم می کند و حرفهای نامربوط می زند. می گفتند به زبانی که مفهوم نیست با خود سخن می گوید. دیگر تردیدی نداشتند که مجنون شده است. می گفتند آزارش به کسی نرسیده است اما از کجا معلوم شاید روزی اسباب آزار زن و فرزندانشان می شد.
تمام هفته را نخوابیده بودند. خودش بعدها برای ملیحه تعریف کرده بود که از زمین و آسمان آتش می بارید. همه جا داغ بود و توی سرش داشتند با طبلهای مسجد ملا علی، دسته ی عزاداری امام حسین راه می انداختند. ولی هیچکس چیزی نمی خواند ؛ زنجیر هم نمی زدند، همه داشتند طبالی می کردند؛ همه هم طبل بزرگ. همین چند هفته پیش بود که صلح شده بود و دستور داده بودند که مهمات را به پشت جبهه برگردانند. اما معلوم نشد اینها از کجا رسیدند. افراد کمی مانده بودند که یکهو دیدند گیر افتاده اند وسط حلقه ی دشمن. خیلی ها به هوای تسلیم شدن رفتند که چند قدم بیشتر زنده نماندند. آنها هم چهار نفر بودند که توانستند خودشان را یک گوشه ای مخفی کنند و بمانند منتظر تاریکی شب.
گفتم که من از رو نمی روم. هر چه می دانم برایت می نویسم. هر چه ورد باشد می خوانم. اگر افاقه نکرد می روم به همه زمانها سر می زنم تا بلکه راهی بیابم. صدایم را می شنوی ؟ اگر نتوانم تو را بیرون بیاورم خودم هم می آیم آن تو...
ملیحه همه این حرفها را تکه تکه جمع کرده بود. از روی یادداشتهای پراکنده ی احمد، بعضی هم از روی خاطراتی که احمد خودش با خودش مرور می کرد یا از حرفهایی که توی خواب می زد. با خود ملیحه هیچ وقت ننشسته بود چند کلمه مثل قدیمها حرف بزند. بیشتر ساکت بود یا گریه می کرد، چقدر کم پیش می آمد که ملیحه را می بوسید و برایش حافظ می خواند . ولی فقط همین بود... ملیحه همه جا گفته بود: پیش شما که می رسد ساکت می شود اما تنها که هستیم برایم از همه چیز صحبت می کند. خیلی دوست داشت اینطور بود اما احمد باز داشت گریه می کرد...
بعضی می گفتند پسر ِتنی نجار نیست. می گفتند سالها پیش که نجار از سفری بر می گشت کاروانشان اسیر حمله راهزنان می شود . می کفتند همه را قتل عام کرده بودند اما نجار و این پسر زنده مانده بودند. انگار کور شده بودند و آنها را نمی دیدند. نجار تعریف کرده بود که دست پسرک را گرفته بودم و با هم از برابر چشم حرامیان می گذشتیم . اما هیچ کس نگاهش به ما نبود. نادیدنی شده بودیم انگار. فرض کن چیزی مثل روح.
احمد نشسته بود به نقش زدن. بیشتر خط خطی بود شاید. اما ملیحه مانعش نمی شد. هر چیزی که می توانست احساسات احمد را بیرون بریزد برایش خوب بود. دکتر گفته بود که توصیه نمی کند به زندگی با احمد ادامه بدهد. شاید تا آخر عمر همینطور مبهوت بماند، اما اگر می خواهد کاری برای احمد انجام بدهد باید کمکش کند تا همه ی چیزهایی که توی روحش چنبره زده اند و پرش کرده اند، بزنند بیرون. گفته بود که احمد تاب تجربه کردن آن همه حقیقت را نداشت و حالا که از آنهمه اتفاق پر شده بود باید کم کم خالی می شد.
گفتم که هرچه لازم باشد خواهم آموخت.هفتصد و پنجاه سال است که دوباره برگشته ام هندوستان. دارم خیلی چیزها را از اول تلمذ می کنم. تا به حال پیش سه تا بابا بوده ام، پنج تا جوکی و سانسکریتم را کامل کرده ام . تا آخرالزمان آنقدر فرصت هست که همه چیز را بیاموزم تا برگردی دوباره. حالا باید چله نشینی کنم بعد دوباره با تو سخن خواهم گفت...
ادامه دارد...
اصلا بخت نوشتن با من همراه نیست انگار . آمدم آنهمه نوشتم و همه چیز با خاموش شدن ناگهانی کامپیوتر پرید. حالا از اول. اصلا نمی دانم من چرا یاد نمی گیرم که چیزها را زود ذخیره کنم.
به هر حال نوشتم که این به روز کردن من هم ماجرایی غم انگیز شده است. و تقریبا از خاطره ها محو شده ام. و اگر نبود همت نازنین عزیز که مطلب قبلی وبلاگ را با یک شعر زیبا به روز کردِِ؛ حالا دیگر قرنها از آخرین نوشته گذشته بود...
حالا هم که بعد از این همه مدت آمده ام عجیب نیست لابد که می بینم لوگوی وبلاگ من محو شده است و سایت مربوطه که عکس را آپلود کرده بودم دیگر نمی شناسدم...
به هر حال انگار تا عید دارم یک کارهایی می کنم که اگر انجام شود شاید جبران این قصورات بشود. تا چه پیش آید.
از آسمان پرت شده بود پایین. از خودِ خودِ آسمان انگار. هرچند یادش نمی آمد که کی بود یا چه پیش آمد . اما آنقدر می فهمید که حالا معلق مانده است بین زمین و آسمان. البته هنوز نمی دانست که آنچه در زیر پایش قرار دارد چیست؟ زمین است یا چیزی دیگر...
مستوره دوان دوان خود را رسانده بود. اما دیگر نایی برایش نمانده بود که حتی بتواند روی پاهایش بند شود. وقتی رسید پخش زمین شد و همینطور مبهوت از حال رفت.
زیاد درک نکرده بود که چرا پرتش کرده بودند یا اینکه خودش خواسته پرت شود. چیزهایی مبهمی یادش بود. شاید هم خاصیت بی وزنی بود که نمی توانست افکارش را متمرکز کند. حسی آمیخته به بی خیالی و بهت داشت.
از قیافه ی بهت زده ی مستوره؛ بزرگان روستا به این نتیجه رسیدند که او قطعا جنزده شده است. چرا که هر کاری می کردند لب از لب وا نمی کرد. با مردمکهای بی حرکت به جایی دور انگار خیره شده بود.
فرشته ی پیشکسوت تر به فرشته ی کارآموز گفت: هرگاه انسانی چیزی از خدا می طلبد و کمکی می خواهد اگر بال سمت راستت خود به خود شروع به حرکت کرد یعنی که باید بروی و هرکاری از دستت برمی آید برای آن انسان انجام دهی. در غیر اینصورت نه تنها وظیفه ای نداری بلکه اصلا مجاز به هیچ کاری در خصوص او نیستی.
مستوره داشت از هجوم آنهمه تصویر در هم تنیده دیوانه می شد. تصاویر به هم می خوردند؛ پخش می شدند؛ در هم می رفتند؛ متلاشی می شدند و باز شکل یک گوی درخشان می شدند که چشم را می زد. خیلی چیزها می خواست بگوید اما زبانش بند آمده بود. نمی توانست آنهمه اتفاق را با کلمات بریزد بیرون و خودش را خالی کند. همینطور گلوله شده بودند روی هم تا راه حنجره اش را بند بیاورند . و مستوره گنگ شده بود.
فرشته ی کار آموز پرسید: اگر کسی که باید بالهای فرشتگان را خبر کند تا به انسانی کمک کندد ، خوابش برده باشد یا یادش برود آنوقت تکلیف چیست؟
فرشته ی پیشکسوت اخم کرد و گفت: ما هیچ وظیفه ای برای کمک به آدمها نداریم؛ ما به آنها لطف می کنیم. اصلا نمی دانم کسی را که یکبار بیرونش انداختند برای چه باید دوباره برگردانده شود. البته اینها به ما مربوط نیست. ما فقط هروقت که خواستند باید کارمان را انجام دهیم که اینهم ارفاقی در حق آدمیان است.
اصلا فکرش را نمی کرد که توی آسمان اینقدر سرد باشد. هیچ وقت از سرما خوشش نیامده بود. حالا هم از بخت بد در موقعیتی بود که هوا هم از سرما یخ می زد. حس سبکی را دوست داشت اما با سرما دیگر نمی شد کنار آمد. بی وزنی حس قشنگی داشت . حتی حس می کرد که گاهی فرشته ها را می بیند که از کنارش عبور می کنند. مطمئن نبود که وهم برش داشته است یا نه. اما هرچه بود صحنه های دلنوازی بود. شاید آخرین باری باشد که چنین صحنه هایی را می بینم. نمی دانست چقدر دیگر باید معلق بماند اما بدش نمی آمد که بیشتر طول بکشد.
مستوره داشت گوسفندهایش را به چرا می برد که یکی از گوسفندها از گله جدا شد و رفت به سمت دره. تا مستوره به خودش بیاید گوسفند رفته بود در سراشیبی دره و لای بوته های خار گیر کرده بود. شیب دره تند بود و مستوره نمی دانست باید چکار کند.گوسفندها امانت مردم بودند و اگر اتفاقی می افتاد خیلی بد می شد.
یادش آمد که یکی از پیشکسوتها گفته بود تا برسد به زمین همه چیز از یادش می رود و باید دوباره از اول شروع کند. خوشحال بود که هنوز خیلی چیزها را می توانست به یاد بیاورد. اما کم کم داشت مضطرب می شد.
فرشته ی کار آموز باید پرواز کردن را در شرایط مختلف تمرین می کرد تا در مواقع اضطراری بتواند به سرعت خودش را به محل مورد نظر برساند. یکهو صدای دختر بچه ای را شنید که داشت دعا می کرد. هیجان زده شده بود. آخر هنوز یاد نگرفته بود همه ی صداها را بشنود وکم پیش می آمد که بتواند صدایی را از آن پایین بشنود. از شنیدن صدا ذوق زده شده بود که یکهو بال راستش تکان خورد...
همینطور که داشت سقوط می کرد انگار گلوله می شد ؛ کوچک می شد؛ منبسط می شد و شکلش را از دست می داد. حالت تهوع به او دست داده بود. دیگر حواسش داشت از کار می افتاد و فقط دلش می خواست گریه کند. همه ی تنش انگار سوزن سوزن شده بود و بعد از درون ترکیده بود؛ که هم درد داشت و هم انگار که دیگر تن نداشت. باز انگار یک فرشته ی دست و پا چلفتی سر راهش قرار گرفته بود . اصلا بالهای فرشته ها آنقدر ها هم که می گفتند نرم نیست. معلوم نیست آدمها که چیزی از فرشته ها نمی دانند چرا اصرار دارند که برایشان صفتهای عجیب غریب ببافند. معلوم نبود این چندمین فرشته ای بود که سر راهش به او خورده بود. عجیب بود دیگر وهم و واقعیت برایش قابل تشخیص نبودند. باز انگار داشت گلوله می شد. دلش می هواست خودش را از توی حلق خودش بالا بیاورد.
مستوره آمده بود کنار پرتگاه و خدا خدا می کرد که گوسفندش بتواند از آن دره جان سالن به در برد. اما خیلی بعید بود. همینطور که اشک می ریخت کنار دره ایستاده بود بلا تکلیف. یکهو احساس کرد که یکدسته موجود سفید و درخشان از همه طرف به سمت دره هجوم آوردند. باورش نمی شد. نمی دانست باید اسم آنها را چه بگذارد. خیلی بزرگتر از یک فرشته معمولی بودند- البته او قبلا هیچ وقت یک فرشته معمولی را ندیده بود- و خیلی درخشان تر از اجنه – البته واضح است که تا به حال هیچ جنی هم ندیده بود- آن موجودات درخشان به سمت گوسفند بیچاره ی او حمله بردند و هرکدام یک قسمت از بدن او را گرفت تا بالا بیاورد. اما هر کدام می خواست گوسفند را از سمت خودش بالا بیاورد و در یک لحظه ی پر سر و صدا و درخشان همه ی بدن گوسفند منفجر شد؛ نورها شدید و ناگهان محو شدند و تمام شیب دره پر شد از دل و روده و خون گوسفند بخت برگشته...
دادگاه رسمی است. لطفا سکوت را رعایت کنید. فرشته ها همه مرتب نشسته بودند و قاضی از منشی دادگاه خواست تا کیفر خواست متهمان را قرائت کند:
بدینوسیله علیه رفتار نسنجیده و غیر قانونی چند تن از فرشتگان کارآموز توسط مدعی العموم اعلام جرم می شود. جرائم منسوبه عبارتند از:
- اقدام خود سر برای کارهای انسان دوستانه
- پایین آوردن شان فرشتگان
- ظهور غیرقانونی در برابر چشمان یک انسان.
- عدم دقت کافی در پرواز و برخورد با اجسام خارجی که منجر به بروز خطا و نهایتا جرم شد...
تمام پنجره ها را باز می کنم اما
باز هم نگاهت در دسترس نیست
ای کاش یک بار هم که شده مرا می دیدی
که دور ترین خرابه های جهان را دور می زنم
حتی بهشت را...
پیش از اتفاق گندم یا نمی دانم سیب
گشته ام...
در کدام حادثه ی مجهول زمان صبر کرده ای؟
نمی دانم نمی فهمم
شاید تا یافتنت ،
از یاد تمامی اهل کوچه رفته باشم.......
( زیبایی تو بر در خانه ی زانو زنندگی ماه
با آجری شکسته سرم را شکسته ام
- رضا براهنی- )
هی می گفت دست بردار، خودش دست بردار که نبود مدام صدای تق و توق توی گوش آدم خالی می کرد که مثلا اعصاب آدم را بریزد به هم. به هم می آمدیم یا نمی دانم چقدر با هم آمده بودیم که خبر رسید دارند ستاره ها را تقسیم می کنند می گفتند یکجایی نشسته اند و همه ی ستاره را شمرده اند حالا هم دارند همه را تقسیم می کنند . اگر کسی فک و فامیل مرده ای هم داشت می توانست مدرک بیاورد و برایش یک ستاره ثبت نام کند. دستم را که برداشتم دیدم اصلا نمی دانم کجا باید دنبالش بگردم انگار تا به حال اینجا نیامده بودم. اصلا نفهمیدم چرا قرار شد اول من چشم بگذارم... راه افاده بود اسم تمام شاعرانی را که می شناخت لیست کرده بود تا برایشان یک ستاره ثبت نام کند می گفت برای حافظ باید یک ستاره مخصوص پیدا کنیم حافظ با بقیه فرق دارد. بعد افتادیم دوره که همه شاعران این مملکت را ستاره دار کنیم.
اولش همینطور بی هدف راه افتادم توی کوچه پس کوچه ها تا شاید پیدایش کنم اما مگر می شد همه ی کوچه ها را گشت. نشانی اش را به من داده بود دو تا درخت کاج توی کوچه شان بود با یک عالمه پیچک که از در و دیوار یک خانه ی قدیمی بالا رفته بود. اینطور نمی شد پیدایش کنم نشستم کنار یک جوی آب گفتم خب شاید خودش بیاید دنبال من .. .
دنبالش که رفتم رسیدیم به یک کارگاه سنگ تراشی. یک تخته سنگ صاف پیدا کردم و رفتم رویش دراز کشیدم خیلی خسته بودم داشتم خوابِ نمی دانم حافظ را می دیدم که نشسته بود روی کول من و موهایم را می کشید یا اینکه یکجای درندشتی بود که ستاره ها را آویزان کرده بودند و هرکس نوبتش می شد می رفت جلو زیر ستاره اش اسمش را می نوشت و می آمد بیرون. . . گفت دست بردار تو فقط یک خواب بی معنی دیدی.گفم ولی چرا هنوز صدای تق و توق تو توی گوشم خالی می شود . اصلا ببین من همینطور روی این تخته سنگ خوابم برده بود و تو مرا هم با این سنگ تراسیدی این خواب حتما یک نشانه است.
یک طرف سنگ را نشان می کرد و همینطور می تراشید تا برسد به آخر کار . منهم هر چی فکر کردم یادم نیامد که از توی سنگ درم آورده بود یا بعدا آمدم آنجا دراز کشیدم گفتم تا کی باید اینجا بخوابم ؟ گفت فعلا اجازه بلند شدن ندارم و چند هفته طول می کشد تا جمجمه جوش بخورد. گفت مرا کنار یک ساختمان نیمه کاره پیدا کرده بودند که با یک تکه سنگ به سرم می کوبیدم و اسم ستاره ها را با شماره فریاد می زدم.
فریاد زدم خب پس کجا رفتی اصلا تو برنده شدی .من دیگر دارم می ترسم بیا بیرون، بیا یکجور دیگر بازی کنیم . آخر من از کجا دو تا درخت کاج پیدا کنم که خانه ی شما توی آن کوچه باشد لااقل بیا این تکه آخر سرم را هم از روی سنگ جدا کن . نگفتم خوابی که دیده ام یک نشانه است می دانستم اتفاقی قرار است پیش بیاید .بیا لااقل این تکه آخر را هم بتراش . . .

صورت مماس بر گوشي تلفن و يك نفس عميق. . . صداي سوت كشيده ي ترمز ماشين از خوا ب بيدارت مي كند و خودت را مي رساني لب حوض. از بخت بد حوض را هم خالي كرده اند. نه آبي نه حتي يك ماهي مرده. خاليِ خالي ؛ پاهايم سست مي شود و دلم ضعف مي رود. نشسته ام توي حوض و صدايي از گلويم بيرون نمي آيد كه بگويم هي من اينجا جامانده ام مرا هم با خودت ببر.
گردنبند يادگاري يوسف را به گردن مي اندازي و دوباره چشمانت را مي بندي . تمام روز را راه رفته اي ،حالا فقط بايد سير بخوابي.. . پدربزرگ مي گفت من كه هميشه نمي توانم برايت قصه ي دختر شاه و شاهزاده ي عاشق را تعريف كنم . من آفتابِ لبِ بامم. منهم مدام با خودم از اول تا آخر قصه را تکرار مي كردم تا هر وقت دلم خواست براي خودم تعريفش كنم. .. و من برايش از سير تا پياز قصه را تعريف كردم. گفتم چطور شد كه زليخا از بوي گل شب بو و صداي ني گريه اش مي گرفت. خودش را هفت شبانه روز توي اتاقش حبس كرده بود و لب به آب و غذا نمي زد . دلش خوش بود به صداي نيِ ناشناسي كه انگار براي دل زليخا هر شب آهنگي غمگين مي زد. يوسف مي گفت چرا مي زنيد آخر؟ انگار براي كسي درد دل كرده بود كه از اول شغلش نجاري نبوده است . نقاشي مي كشيد و مزد هنرش را گرفت. از شهري به شهري سفر مي كرد و مي گفت بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي. هر جا كه مي رسيد چند روزي مي ماند چند تايي نقش مي زد – چهره بيشتر - كه روزگارش بگذرد . . .
مي گفتي پدر بزرگ قصه را هيچ وقت با يكي بود يكي نبود شروع نمي كرد. مي گفت همه بودند يكي هم بود دخترِ پادشاه ، موهاي كمندِ مشكي، چشمان درشت ...بعد تو مي پريدي وسط حرفش كه: انگار خودم بابا بزرگ مگه نه؟
داد مي زدند كار خودت بود مگه نه ؟ تو اصلا آمدنت به اين شهر هم مشكوك بود. دختران ما را از راه به در كردي . تو هم بد يمني ،هم چشمت دنبال ناموس ديگران است. ديگر توي اين شهر دارد زنا كردن از قبحش مي افتد. و همه ي اينها زير سر تو است. اصلا بايد سنگسارت كنيم تا درسي براي ديگران شود...
پدر بزرگ گفت آره درست مثل خودت عروسكم. آخ كه چقدر اين حرف پدر بزرگ مي چسبيد. اما وقتي مي گفت من آفتابِ لبِ بامم اصلا فكرش را هم نمي كردي كه راست گفته باشد يا اينكه خودت هم لبِ بامي و توي حوض هيچي آب و ماهي نیست. آمده بودي جلو و از سر شيطنت گفته بودي از من نقشي بكشيد كه از نقاشي دختر شاه پريان كه پسر پادشاه روم را اسير خودش كرد هم قشنگتر شود...
توي قهوه خانه، سليمان دستيار حكيمِ شهر تعريف مي كرد كه شب فرستاده بودند دنبالِ حكيم. يوسف را بيهوش روي پياده رو پيدا كرده بودند و فرستاده بودند دنبال حكيم. حكيم مداوايش كه تمام مي شود ، حکم می کندسليمان تا صبح بر بالین یوسف بماند. مي گفت تب شديدي داشت و سليمان را نمي شناخت . مدام با زليخايش حرف مي زد كه آمده بودم بروم ماندني شدم؛ آمده بودم پخته شوم، سوختم. ديدي زليخا آتش من دامنِ تو را هم گرفت. من با تو چه كردم . . .
تازه وارد شهر شده بود. بساط نقش و نقاشي را در گوشه ي ميدان اصلي به پا كرده بود و از آمدو رفت مردم طرحي مي زد. هيچ نفهميد چه شد ، مانده بود خيره به او كه با نديمه هايش شاد و خنده كنان مي گذشتند. اول به صرافت افتاد بگويد اين نقاشي پيشِ من بماند يكي ديگر برايتان ميكشم اما زبانش نچرخيد. در آمد كه: اين نقاشي كار دارد نشاني بدهيد كامل كه شد خدمت مي رسم.. .
آن سال همه ي دختران عاشقِ يوسف بودند، يوسف چشمانش ديگر خوب نمي ديد و آنها آغوشِ ديگري را با ولع تجربه مي كردند. چشمانشان را مي بستند، يوسف را مي ديدند كه از آنها هم نقشي مي كشد و در آغوش ديگري خود را رها مي كردند. . . . يوسف اما چشمانش ديگر خوب نمي ديد . نتوانست ديگر هيچ نقشي بزند جز همان نقش آخر كه مكرر مي كرد . . .
پدر بزرگ آفتابِ لبِ بام بود و زليخا هر كاري مي كرد نمي توانست قصه اش را از اول تعريف كند. قصه را از هر جايش مي گرفتي يوسف يا نقاش مي شد يا پسرِ نجار . من توي حوض داشتم دِق مي كردم كه صدايم در بيايد و تو مدام از خوابت مي پريدي و گردنبند يادگاريِ يوسف را به گردن مي انداختي. صورتم را مماس مي كنم به گوشي تلفن و يك نفس عميق مي كشم راننده مي گفت عين ديوونه ها داشت وسط بزرگراه گوشي تلفنشو مي بوسيد هرچي بوق زدم انگار نشنيد. . .
دنيا بد است. اما در حقِ آن كس كه نداند كه دنيا چيست. چون دانست كه دنيا چيست، او را دنيا نباشد.
مي پرسد«دنيا چه باشد؟»
مي گويد « غيرِ آخرت.»
مي گويد « آخرت چه باشد؟»
مي گويد«فردا.»
مي گويد«فردا چه باشد؟»
عبارت سخت تنگ است. زبان تنگ است. اين همه مجاهده ها از بهرِ آن است كه تا از زبان برهند كه تنگ است...
..........................................................................................................مقالات شمس
انگار بشر از يك مقطع تاريخي همه چيز را عوضي فهميد و تفسير كرد تا حال و روزش اين بشود كه براي چيزهايي مانند نژاد ، پول ، عقيده و قدرت نمايي به راحتي آدم بكشد و جنايت كند. آخر سر هم لبخندي محترمانه به لب، خود را قهرمان مبارزه اي مسخره معرفي كند. در ابتدا مي خواهم تنفر خودم را از همه ي كساني كه به دلايلي ابلهانه در لبنان و اسراييل آدم كشي به راه انداختند و هر روز با افتخار آمار كشته شدگان را در اخبارشان منتشر كردند؛ اعلام كنم. مي خواهم تنفرم را از همه ي كساني كه فقط آدم كشي را در جاهايي كه منافعشان اقتضا مي كند مي بينند و به راحتي از كنار جنايات دارفور مي گذرند نيز اعلام كنم.
انسان معلوم نيست چه بلايي سر خودش آورد كه مدام سر خودش بلا نازل مي كند.. براي خودش بتهاي عظيم و سنگين مي سازد كه معلوم نيست دستهاي كدام ابراهيم خواهد توانست نابودشان كند؟
- بر محيطي دايره اي چرخ مي زدند و از خود بي خود مي شدند. آن وسط روي زمين نقش مقدس را كشيده بودند و با خون سيرابش كرده بودند. فضاي متبركي بود و نياي بزرگ قبيله در نقشِ كشيده شده بر روي زمين تجسم يافته بود...
- ميگفتند نياي بزرگشان روزگاري از آن منطقه عبور كرده است و حالا آن منطقه از زمين ، زمينِ امن بود و كسي حق نداشت خوني آنجا بر زمين بريزد...
- جماعتي بر محيطي دايره برگرد خانه اي كه مي گويند خانه ي خداست مي چرخند،از خود بي خود مي شوند و حال معنوي زيبايي پيدا مي كنند...
- خانه هايي براي پرستش و اجراي مناسك مذهبي ساخته شده اند كه آن خانه ها را محل تجلي خدا مي نامند و آنجا خانه ي امن بندگان خداست...
عده اي نياز هاي ماورا الطبيعي را موجد دين مي دانند و اساسا اين دو مقوله را از يك جنس مي شمارند و عده اي ديگر امور ما بعدالطبيعي را محصول پسيني دين مي دانند. به عقيده ي ايشان قرنها پس از آنكه دين و مناسك آييني (قبيله اي) ايجاد شد مفاهيم مابعدالطبيعي شكل گرفتند. در خصوص دسته ي اول بايد گفت كه منطقا نياز به غذا به وجود آورنده ي غذا نيست...
با بررسي اقوام بدوي و اديان اوليه به چيزي از جنس ردپاي نياي بزرگ قبيله مي رسيم كه به نوعي در نقوش توتمي آنها در زمان اجراي مناسك خاصشان تجسم مي يافت. توتمها چيزهايي مانند يك حيوان يا بخشي از اعضاي يك حيوان،يك گياه يا حتي يا منطقه بودند و نقشهاي توتمي به شكلي صريح يا به رمز نشان دهنده ي توتم قبيله بودند. اين كه چه اتفاقي افتاد تا مثلا كله ي گوزن براي قومي اهميت پيدا كرد به احتمال زياد به يك خطا و شوخي تاريخي در آن قبيله بر مي گردد. يعني روزگاري به هر دليلي كله ي گوزن مورد توجه بخشي از اعضاي قبيله قرار گرفت. شايد در ابتدا فقط بحث زيبايي كله مطرح بود يا هر چيز ديگر.
اما انگار بعدها تخيل بشر كارش را شروع مي كند و در هر پرده از نسلهاي آن قبيله چيزي بر كله افزوده مي شود.
من گاهي ياد بازيهاي دوره ي بچگي خودم مي افتم. زماني كه قرار بود يار مقابل بازي را انجام دهد ما شروع مي كرديم به اداي يكسري كلمات بي معني اما معلوم. يعني هر دفعه آن كلمه ي بخصوص را تكرار مي كرديم تا حريف برنده نشود. ( در صورتيكه آن كلمه كاملا بي معني بود و شايد در ابتدا از سر اتفاق روزي بر زبان كسي جاري شده بود. بعدها در مناطق ديگر هم ديدم كه هر كدام كلمه ي جادويي خودشان را براي باختن رقيب به كار مي بردند. حالا آن كلمه از يادم رفته است . شايد در ابتدا صرفا براي حواس پرتي رقيب كسي كلمه اي بي معني را تكرار كرده بود اما وقتي نتيجه داد و رقيب بازنده شد آن كلمه كم كم جايگاهي ويژه و جادويي پيدا كرد )
انكار كله ي گوزن ما هم به همين منوال خاصيتي غريب پيدا كرد كه نه خودِ گوزن بخت برگشته فكرش را مي كرد ، نه آن كسي كه اولين بار از سر خوش ذوقي كله ي گوزن را در غار خود به ديوار كوبيد!!!
من دارم از احتمالات سخن مي گويم از اينكه انگار در ابتدا اموري خاصيت آييني پيدا كردند و بعدها به دليل رشد فكري بشر كم كم الحاقات متافيزيكي نيز به آن افزوده شدند. بشر ساختماني عظيم و بتهايي مقدس چنان آفريد كه ديگر به هيچ قيمت شايد باورش نشود كه آن كلمه اي كه از سر اتفاق در بازي كودكانه خود سر مي داديم با يك شوخي شروع شد، آنقدر جديش گرفتند كه حالا به ذكرها و اورادي چنان مقدس بدل شده است كه هر گونه بي احترامي به آن مستحق مجازاتي سنگين و حتي مرگ است.
اين بحث ادامه دارد . . .
از بلندی آبشار بريزد زير نور خورشيدی که هزار رنگ می شود
و خدايان يونانی با ارابه هايی که شب را به دوش می کشند از
پس قرنها
در جايی تا لانه کند
موهای توست رها شده در باد
حالا می دانم کندوی عسل چقدر زنبور دارد
از جای نيش ها
آخر ديروز از کندوی عسلی که رفتی گريه ام گرفته بود
زنبورهای بی نوا را خانه بدوش کردم
- پسر نجار ستاره های آسمان چند است ؟
يک شب بادی شديد در آسمان وزيد
تا هر بار ستاره ها را که می شمرد دو ستاره کم باشد
باشد سهم زمين از آسمان چشمهای تو
از باغهای بهشت انگوری می چينند که شراب هزار ساله می شود
و می گويند خدا برای خود گلی پرورش داده است که هزار کندو
عسل دارد
تا روزی که مست بود ، از شراب و عسل بر لبهای تو بريزد
پسر نجار گريه اش بگيرد از نيش زنبورها
و هی دو ستاره کم بياورد
تابستان 81