تبليغاتX
این در نباید باز می شد
  و صبحی که فرداست...
 

دیگر چیزی نمانده است . چند قدم کوتاه تا صبحی که فرداست و از راه می رسد روزی که چقدر شماره کرده بودم شماره کرده بودیم  شماره...

کنارم ایستاده ای حالا و این عاشقانه ترین به روز شدنم را کنار تو جشن می گیرم...

فرا روز جشن معصومانه ماست . به خودمان تبریک می گویم با همه آرزوهای خیلی خوب...

 

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 87/01/10 ساعت 8 بعد از ظهر | لينک ثابت |

  یک اتفاق معصوم و بهاری که چقدر نزدیک است...
 

 ادامه مطلب "اسمهای دوست داشتنی" را بعد از ایام عید پی خواهم گرفت. اما بگذارید این پست را به " بهار" بپردازم ...

 

 

ساقیا آمدن عید مبارک بادت

 

رسیید مژده که ایام غم نخواهد ماند   چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند و رسیدیم از پس اینهمه سال به شکوفه و بهار که چقدر مانده بودم چشم به راهش... معصوم به خواب رفته بودی و تا خود صبح دلم نیامده بود چشم بر هم بگذارم . مانده بودم به پای دل که دلش نیامده بود آنهمه حظ را به خوابی بفروشد     و آن اول بود...

باد می رفت به سروقت چنار،

من به سر وقت خدا می رفتم...

 

این روزها دارد اتفاقی عزیز از راه می رسد با شکوفه و نسیم بهار و چه معصومانه از پس اینهمه چشم انتظاری و بی قراری ...                       گفتم تنها ترین و غمگنانه ترین نگاه زمین از آن من بود آن روز پاییزی  که رسید و مرا با خود برد که برد... - تو اگه دوست می خوای خب منو اهلی کن.               آن روزها انگار همه مانده بودند بی دوست اما تو انگار زندیگم را چراغان کرده باشی، گفتم چه شادم به دوستی تو که مرا چنین دوستی داد خدای و برایت نوشتم، روز به روزش را نوشتم و شماره زدم. حالا بگذار شماره  از تو بپرسم و قند در دل من ...

 

 

بهار دارد از راه می رسد. چند ساعت بیشتر نمانده است. خوابیده ای و من برایت دعای شکوفه و باران می خوانم. نشسته ام روبروی تو و تمام کتابهای جهان در دستم نیمه کاره می مانند که             چشمم در بهشت است آن که من دیدم نه رخسار  و    دستم در کمند است آن که وی دارد نه گیسو  - گفتم دیگر چیزی نخواهم خواند جز آنکه ترانه ی بهار باشد... 

 

بهار دارد از راه می رسد. این بهار برای من طعم مخصوصی دارد، هوای مخصوصی دارد ، اتفاق مخصوصی دارد و دوستش می دارم...

 

  سال نو مبارک...

 

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 87/01/01 ساعت 3 قبل از ظهر | لينک ثابت |

  اسمهای دوست داشتنی...

 

 

گفتم هميشه وقتی می رسيم به راهی که چند سويه می شود و هر سويش به جايي بی نام ختم ، نامی را به خاطرمی آوريم که دوستش داريم تا روی يکی از اينهمه راههای شاخه شاخه بگذاريم و دلمان خوش باشد که مثلا راه فلان را انتخاب کرده ايم. هميشه ی خدا کار بشر همين بوده، اسمهای دلخواهش را بر می دارد و می چسباند به هر چه دلش خواست، تا مثلا يکی برود به عرفان يکی به اشراق يکی به ظلمت و يکی به هيچ جا...

 

 گفتم ابراهيم بتهای کوچکتر را شکست و تبر را بر دوش ان بت بزرگ گذاشت و بعد اعلام کرد که بت بزرگ همه آن بتهای ديگر را شکسته است. کسی حرفش را باور نکرد و ابراهيم گفت حالا که می گوييد اين بت بزرگ توان شکستن ندارد، توان محافظت از ديگر بتان را ندارد چگونه آن را می پرستيد... بعد اين روايت آمد يکراست نشست توی کتابهای مقدس و همه گفتند احسنت عجب استدلال محکمی کرد ابراهيم و نيشخند زدند که عجب مردمان نادانی بودند آن همه آدم که باورشان نمی شد يک بت دستساز نمی تواند خدا باشد. گفتند اصلا چطور می شود بتی را با دست ساخت و سپس آن را به عنوان خدا  يا حتی نماينده آن پرستش کرد! بعد هم به خودمان باليديم که عجب خدای خوبی داريم ما، که اصلا مثل خدای مردمان زمان ابراهيم مسخره و دستساز نيست!

 

يکی می پرسيد چطور می شود بشر به حماقتی برسد که بت يا اشيای بی جان و جاندار را به عنوان خدا يا نماد آن پرستش کند؟ گفتم کجای کاری عزيز من حماقت وقتی از ما دور می شود و قرار نيست ما را به آن صفت بنامند ، لمس کردنی می شود اما زمانی که حماقت در ما جريان دارد و با همه وجود مرتکبش می شويم به راحتی نمی توانيم درکش کنيم و اصلا ناخودآگاه و خودآگاه ما در برابر کسی که از حماقت ما سخن بگويد به مبارزه بر می خيزد و آنقدر شلوغ می کند که قوه تعقل تعطيل شود. اصلا در مورد پايبندی به اعتقادات بشری – که اکثر اعتقادات بشری به صورت موروثی منتقل می شود – وراثت است که نقش مهمی بازی می کند و بعد حماقت و در انتها اگر فرصتی ماند عقل و باز مجالی اگر بود قلب...

 

بشر اوليه که عقايد توتمی داشت- توتم عموما يک حيوان بود و در برخی موارد پاره از يک حيوان و گاهی چيزی مثل خورشيد- برای ارتباط با امر مقدس خود و نيايش، آدابی را انجام می داد که در برخی مواقع حتی به صورت کامل به اديان پيشرفته تر منتقل شده است. روند پيدايش خدايان را در طول تاريخ بشر و شکل گيری اديان را که بررسی کنيم به نکته جالبی می رسيم و آن اين است که قرار بوده بشر چيزی با مشخصات و توانييهای خاص اختراع کند- به خاطر نيازها و ناتوانی های روانی و اجتماعی که احساس می کرده است-  و اسمش را خدا و نام  نوع برقرای رابطه با آن را دين بگذارد، سپس در مقاطع تاريخی مختلف در حد شعور خود اين کار را انجام داده و حتی در اکثر موارد از پيشنيان نيز کپی برداری کرده و ضمن رد آنها –در ظاهر- با تغيير ظواهر به همان سياق ادامه داده است.

اين می شود که می توانيم ردپای خدايان اديان مختلف و فرستاده های او را و ردِّ آداب دينی  را در رسوم گذشتگانِ به ظاهر نادان و بت پرست يا توتم پرست بيابيم.

 

در روزهای بعد اگر مجال و عمری باقی بود به بررسی تحليلی تاريخ اديان و متون مقدس خواهم پرداخت اميد که راهی به جايي باز کند. اما ناگزيرم از اعتراف اينکه اين بررسی ها به طور قطع نشان دهنده روابط و حقايقی تاريخی در مورد اديان خواهد بود اما شايد در خصوص حقيقت و گوهر هستی ما را تنها به يک نمی دانم بزرگ برساند. در هرحال اين مسير را پی می گيريم؛ شايد که حقيقت در جايي به سويمان عنايتی کرده و ما را به يقينی شخصی هدايت کند.

 

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 86/12/02 ساعت 2 قبل از ظهر | لينک ثابت |

  بحران هویت در شخصیتهای رمان " سبکی تحمل ناپذیر هستی" ( بار هستی) اثر میلان کوندرا.
 

رمان " سبکی تجمل ناپذیر هستی" اثر میلان کوندرا که با نام " بار هستی" توسط پرویز همایون پور در ایران به چاپ رسیده، اثری بسیار روانکاوانه و ارزشمند است. در این مجال در پی بررسی بحرانهای هویتی انسان مدرن ،  شخصیتهای این رمان به اجمال مورد کنکاش و بررسی قرار گرفته اند( جملات کتاب و شماره صفحات از ترجمه فارسی  نقل شده اند):

ميلان و کوندرا معتقد است که رُمان ماهيتاً در جست و جوي کشف معماي « من » است. نه آنکه در صدد کشف اين معما برآيد، نه؛ رُمان با اين پرسش که « من » چيست و چه وضعي در جهان دارد آغاز مي شود. براي بررسي بحران هويت در شخصيتهاي اين رمان كوندرا با يد از مفهوم «من»  عبور كنيم و به تعريفي كه هر كدام از شخصيتها درگير آن هستند نگاهي دقيق داشته باشيم.

منِ پنهان در شخصيتهاي اصلي رمان را به گفته خود كوندرا  در چند كلمه كليدي مي توان جستجو كرد. اين کلمات برای ترزا عبارتند از : روان، سرگيجه، ضعف، عشق شاعرانه و بهشت و برای توما سبکی و سنگينی .در فصل سوم  کلمات کليدی وجودی فرانز و سابينا با تحليل اين کلمه ها بررسی می شود: زن، وفاداری، خيانت، موسيقی، تاريکی، روشنايي، راهپيمايي، زيبايي، وطن، گورستان و ... . تفسير هر کدام از اين کلمه ها نزد شخصيتهای داستان، نسبت به ديگری تفاوت اساسی دارد و وجهی از سرگشتگی انسان را نمايش می دهد.

 

رمان سبکی تحمل ناپذير هستی، تفکر و کاوش درباره زندگی انسان و تنهايي او در جهان است، جهانی که دامی بيش نيست و بشر – مغرور و سرگردان – در ريسمان های به هم تنيده ی آن تلاش می کند.چگونه بار هستی را به دوش می کشيم؟ آيا « سنگينی » بار هول انگيز و « سبکی » آن دلپذير است؟ « بحران بشريت اروپايي» زمينه اصلی نوشته های کوندراست. جهان و مسير تحول آن به گفته ی هيدگر، بشريت را در «فراموشی هستی» فرو برده است. { هنر رمان- ميلان کوندرا- پرويز همايون پور} و انسان نه تنها نسبت به مفاهيم پيرامونی بلکه حتی به اساسی ترين مفهوم يعنی « انسان» و «خويشتن» نيز بی توجه شده است. انسان مدرن دنباله بی قواره ای از انسان سنتی است. که علاوه بر همه جهالتهای انسان سنتی نسبت به مفاهيم اساسی هستی - مانند : انسان، خدا، زندگی، مرگ و...- ؛فراموشی عميق خود  نسبت به درک مفاهيم ساده ای چون: باران، گريستن، دويدن، خورشيد و ... را نيز به دوش می کشد.

 

ترزا

ترزا :   ترزا نميتواند تن را به عنوان همه هستي انسان قبول كند. رابطه نا معلوم ميان تن و روان او را بارها به مقابل آينه مي كشاند. براي شما چه اتفاقي مي افتد «اگر هر روز بينيتان يك سانتي متر درازتر شود» {ص168}. در ظرف چه مدت ديگر كسي شما را نخواهد شناخت؟ «اگر هر قسمتي از بدنتان بزرگتر و كوچكتر شود» {ص 168} آيا هنوز شما وجود خواهيد داشت؟ پس چه رابطه ای ميان ترزا و کالبد او وجود می داشت؟ ترزا به دنبال درک مفهوم خويشتن خود است. او از درک مفاهيم کالبد و روان و رابطه ميان آن دو ناتوان مانده است. و نمی تواند خود را در جايی ميان اين دو مفهوم تعريف کند.

ترزا با آرمان خواهی ساده دلانه خود ابطال تمام تضادها، ابطال دوگانگی تن و روان و حتی ابطال زمان را آرزو می کند و چون تحقق خواسته هايش امکان پذير نيست رنج می برد و روياهای وحشتناک می بيند. روياهای دردناک ترزا بازتاب غم و اندوه بی پايان اوست در سرگردانی ميان تضادهای هستی. «روياهای ترزا مانند تم اصلی يک آهنگ يا مانند فيلم های سريال تلويزيونی تکرار می شد. برای مثال رويايي که اغلب باز می گشت رويای گربه هايي بود که به صورت او می پريدند و بر پوست او چنگ می زدند. در ايالت «بوهم» گربه در زبان عاميانه به معنای دختر قشنگ است، ترزا خود را مورد تهديد زنان احساس می کرد، مورد تهديد همه زنان و از همه شان وحشت داشت.» { ص 48}

در رويای ديگری ترزا می بيند که دور استخر با جمعی از زنان پشت سر هم و برهنه راه می رفتند و هنگامی که يکی از زنان خطايی می کرد توما او را با تير از پا می انداخت. اما دهشت و هراس اين رويا از زمانی که توما تير اول را شليک می کرد شروع نمی شد، بلکه از همان ابتدا هولناک بود. برهنه راه رفتن با قدم های نظامی ميان ساير زنان در ذهن ترزا به تمامی تصويری از وحشت بود. زمانی که در خانه مادرش زندگی می کرد حق نداشت درِ حمام را با کليد به روی ديگران ببندد. مادرش به اين ترتيب به او می گفت « تن و بدن تو مانند همه تن های ديگر است. تو حق نداری احساس خجالت کنی، تو هيچ حق نداری چيزی را که ميلياردها نمونه آن به شکل يکسان وجود دارد پنهان سازی» {ص85} مادر ترزا نماد    بی رحمی دنيای مدرن است. بی رحم در همسان سازی انسانها و کاهش ارزش انسانی به يک مشت سلول فاسد شونده. 

مدرنيته شما را به جای تجربه شاد بودن به تظاهر شادی می کشاند ؛چرا که با افتادن به ورطه «فراموشی هستی» و ابزاری شدن همه ی زندگی، شاد بودن هم به مفهومی وابسته به ابزار تبديل شده است. شاد بودن بيشتر تظاهر به شکلی از حالات روحی است که از ياد رفته است. اما شما بايد تظاهر کنيد که هنوز می توانيد درکش کنيد. « يک چيز وحشتناک ديگری هم در آغاز رويا وجود داشت؛ تمام زنان می بايست آواز بخوانند! نه فقط تن و پيکرشان – همچون ابزار صدادار بدون روح – به يک شکل بی ارزش شده بودند، بلکه زنان می بايستی از اين وضع ابراز خوشحالی هم می کردند.» {ص86} آنان مرگ آتی خود را جشن گرفته بودند، مرگی که تشابه آنان را مطلق می کرد.

در تنهايي شديد انسانها در دنيای مدرن، روی آوردن به زندگی با حيوانات بسيار شايع شده است. چرا که انسان گمان می کند از معصوميت و پاک بودن اين همدم جديد خود مطمئن است. و شايد روزگار معصوميتها و عشقهای اسطوره ای برای انسان به سر آمده باشد. روزگاری خداوند برای آدم همدمی از پاره خودش خلق نمود تا در کنار هم آرام گيرند. حال که انسان خداوند خود را کشته است چرا همدمش را نگه دارد؟  «برای ترزا کلمه عشق پاکِ ناب خيلی اهميت داشت.» برای ترزا اين عشق خيال و تصوری بود که همچون خاطره ای از بهشت در ذهن ما مانده است.  « سگ هرگز از بهشت رانده نشده است. حيوانات از دوگانگی تن و روان هيچ آگاهی ندارند و تنفر و بيزاری نمی شناسند و چنين است که ترزا خود را در کنار سگش اين همه شاد و راحت احساس می کند» {ص312} به عقيده ترزا عشق ناب را تنها حيوانات می توانند به انسان تقديم کنند. « زيرا از بهشت رانده نشده اند.»

ترزا از خيانتهای پی در پی توما رنج می کشد، او حس خوشبخت بودن را از دست داده است و با اينکه می خواهد تکيه گاهی برای توما باشد می بيند که « بيش از حد به خود ارج گذاشته بود و برای توما باری به شمار می رفت» {ص 59} «ترزا با خود مي انديشيد وقتي فرد قوي آنقدر ضعيف مي شود كه به فرد ضعيف بي حرمتي مي كند، فرد ضعيف بايد براستي خود را قوي بداند و او را ترك كند...» {ص102} پس مي خواهد كه به عقب، به همان پايين كه از آنجا آمده بود باز گردد. بر سر ترزا چه آمده است؟ به اين پاسخ مي رسيم كه او گرفتار سرگيجه است. اما سرگيجه چيست؟به دنبال تعريف مي گرديم و به آنجا مي رسيم كه سرگيجه عبارتست از «گيجي يا ميل غلبه ناپذير به افتادن.» {ص102}اما اين تعريف بيدرنگ در متن رمان تصحيح مي شود  « .. سرگيجه همان سرمست شدن از ضعف خويشتن است. آدمي به ضعف خويش آگاهي دارد و نمي خواهد در برابرش مقاومت ورزد، بلكه خود را به آن تسليم مي كند. آدمي خود را از ضعف خويش سرمست مي كند،‌مي خواهد هر چه ضعيف تر شود،‌مي خواهد در وسط خيابان جلوي چشمان همگان در هم فروريزد، مي خواهد بر زمين بيفتد، واز زمين هم پايين تر برود.» {ص103}

ترزا با همه علاقه ای که به توما دارد در می يابد که در تمام مدت زندگی در ناخودآگاهش ضعف و فترت توما را آرزو می کرده است « او با خود می انديشيد در تمام مدتی که با توما بوده است از ضعف خويش عليه او سو استفاده کرده است» { ص 327}  « ترزا حتی در روياهايش – چون به نقطه قوت اين مرد قوی پی برده بود- درد و رنج خود را به نمايش می گذاشت تا توما را وادار به عقب نشينی کند» {ص327} اين وضع تا لحظه ای ادامه يافت که توما ديگر قدرتی نداشت و زمان پيری او فرا رسيد . آن زمان بود که ترزا دريافت تحقق آرزويش در رويايي که توما را چون خرگوشی ضعيف در آغوش گرفته بود ، صورت گرفته است. 

توما:  

توما در روند داستان همه زندگيش را به دست يک رشته اتفاقات شش گانه می سپارد. اتفاقاتی که او را به سوی ترزا –يشخدمتی در يک شهر کوچک – می کشاند. توما به خاطر عشق ترزا که جلوه « اتفاق مطلق» است آزادی، حرفه و همه چيز خود را فدا می کند در حالی که هيچ وقت از درستی انتخاب خود مطمئن نمی شود. « توما سرانجام دريافت که شک و ترديد امری کاملا طبيعی است. آدمی هرگز از آنچه بايد بخواهد آگاهی ندارد. زيرا زندگی يکبار بيشتر نيست و نمی توان آن را با زندگیهای گذشته مقايسه کرد و يا در آينده تصحيح نمود.» {ص38}

 توما در تمام طول داستان با عدم قطعيت قدرتمندی درگير است. با اينحال پيش می رود و هيچ وقت در نمی يابد که انتخابهايش را درست انجام داده است يا نه؟ « يکبار حساب نيست، يکبار چون هيچ است. فقط يکبار زندگی مردن مانند هرگز زندگی نکردن است» { ص 38} حتی زمانی که توما با به خطر انداختن زندگی خويش به دنبال ترزا به پراگ اشغال شده برگشت با خود می انديشيد «  «ضروری است» مايه اصلی حديث يگانه عشق او نبوده است، بلکه « می توانست کاملا طور ديگری اتفاق افتد» مايه اصلی آن بوده است.» {ص66}

او قربانی خواسته های قدرت حاکمه می شود، شغل و موقعيت اجتماعی مناسب خود را به خاطر سو تفاهمی که برای قدرت حاکم به وجود آمده از دست می دهد . حکومت از يک طرف و مبارزان کوتاه فکر از طرف ديگر می خواهند او را به نفع خود مصادره کنند. اما او آنقدر مقاومت کرد که شغلش را به عنوان يک پزشک جراح از دشت داد و به کار شيشه پاک کنی مشغول شد اما باز می داست که در برزخ عدم قطعيت زندگی خويش، هيچ معلوم نيست که تصميم درستی گرفته باشد.

توما پس از دوسال تجربه زندگی خانوادگی، زن اول و فرزندش را به راحتی و بدون هيچ ناراحتی رها می کند.به نظر او« هيچ دليلی وجود نداشت که بايد کودک خودش را بيشتر از کودک ديگری دوست بدارد چرا که آنها جز به سبب بی احتياطی در يک شب، هيچ بستگی با يکديگر نداشتند.» {ص 41} توما به خاطر اين نوع استدلالات از طرف پدر و مادر خود نيز طرد می شود.

 پس از آشنايي او با ترزا با اينکه تا پايان زندگی از ترزا جدا نشد و همه زندگيش را به خاطر او به خطر انداخت، هيچ وقت نتوانست وفاداری کامل خود را حفظ کند. در خصوص ارتباط با زنان او نمونه کامل يک انسان بی قيد است که به هيچ قاعده ای پايبند نيست. اما ترزا برای او نماد معصوميت و کودکیِ فراموش شده ی بشريت بود.     « ترزا نه يک معشوقه و نه يک همسر، او کودکی بود که توما از يک سبد صمغ اندود بيرون آورده و روی تختخواب خود گذاشته بود.» {ص37}

 توما از ترزا برای خود يک الهه بی گناه می سازد که در عين حال نياز به کمک بی دريغ او دارد تا آسيب نبيند. سپس درميان تمام وجوه کثيف و متعفن دنيا در آغوش ترزا آرام می گيرد. او هيچ رسالتی نسبت به اجتماع در خود احساس نمی کند. به عقيده توما نداشتن رسالت اجتماعی « به ما آرامشی بی نهايت می بخشد.» {ص331}و ديگر برای او ساير انسانها ارزشی ندارند. « اگر انفجارهای پياپی کره زمين را تکان می داد، اگر هر روز وطنش توسط مهاجمان جديد تاراج می شد، اگر تمامی اهالی محله به جوخه اعدام سپرده می شدند، همه اينها را به راحتی و سهولت بيشتری تحمل می کرد، اما حزن ناشی از تنها يک رويای ترزا برايش تحمل ناپذير بود.»{ص245}

 با اينهمه پس از سالها تحمل سختی و مرارت به خاطر ترزا، شبی ناگهان از خوابی عجيب بيدار شد. او خواب زنی را ديده بود که به هيچکدام از زنانی که در زندگی می شناخت شباهتی نداشت. « حس می کرد که همه عمرش را در اشتياق رسيدن به اين زن گذرانده است. زن جوانی که در رويا ديده بود« ضروری استِ» عشق مقدر او به شمار می رفت.» {ص255} نيمه گم شده توما هنوز در خيالش زندگی می کرد و او در سالهای آخر زندگيش به اين موضوع پی برد. توما نماد کامل سرگشتگی انسان مدرن و بی توجهی او به « هستی» است.   ترزا برای او نمادی از معصوميت از دست رفته دنياست . خود را در آغوش او تطهير می کند و با رنج کشيدن به خاطر کابوسهای ترزا، از خطاهايش تطهير می شود.

سابينا:

سابينا به شدت فرد گراست و برای خلوت و تنهايي اهميت بسيار زيادی قايل است.« سابينا بر اين باور است که هرکس خلوت انس خويش را از کف دهد، همه چيزش را باخته است و کسی که با کمال رغبت از آن چشم پوشی کند غولی بيش نيست.» { ص 143} « به نظر سابينا « در حقيقت زيستن» - به خود و ديگران دروغ نگفتن- تنها در صورتی امکان پذير است که انسان با مردم زندگی نکند. به محض اينکه بدانيم کسی شاهد کارهای ماست، خواه ناخواه خود را با آن چشمان نظاره گر تطبيق می دهيم و ديگر هيچ يک از کارهايمان صادقانه نيست.» {ص142}

از نظر سابينا ، زيبايي مفهومی بسيار حساس است و ان را فقط در جايي می توان هنوز معنی دار و زنده يافت که ديگران فراموشش کرده باشند. « زيبايي به جهانی فراموش شده می ماند و تنها زمانی می توان به آن رسيد که ستمکاران و ويرانگران آن را به اشتباه فراموش کرده باشند.» {ص140}طغيان درونی سابينا بر ضد حکومت کمونيستی کشورش نيزجنبه اخلاقی و سياسی نداشت، بلکه به شناخت زيبايي او مربوط می شد در واقع « لفافی که کمونيسم خود را در ان می پوشاند» خيلی بيشتر نفرت او را بر می انگيخت تا کاخهايي که در حکومت کمونيستی به صورت طويله و اصطبل در آمده بودند.»{ص263} « به عبارت ديگر از کيچ کمونيستی بود که احساس کراهت و انزجار می کرد.» {ص263} سابينا معتقد است که « دشمن من کمونيسم نيست، کيچ دشمن من است.» {269}

نياز انسان کيچ منش KITSCHMENSH به کيچ، عبارتست از نياز به نگريستن خويش در آيينه دروغِ زيبا کننده و بازشناختن خشنودانه و شادمانه خويش در اين آيينه.

سابينا با نا اميدی می کوشد تا از دست کيچی نيز که مردم می خواستند از زندگيش به عنوان يک نقاش که تحت ستم حکومت کمونيستی بوده است، بسازند رهايي يابد. سابينا از هنر كيچ گريزان است و از اداهايي كه براي بهتر نشان دادنمان در زندگي در مي آوريم فرار مي كند. سابينا در جستجوي مفهومی از خويش است که بی قيدی مطلق و بی قيد و بند را در پيش می گيرد. طغيان سابينا بر ضد کمونيسمقدرت حاکمه-  او را به نقطه ای از خودآگاهی نمی رساند چرا که طغيان او اساسا طغيانی خودآگاهانه نبود. سابينا در تمام طول رمان با سرگشتگی ناخودآگاهانه خويش درگير می ماند.

او به شدت فريفته خيانت است نه وفا. کلمه وفا پدرش را و همه سختگيريهايي که با او داشت را به يادش می آورد. پدر سابينا نماد سنت و سختگيريهای رايج جوامع سنتی است که سرانجام بشر موفق می شود بران غلبه کند ولی لزوما به وضعيت بهتری دست پيدا نمی کند.     « از همان روزی که به پدرش خيانت کرد زندگی در برابر او چون راهی طولانی در مسير خيانت باز شد و همواره هر خيانت تازه – مانند يک گناه يا يک پيروزی- او را مجذوب می کرد.» {ص125}     آنچه بر رفتار و کردار ما معنا می بخشد از نظر سابينا ناشناخته است. « سابينا نمی داند چه هدف و غايتی در پشت اشتياق او به خيانت نهفته است. سبکی تحمل ناپذير هستی را می توان غايت و هدف پنداشت؟» {ص153}

سابينا در کودکی به اجبار پدرش عضو کليسا و پس از آن عضو جوانان کمونيست شده بود. به همين دليل « از همان زمان از تمام راه پيمايي ها و رژه ها بيزار بود.»او از تمام نمادهای تظاهری بيزار است. سمبلها، نمادها، رژه ها، احزاب، تهاجم ها و جنگها، همه و همه به نظر سابينا يک عيب و نقص اساسی و جهانی را پنهان می کنند. در دنيای مدرن انسانهای فرصت طلب يا پيروان ناآگاه گله فرياد می کشند، مشتهايشان را گره می کنند و نطقهای آتشين برگزار می کنند تا يادمان برود که يک جای ديگر از کار جهان هم عيب اساسی و مهمی دارد.

فرانز:

فرانز هيچ ارزشی برای زندگی خصوصی قايل نيست و « سرچشمه هر دروغی را در تفکيک زندگی به دو حوزه خصوصی و عمومی » {ص143} می داند و با کمال ميل گفته آندره برتون را نقل می کند که « بهتر است در يک خانه شيشه اي زندگی کنيم ، جايي که هيچ چيز پوشيده نيست و همه چيز بر همه نگاهها آشکار است.» {ص143} اما فرانز نمی تواند از دروغ گفتن اجتناب کند و در يک خانه شيشه ای زندگی نمايد، چرا که او مجبور است به خاطر روابط مخفی خود با سابينا به همسر خودش دروغ بگويد. فرانز شيفته وفاداری است به عقيده او « وفا از والاترين پارسايي هاست.» اما به هيچ وجه نمی تواند به همسرش وفادار بماند و بارها به او خيانت می کند. فرانز در تعارض بين عمل و اعتقاد مهم خويش به « در حقيقت زيستن» سرگردان رها شده است.

فرانز در زندگی خود همواره گوسفند سر به راه گله می ماند و هيچ واقعه ی جدی و مهمی در زندگی خودش سراغ ندارد . فرانز به سابينا اعتراف می کند که « روزی يک فيلسوف درباره ام به من نوشت که : تمام چيزهايي که می گويم فقط نظريه پردازی و فاقد هرگونه استدلال است. تصور کن که اين حادثه مسخره، جدی ترين برخوردی است که در زندگی داشته ام! بدين گونه بود که بيشترين امکانات نمايشی زندگيم بر من آشکار شد.» {ص130}

 فرانز اسير كيچ است و شركت در راهپيمايي هاي سياسي او را همواره به وجد مي آورد. فرانز نمونه کاملی از يک عضو سر به راه گله است. او همراه گله می رود و در صدای تشويق و کف زدنهای آنان غرق می شود. از طرفی او از آن دسته افرادی است که «در پرتو نگاههای خيالی موجودات غايب زندگی می کنند. افراد اين گروه اغلب در رويا به سر می برند.» {ص285} او اگر تا مرز کامبوج می رود و ادای دفاع از حقوق انسانها را در می آورد و سرانجام جانش را به طرز مضحک و مبتذلی از کف می دهد - بدون آنکه بفهمد در راه چه آرمانی مرده است- فقط به خاطر سابينا است حال آنکه سابينا هيچ اطلاعی از اين وقايع ندارد.

***********************

وضعيت دنيای مدرن « تباهی عميق اخلاقی در دنيايي که اساسا بر عدم بازگشت بنا شده است را آشکار می کند، در اين دنيا همه چيز از قبل بخشوده شده و همه چيز در آن به طرز وقيحانه ای مجاز است.» {ص34}

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 86/09/07 ساعت 9 بعد از ظهر | لينک ثابت |

  هی یی یی . . .

 

با عرض پوزش انگار لازم شد خودم را بیشتر معرفی کنم . چون از قضای روزگار یک همشهری و دوست عزیزی  که می شناسمش و دوستش دارم، مدتهاست که با حذف برخی پسوندیات از اسمش، به آرش علیزاده معروف است و او را به این نام می شناسند . البته این حق طبیعی آن  دوست گرامی است و این کار هم مدتها قبل از برخورد و آشناييمان صورت گرفته است. 

با این اوصاف برخی از مراجعه کنندگان به وبلاگ تصور کرده اند که که این وبلاگ هم متعلق به ایشان است یا اینکه از اسم ایشان استفاده دیگری شده است.

من آرش علیزاده، ساکن رشت ( که البته پس از سالها حدود چهار سال است که دوباره به طور جدی در این شهر حضور دارم) . فارغ التحصیل مهندسی مکانیک هستم و در دانشگاههای صنعتی شریف و فردوسی مشهد  درس خوانده ام .  سالها نیز عضو کانون شعر و ادب دانشگاه شریف بودم که خاطره اش همیشه همراهم است. پس از افتتاح دو وبلاگ در پرشین بلاگ، این وبلاگ را راه اندازی کردم که اسم وبلاگ همان اسم مجموعه اشعارم خواهد بود که منتظر اتمام مراحل گرفتن مجوز و چاپش هستم. با همین نام هم قصد آماده کردن یک مجموعه از خوانش اشعارم را دارم که مراحل آهنگ سازی را از سر می گذراند.

امیدوارم با این توضیحات برخی شبهات مرتفع شده باشد.

**********************************************************

چسبندگي كسالت آميخته اي كه با چه فرو رفتني دست و پا ميزدم

شكل بي قواره ي كولي دوره گردي كه هيكلم را خاك كنم

 

هَي يَی يَی

 

ساز مي زدند

و زير لب نفرين خدايان تكرار عق زده اي كه فرو مي رفتم

                                                  بر دهانم آوار مي شد

-       بلند تر بخوان !

 

هَي يَی يَی

رقص گنديده ي مردي در پيكرم دست و پا مي زد

كه ساز مي زدند

 

جيلينگ ، جيلينگ ، جيلينگ ، . . .

 

و كسب روزانه ي خدايان بر صورتم كه بي شكل تر

_  بلند تر بخوان !

 

 هَی يَي  

_ ديونه اس ؟

. . .  يَي   ديونه اس.

. . .  يَي   يَي  ديونه اس.

 

                                  *          *          *                                    

مي خواهم كولي گنديده اي را خاك كنم

ساز مي زنند

نفرين اين چسبندگي كه عق /   دست و پا

                                               مي زنم

ساز مي زنند

بر دهانم آوار مي شوم

                           كه بالا نياورند

_  بلندتر !

 

هَي يَی يَی. . . .

 

            كه دست و پا مي زنم .

                                                                              تهران      8/5/ 78

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 86/08/06 ساعت 1 بعد از ظهر | لينک ثابت |

  از روایت اضطراب و مرگ . . .
 
 

 

 گفتم برایت بنویسم. با چیزی از دلتنگی و بی قراری واینکه بگویم یادت هست؟ بی پای افزار و غمگین از راه رسیده بودم . نشانی ات را که نمی دانستم فقط رسیده بودم و سر می چرخاندم. می دانستم باید یک جفت چشم معصوم را پیدا کنم و توی نی نی چشمها دنبال غروب خورشید بگردم.

گفتم برایت بنویسم از انبساط دائمی زمان، که می رسد با بادِ پیچیده لابه لای موهات و مرا جادو می کند؛بنویسم از     چشمهای تو اول آمده بودند به خواب من

                                                            يا من تو را وقتی که بيدار بودم ديده ام

                                                                                                         فرقی نداشت

باطل السحر چشمهای تو بود بين ستاره و عسل

يا آنکه ريخته بودی گيسو به جان من

                                                  فرقی نداشت

جنون از لبهای تو بود با طعم شراب و بهار

يا معدن طلا از انحناهايی که داشتی

                                                 فرقی نداشت

                                                        . . .

  این می شود که حالا نشسته ام روبروی تو، پلک هم نمی زنم و پشتِ  هم می نویسم  وقتی چشمات هم میاد/ دو ستاره کم میاد/. . .

 

**********************************

 

 

مجبور ، هشت حرفي

 

همه چيز كه اينهمه ماندن

طعم الكل

گيج مي شوم

-  بازي كن ! 

هي كم مي آورم

و كيسه هاي زباله

كنار جدول خيابان، بالا ...

ميو ، ميو ...

سنگ ، كلوخ ، آجر

ساكت نمي شوند

بر سرم

كه تكه هاي شكسته اش سالهاست

 

- بازي كن !

 

¨        

 

زباله دان ، چهار حرفي

 

خط مي زنم

دفترم

ورقهام

رگ

      خون گرم

           آقا !  خانوم !

                     خون تازه !

 

 

 

كه سرريز مي شود

همه كاسه هاشان

تو ،  زخمهام كه بردي

حالا از بس دلم كه مي گيرد

خالي رگهام

           هوا سوت بزن

از بس نفس مي كشم

 

-       بازي كن ! 

 

¨        

زنده ، پنج حرفي

 

اينهم آنقدر شكسته

حساب شناسنامه ام

كه لعنتي كوك نمي شود

بهم مي ريزد

- بازي كن ! 

كنار جدول خيابان

بطريهاي شكسته ات را برسرم مست ميكني

نفس مي كشم

لعنتي كوك نمي شود

ميو ، ميو ..

 

- بازي كن ! 

¨        

 

گمشده ، پنج حرفي

 

روزنامه و پاكتي سيگار به خيابان مي روم

تمام آسفالت داغ بر سرم

و ردِ چرخها

شانه ها ،

       بازوانم

               پاها

مچاله شان مي كني

حيفِ جدولهاي عزيزي كه زندگي مي كنم

 

-  بازي كن ! 

 

لجوجانه سوت مي زنم

و تمام صفحه بازي

خاكستر سيگارهاي گشنگيِم

هنوز نفهميده اند ،

مهره شاه ندارم

 

- بازي كن ! 

                                                  

 

                                                                       تهران- تاسوعاي 78

  **********************************************************

 

 

کودکیَت را من

مرا باد ...

 

می بینید که دارم گم می شوم

نه آقا ! بعيد می دانم مال اينجا باشم

بعد   تا به کودکيت آمده باشم

            بزرگ می شويم        بزرگ می شويم ...

                     يواشتر لطفا

 

اَک    اُ    اِ    چار

اَک    اُ    اِ    چار

 

گفتم که من از اين لباس بدم می آيد

      يا

                                   بدم می آمد

 

حالا  ، با باد که می وزد همه چيز می پوشم

و می روم برايت ستاره صيد کنم

                              - جناب سرهنگ تور من پاره است

                             -  خفه شو پسر !

اَک  اُ  اِ  ...