

گفتم هميشه وقتی می رسيم به راهی که چند سويه می شود و هر سويش به جايي بی نام ختم ، نامی را به خاطرمی آوريم که دوستش داريم تا روی يکی از اينهمه راههای شاخه شاخه بگذاريم و دلمان خوش باشد که مثلا راه فلان را انتخاب کرده ايم. هميشه ی خدا کار بشر همين بوده، اسمهای دلخواهش را بر می دارد و می چسباند به هر چه دلش خواست، تا مثلا يکی برود به عرفان يکی به اشراق يکی به ظلمت و يکی به هيچ جا...
گفتم ابراهيم بتهای کوچکتر را شکست و تبر را بر دوش ان بت بزرگ گذاشت و بعد اعلام کرد که بت بزرگ همه آن بتهای ديگر را شکسته است. کسی حرفش را باور نکرد و ابراهيم گفت حالا که می گوييد اين بت بزرگ توان شکستن ندارد، توان محافظت از ديگر بتان را ندارد چگونه آن را می پرستيد... بعد اين روايت آمد يکراست نشست توی کتابهای مقدس و همه گفتند احسنت عجب استدلال محکمی کرد ابراهيم و نيشخند زدند که عجب مردمان نادانی بودند آن همه آدم که باورشان نمی شد يک بت دستساز نمی تواند خدا باشد. گفتند اصلا چطور می شود بتی را با دست ساخت و سپس آن را به عنوان خدا يا حتی نماينده آن پرستش کرد! بعد هم به خودمان باليديم که عجب خدای خوبی داريم ما، که اصلا مثل خدای مردمان زمان ابراهيم مسخره و دستساز نيست!
يکی می پرسيد چطور می شود بشر به حماقتی برسد که بت يا اشيای بی جان و جاندار را به عنوان خدا يا نماد آن پرستش کند؟ گفتم کجای کاری عزيز من حماقت وقتی از ما دور می شود و قرار نيست ما را به آن صفت بنامند ، لمس کردنی می شود اما زمانی که حماقت در ما جريان دارد و با همه وجود مرتکبش می شويم به راحتی نمی توانيم درکش کنيم و اصلا ناخودآگاه و خودآگاه ما در برابر کسی که از حماقت ما سخن بگويد به مبارزه بر می خيزد و آنقدر شلوغ می کند که قوه تعقل تعطيل شود. اصلا در مورد پايبندی به اعتقادات بشری – که اکثر اعتقادات بشری به صورت موروثی منتقل می شود – وراثت است که نقش مهمی بازی می کند و بعد حماقت و در انتها اگر فرصتی ماند عقل و باز مجالی اگر بود قلب...
بشر اوليه که عقايد توتمی داشت- توتم عموما يک حيوان بود و در برخی موارد پاره از يک حيوان و گاهی چيزی مثل خورشيد- برای ارتباط با امر مقدس خود و نيايش، آدابی را انجام می داد که در برخی مواقع حتی به صورت کامل به اديان پيشرفته تر منتقل شده است. روند پيدايش خدايان را در طول تاريخ بشر و شکل گيری اديان را که بررسی کنيم به نکته جالبی می رسيم و آن اين است که قرار بوده بشر چيزی با مشخصات و توانييهای خاص اختراع کند- به خاطر نيازها و ناتوانی های روانی و اجتماعی که احساس می کرده است- و اسمش را خدا و نام نوع برقرای رابطه با آن را دين بگذارد، سپس در مقاطع تاريخی مختلف در حد شعور خود اين کار را انجام داده و حتی در اکثر موارد از پيشنيان نيز کپی برداری کرده و ضمن رد آنها –در ظاهر- با تغيير ظواهر به همان سياق ادامه داده است.
اين می شود که می توانيم ردپای خدايان اديان مختلف و فرستاده های او را و ردِّ آداب دينی را در رسوم گذشتگانِ به ظاهر نادان و بت پرست يا توتم پرست بيابيم.
در روزهای بعد اگر مجال و عمری باقی بود به بررسی تحليلی تاريخ اديان و متون مقدس خواهم پرداخت اميد که راهی به جايي باز کند. اما ناگزيرم از اعتراف اينکه اين بررسی ها به طور قطع نشان دهنده روابط و حقايقی تاريخی در مورد اديان خواهد بود اما شايد در خصوص حقيقت و گوهر هستی ما را تنها به يک نمی دانم بزرگ برساند. در هرحال اين مسير را پی می گيريم؛ شايد که حقيقت در جايي به سويمان عنايتی کرده و ما را به يقينی شخصی هدايت کند.