تبليغاتX
این در نباید باز می شد
  روز بزرگداشت حافظ- براي حافظ از ميان غزل و زندگي
 

 روزان و شبان هر چه گذشتند بدون گاه و بي گاهي نبود كه قلب بگذاريم كنار غزلهاي حافظ و زندگي كنيم، عاشقي كنيم.

مي خواه و گل افشان كن از دهر چه مي جويي

اين گفت سحرگه گل بلبل تو چه مي گويي

 

يادت مي آيد از باد گذشته بوديم در كوچه هاي شيراز و رسيده بوديم به باران بهاري كه صدايمان كرد و بردمان از حافظيه به كوچه هايي در زمانهاي دور زير آبشار طلايي هاي شيراز و خواند :

شكر كان محنت بي حد و شمار آخر شد

ردم اين فال وبشد اختر و كار آخر شد

آنهمه ناز و تنعم كه خزان مي فرمود

عاقبت در قدم باد بهار آخر شد

مي خواهم براي حافظ بنويسم اما نمي شود كه من و تو در اين نوشته نباشيم چرا كه هر بار غزلهايش را نوشتيم روي نامه هاي مخفي ، عاشق شديم؛ خوانديم ، اشكمان در آمد، تا باد آمد و باران رسيد و ما خيس دستهاي همديگر را گرفته بوديم و مي دويديم در كوچه هاي شيراز، شمال و جنوب را به هم زديم و چرخيديم و شد آن كه حافظ بگويد:

شيوه و ناز تو شيرين خط و خال تو مليح

چشم و ابروي تو زيبا قد و بالاي تو خوش

هم گلستان خيالم ز تو پر نقش و نگار

هم مشام دلم از زلف سمن ساي تو خوش

در ره عشق كه از سيل بلا نيست گذار

كرده ام خاطر خود را به تمناي تو خوش

شكر چشم تو چه گويم كه بدان بيماري

مي كند درد مرا از رخ زيباي تو خوش

در بيابان طلب گرچه ز هر سو خطريست

مي رود حافظ بي دل به تولاي تو خوش

 

از مردمان اين سرزمين در گذر تاريخ بي پيرشان هر چه داشتند گرفتند به ترفند و به زور تا كم كمك يادشان نماند از آنچه بودند و بشوند آنچه شكلي نا معلوم دارد و اسمي نتوان برايش پيدا كرد. بشوند بي شكل، بي معني.

چيزهاي كمي بودند اما، كه حلقه مي شدند و جمع مي كردند خاطر پريشان مردمان پارس را تا به مدد آن مشتركات كه رسيده بود به پوست و گوشت و ژنتيك، هنوز بتوانند با هم سخن مشتركي بگويند، احساس مشتركي را تقسيم كنند و مهرباني از يادشان نرود.

غزلهاي حافظ سخن مشترك تمام ايران شده است از سحر و جادوي كلام خواجه، و يادمان باشد تا زماني كه يادمان مانده است حافظ بخوانيم، فراموشي عظيمي كه مي خواستند به مدد آن ذهنمان را تهي كنند از دوست داشتن و بي تفاوتمان كنند در برابر يكديگر ، نخواهد توانست پيروزي را جشن بگيرد. چرا كه عاشقي رمز مشترك مردمان خواهد بود و غزلهاي حافظ مي شود ادامه ي: يكي بود يكي نبودِ كودکی تا برسيم به يكي تو يكي من.

روز بزرگداشت حافظ گرامي باد.

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 88/07/20 ساعت 7 قبل از ظهر | لينک ثابت |

  جنايت و مسووليت

 

آدمي از آن چه مي گذرد خبر كه ندارد  اصلا او را در بي خبري آفريدند و فرستادندش اينجا روي زمين. اما چه مي شود آدمي را كه با اين همه نمي دانم در زندگي و ضعفهاي بي پايان بشري مي رسد به مرحله اي كه به خود غره مي شود، ضعفهاي خويش را از ياد مي برد،‌ فنا پذيريش را فراموش مي كند و مي شود قصاب، مي شود بي رحم مي شود دروغگو...

روانشناسي انسان مقوله پيچيده اي است و آدم توي كار همجنسان خودش مي ماند كه چه نيرو و انگيزه اي مي تواند كسي را مجاب كند به هرچه دروغ گفتن و جنايت مرتكب شدن. چه ارزش بالاتري برايش وجود دارد كه او مي تواند شب را راحت بخوابد و جلوي ديگران لبخند بزند؟

در زمان جنگ جهاني دوم دانشمندي آزمايشي را انجام داد كه رابطه بين ارتكاب به جنايت و مسووليت نداشتن را نشان مي داد.

اين دانشمند يك فراخوان پخش كرد كه مي خواهد اثر تنبيه را روي يادگيري آزمايش كند افرادي براي شركت در آزمايش ثبت نام كردند. دانشمند به آنها گفت كه در اتاق آزمايش شخصي را به دستگاه آزمايش وصل كرده اند كه مي توان با چرخاندن يك دگمه ميزان جريان برقي را كه به بدن شخص وارد مي شود را تغيير داد.

افراد شركت كننده بايد يك متن بسيار مشكل را از روي نوشته مي خواندند و شخص متصل به دستگاه بايد آن را تكرار مي كرد و اگر نمي توانست تكرار كند فرد امتحان گيرنده مجاز بود ميزان جريان برق را افزايش دهد و با افزايش جريان برق صداي ناله ي درد آلود شخصي كه ديده نمي شد و تحت آزمايش بود از اتاق آزمايش بيرون مي آمد با ادامه آزمايش و ادامه پاسخ غلط دادنهاي شخص امتحان شونده مرتبا جريان افزايش پيدا مي كرد تا جايي كه ناله ها به فريادهاي جگر خراش تبديل مي شد.

 در اين مرحله افراد امتحان گيرنده براي ادامه امتحان دچار ترديد مي شدند اما دانشمند به آنها مي گفت كه مسووليت اين آزمايش تنها به عهده او است و افراد امتحان گيرنده مي توانند به راحتي به كار خود ادامه دهند . اكثر افراد امتحان گيرنده با شنيدن اين حرف به آزمايش ادامه مي دادند تا جايي كه فريادها به جيغهاي درد آلود و نهايتا به سكوت ختم مي شد. يعني كه شخص آزمايش شونده مرده بود.

در اين مرحله چراغها روشن مي شد و دانشمند مزبور نشان مي داد كه فرد آزمايش شونده كه صداي جيغهايش به گوش مي رسيد تنها يك بازيگر بود كه در اتاق مجاور نقش آدم تحت شكنجه را بازي مي كرد.

اين آزمايش در آن روزگار چيز غريبي را نشان مي داد. انگار اكثر آدمها اگر به نحوي توجيه شوند كه در يك جنايت به دلايلي مسووليت ارتكاب آن جنايت را بر عهده ندارند، مي توانند به راحتي مرتكب جناياتي مانند شكنجه و قتل شوند.

شايد درست نباشد كه با تنها با ملاك قرار دادن اين آزمايش براي نوع بشر به يك برداشت جامع رسيد اما نمي توان از كنار آن به آساني هم گذشت.

روزهاي نه چندان دوري بود روي زمين كه انسانها را به جرم عقيده شكنجه مي كردند، ‌انسانها را به جرم عقيده مي كشتند و با شكنجه اعتراف مي گرفتند. آن روزها  اما اكثريت مردم با آنكه از اين اتفاقات مطلع هم مي شدند و مصاديق آن را در اطراف خويش حتي مشاهده مي كردند تنها به سكوتي عميق و حتي نه سكوتي غم انگيز بسنده مي كردند. آن روزها كساني را در گوشه هاي پرت قبرستانها و بي نام و نشان دفن مي كردند. دختران باكره را پس از تجاوز در زندانها اعدام مي كردند.. .  اما اكثريت مردم تنها در سكوت مشاهده مي كردند زيرا در آن روزگار احساس مي كردند مسووليتي بر گردن آنها نيست و همه اين اقدامات توجيه مي شد چون براي رسيدن به يك آرمان بزرگ ( كه دقيقا هم معلوم نبود چه آرماني است اما حتما بسيار مهم بود) لازم است. در آن روزگار مردم احساس نمي كردند كه سكوت آنها مسووليتي را متوجه آنها مي كند و حتي با حمايت مطلق از سيستم رفتارش را تاييد مي كردند.

امروز اما شايد هنوز حكومتها در برابر جناياتي كه در دنيا رخ مي دهد سكوت كنند. شايد حكومتها هنوز از حكومتهايي كه عامل جنايات هستند حمايت كنند  امروز اما قطعا همان مردم رفتار ديگري از خود نشان مي دهند. چون متوجه شده اند كه هركدام از آنها مسوول هستند در برابر تمام اتفاقاتي كه نه تنها در كشورشان كه در هر جاي كره خاكي رخ مي دهد. مي توانيد انواع حركتهاي بشردوستانه و جمعيتهاي حمايت از حركتهاي آزاديخواهانه را در سراسر دنيا مشاهده كنيد.

 انسانها دارند به اين باور مي رسند كه جنايات دارفور جنايتي در خصوص بشريت است و همه در برابر آن مسوول هستند. جناياتي كه در هر جاي دنيا در مورد انسان و آزاديهاي بديهي او رخ مي دهد جنايتي در مورد تمام انسانهاست و به اين باور رسيده اند كه نمي توان مسووليت عواقب سكوت خويش را به راحتي تنها به گردن مجريان يك اتفاق انداخت. چون متوجه شده اند براي رسيدن به آرمانهاي بزرگ نامعلوم نمي توان كليه حقوق انساني را زير پا گذاشت كه اگر آرمان با ارزشي در دنيا وجود داشته باشد بايد در ابتدا به انسان احترام بگذارد نه اينكه با عبور از انسان به جايي برسد كه قطعا آن نقطه اوج آرماني، نقطه اي غير انساني خواهد بود.

 

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 88/07/18 ساعت 7 قبل از ظهر | لينک ثابت |

  ليوانهاي يكبار مصرف و سلامتي محيط زيست...

 

 روزي روزگاري چند نفر نشتسه بودند روي يك جدول سيماني و براي خودشان سيگار دود مي كردند و چاي در ليوان يكبار مصرف نازكي در دست داشتند.

 ليوان يكبار مصرف همه چيزش روي اسمش است. چيز خيلي بدرد بخوري نيست براي اين است كه يكبار استفاده كني و بعد در حالي كه مجاله اش مي كني تا كسي از آن دوباره استفاده نكند تلق تلق خرد مي شود و مي ريزي دور. بودنش خيلي بد نيست. بعضي وقتها از سر ناچاري مي توان از آن استفاده كرد اما اگر نبود هم نبود. قيمت زيادي ندارد.

اگر روزي هوس كني يك ليوان يكبار مصرف را براي مدتها نگه داري مي بيني كه خودش هم عمري به دنيا ندارد و به زودي بر اثر يك بهانه كوچولو: مثل نداشتن تحمل حرارت يا فشار اندكي كه ازدستها براي گرفتن ليوان استفاده مي شود مي شكند و بعد به هيچ دردي كه نمي خورد بماند ، چاي داغ يا آب سرد هم از توي آن مي ريزد بيرون و شلوار و ريختت را خيس مي كند و اگر كمي هم بدشانس باشي باعث سوختنت هم مي شود...

همه اينها كه گفتم - يعني يك ليوان يكبار مصرف- روزي در دستمان بود و بي توجه به يكبار مصرف بودنش در آن چاي مي خورديم و سيگار مي كشيديم روي يك جدول سيماني آشنا...

 بعدها آن جدول سيماني كم كم حل شد و جوابش هم پس از ارسال به روزنامه جايزه اي در پي نداشت ظاهرا فقط براي سرگرمي طراحي شده بود با چندتا غلط جزيي اينور و آنور..

 سيگار هنوز هم بود اما ذات سيگار هم يكبار مصرف بودن است. براي يكبار دود كردن و تمام. از پس آنهمه اتفاق و آن روزهاي پر از خيالهاي غريب، غروبهاي مشترك و كتاب دست به دست كردن يك ليوان يكبار مصرف باقي ماند فقط، اينبار اما بدون جدول، بدون غروب، بدون خيال هاي مشترك. تنها فرقش اين است كه زمانه عوض شده و ليوانهاي يكبار مصرف را به جاي مواد پلاستيكي نامرغوب آن زمان از كاغذ فشرده مي سازند به سلامتي محيط زست و گور باباي يكي بود يكي نبود. روزي چند نفر نشسته بودند...

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 88/07/12 ساعت 3 بعد از ظهر | لينک ثابت |