

یک بخش جدید به این وبلاگ اضافه شده است . درست در سمت راست وبلاگ دیده می شود :حافظ خوانی . برای دانلود فایلهای صوتی می توانید روی لینکها کیلیک کنید.
***********************************************************
درمورد دلایل چیزها هیچ وقت نمی شود نوشت چون انگار چیزهای عالم قاعده ای را سر برنمی تابند. این می شود که آدم می نشیند به بافتن سخنانی که انگار داشته باشد گونی کنفی ببافد کاری که شاید بی فایده نباشد اما دستانت پوست پوست می شود ، از گرد و غبار کنف سینه ات را از دست می دهی، مزدی نا چیز می گیری و کسی هم به تو اهمیت نمی دهد. این یک بخش آخر که ظاهرا خوب است اما اگر حواست جمع نباشد هم از اینجاست که یکروز ناخواسته کله پا می شوی. اینکه ساکت یک گوشه بنشینی بسیار جذاب می نماید از دور. البته فقط از دور. بعضی ها را وسوسه ایی در سر راه می افتد که آن آدم تنها که به کاری باطل و با پشتکاری عجیب مشغول است چه در سر دارد؟ چه راز آلود است؟ چه سکوت مسحور کننده ایی دور او در پرواز است. نزدیک می رسند، سر صحبت را باز می کنند ، گونی ات را بو می کشند در دست می گیرند و آن وقت که حسابی فهمیدند فقط یک گونی کنفی بد بو و بد هیبت است و معجزتی از آن بر نمی خیزد و تو از فرط نداشتن حرفی ساکت مانده بودی و از سر استیصال آن گوشه داشتی گونی می بافتی ، خوب که همه چیزت را هم زدند حالشان بهم می خورد، خسته می شوند ، دهن دره می کنند، گونی هایت را لگد می کنند، اخ تفی رویت می اندازند تا سینه شان صاف شود و بعد ...
***********************************************************
یک شعر از زمانهای دور نوشته ام.طولانی است. اما خیلی دوستش دارم.خیلی. بگذارید در ابتدا حافظ را یادی کنیم:
شوخی مکن که مرغ دل بی قرار من
سودای دام عاشقی از سر به در نکرد
مرا باد ...
می بينيد که دارم گم می شوم
نه آقا ! بعيد می دانم مال اينجا باشم
بعد تا به کودکيت آمده باشم
بزرگ می شويم بزرگ می شويم ...
يواشتر لطفا
اَک اُ اِ چار
اَک اُ اِ چار
گفتم که من از اين لباس بدم می آيد
يا
بدم می آمد
حالا ، با باد که می وزد همه چيز می پوشم
و می روم برايت ستاره صيد کنم
- جناب سرهنگ تور من پاره است
- خفه شو پسر !
اَک اُ اِ ...
¨
چقدر داد کشيدم من سيب ...
من کرم سيب خود بودم
که زير دندانهايم صدا دادم و له شدم
چه طعم بدی دارم زير دندان
کسی مرا نخورد بد مزه ام
اينجا خيابان بوی داغ می دهد سياهِ سياه
« ای تشنه لب ...» « شاه عرب ...»
- من راه خانه را گم کرده ام شما نمی دانيد کجايي هستم ؟
- ما اهل کوفه نيستيم کار داريم پسر جان
تسبيحم را به دندان می گيرم و می دوم
تا دوباره کرم نشده ام بايد برگردم
من دستهايم را در ضريح جا گذاشته ام
تو بوی ضريح می دادی
و چراغ اتاقت از اين پائين...
خوابت نمی برد گفتم برايت سيب بياورم
بی دست و پا سيب خودم را و من کرم سيب خود بودم
- اَه ! طعم سيب را خراب می کن
- آقا جان ! گفتم که، تازه دست و پا در آورده ام راه رفتن بلد نيستم
و تمام دسته عزاداری از رويم می گذرد
« کشتن تو را ... » « ای بی کفن ... »
و من زير دست و پا برای کودکيت خواب می بينم
- پسر جان تو ديگر بزرگ شده ای بايد راه بروی
تــا تــی . . . تــا تــی . . .
راه می افتم دنبال باد
- کودک زيبايی را می برند-
در آغوش گرفته باشم از باد بيشتر - برای تولدت -
کودکيت را می دوم از باد بيشتر
کودک زيبايی را من
مرا باد ...
قول می دهم روز تولدت با دست پر برگردم
و موهايت را پريشان کنم از باد بيشتر
¨
- دو تا چايی پر رنگ ليوانی لطفا
_آقا ! ، خانم ! نيت کنيد برايتان فال بگيرم
اينجا را برای خدا خالي نگهداشته ايم
اينجای سينه را می گويم
لطفا برايمان فال بگيريد تا کی خالی می ماند ؟
دستم به دامنت
قلبم...
قلبم ! آخ قلبم ! نه ناراحتی قلبی ندارم ، قلبی ندارم، قلب ندارم
« مژدگانی برای کسی که با قلبم برگردی »
اَلسلامُ عَلَيْک يا عَلیِ بْنِ مُوسَی الرِضا
السلامُ عَلَيک يا حُسَين بنِ عَلی
برگردی
و لعنتُ ا... عَلی اعدائِهِم اَجْمَعيِن
باد می آيد
باد شديد
باد هزار ساله
از نمی دانم کجا اينهمه باد می آيد
" The Mobile Set Is Off "
به يكجا بندم کنيد دارم از حافظه ات می روم
به حق شرف لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
السلامُ عَلََيکُم يا اَهلَ الْقُبور
شب تا صبح چقدر تسبيح پاره کردم !
« فضای پرواز ملائک را آلوده نکنيد »
پنجره را باز می کنم
و شب تا صبح دوازده هزار بار سيگار می کشم
- شاهد هم داری ؟ - نه ، ندارم
- اينجای سينه ت چرا خاليه ؟ - گفتم که در کودکی برا برايمان
فال گرفته اند
o
عصر جديد ، تجريش ، انقلاب ، مشهد ، دربند ، دريا ...
می دانم رفته باشی گم می شوم
و تا جا نياندازم مدام دوره می کنم
لطفا برايم زهر مار بياوريد
صبح تا شب سفارش می دهم و سير نمی شوم
آدم چه جان سگی دارد
که باز می نويسم !
اين نو شته کم کم شعر می شود
اين شعر هم انگار نامه
لا اله الا ا...
لا اله الا ا...
می گويم کال هم باشم ، بد مزه
زير آفتاب دست و پا در آورده ام
دارم می رسم
می گويم من هم خودم را خورده ام باور کن سمی نيستم
می گويم ، می ترسم از سيب يا هر چيزی که می ترسم و نمی دانم
چيزی به عقب بر نمی گردد می دانم
آن هم با اين ساعت های جديد ارتعاشات اتم سزيم
بر نگردد ، با شد
می خواهم عقب را جلوتر بِکِشم
بِِکِشم ، بِِکِشم
آنقدر که دود بالا بياورم
من برای لايه اوزن خطرناکم
بعد
جايی دفنم کنيد
دعاهايم را خوانده ام :
« برسم
برگردی
و کسی چه می داند، فالمان درست در بيايد »