

برای دانلود فايلهای حافظ خوانی روی لينکهای سمت راست کيليک کنيد.
********************************************************************
تنها افتاده بودی روی زمين بی خاصيت و هجو می کردی و غر می زدی . باران را داشتند می بردند در ارتفاعات دور در مناطق دور از دسترس آدمی ببارد و هوا را گرفته بودند تا موجوداتی بی خاصيت در آن تنفس کنند. برای تو همين مانده بود که خفه باشی و زير عمود آفتاب خشکت بزند ،از گرما ترک ترک شوی و داغ بزند به شريانهای خشک شده به وريد به سرخ رگ ...
گفتم تمام بادها به گيسوی تو بود و ابرها رامِ موهای پريشان در هوايي که آميخته ی چيزی از بهشت بودند؛ چيزی مانند حسرت آدم يا خودخواهی خدا . بعد گفتی خدا را در خواب آدم تماشا کرده بودی ، گفتی که تمامش را ديده بودی. آمدی دوان دوان ، نفس که می زدی در گوشم نجوا کردی که : آرش من همه چيز را ديدم، خدا ديگر دستش برای آدم رو شده بود که از بهشت بيرونش کردند. گفتی که خدا مجالی برای تلف کردن نداشت. گفتی خودت ديده ای که آدم داشت بلند بلند سرِ خدا داد می کشيد و می گفت که همه چيز را می داند و حالا هم سهمش را می خواهد. سهمش!! سهم گستاخی آدم زمين کريه المنظر خاک آلود بود. بعد نشستی کنار من ، سرت را روی شانه های خاک آلوده ی من گذاشته بودی ، نفس مماس بر گردنم و اشکهای معصومانه ات که حقيقت را انگار بر جان آدم جاری می کرد. – آدم گُر گرفته بود و بی تابی می کرد، هنوز باورش نمی شد از آنچه بر سرشان آمده بود. آدم رو دست خورده بود و حالا گُر گرفته بود-
چقدر اشکهای تو را دوست دارم که می شوی اعتراف همه ی زيباييهای يک غروب از دست رفته و من سر که بر شانه می گذاری، می رسم به حسرت بوسه ی لبان تو و باز سر که می چرخانی بوسيدنم را، اندوه آنکه از شانه ام رفت مجال نمی دهد. می ريزد انگار همه آبشارها بر سرم قاطی اشک و رنگهای قشنگ دنيا میانِ گیسو گیسو باد بَرَد حالا يکريز تا شعرهام لابه لای موهات نگفتنی شوند. گفتم برايت که غروب از همان اول آدم را به گريه می انداخت و حوّا هنوز حسرت آنهمه شيطنتهای کودکی که فرصت نکرد و دريغ شد؛ آنهمه آرامش بهشتی امن که فرو ريخت - انگار بهمنی که سقوطش آنان را تا خودِ زمين پايين کشاند – دلش را ريش می کرد و سر بر شانه آدم اولين غروب زمينی را تماشا کردند.
تنها خودشان بودند و خدا هيچ سهمی از اين اندوهِ حسرت آلود و عاشقانه نداشت. گفتم پس آنهمه چيز که خواستيم و نبود؟ آنهمه . . . بوسه ای که طعمِ نارنجستان داشته باشد و نرمی نرگس با صدايي که لالايي کودکانه ای بخواند؛ ميان برهوتی بی خدا، وسط همه ی تيرگی و تنهايي زمينی ، کافی بود که آدم بهشت را به خدا وا نهد و با حوّايي که طعم غروب و نم نمِ باران داشت؛ برای خودشان ميوه های ممنوعه را يکی يکی به سلامتی همديگر . . . نوش !