تبليغاتX
این در نباید باز می شد
  سال نو مبارک

 

 

گفتا من آن ترنجم كاندر جهان نگنجم             گفتم به از ترنجي ليكن به دست نايي

گفتا تو ازكجايي كاشفته مي نمايي                 گفتم منم غريبي از شهر آشنايي

گفتا سرِ چه داري كز سر خبر نداري             گفتم بر آستانت دارم سر گدايي

گفتا ز دلربايي ما را چگونه بيني                   گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي

گفتم كه بوي زلفت گمراه عالمم كرد                گفتا اگر بداني هم اوت رهبر آيد

گفتم كه نوش لعلت ما را به آرزو كشت         گفتا تو بندگي كن كو بنده پرور آيد

 

سرت را به سينه مي فشردم و برف مي آمد نرم نرم، شنگ و شوخ.  با آوازي ازراههاي دور كه ترانه‌اي قديمي را ميخواندند  و برف مي‌آمد.چشم‌ها را بايد بست كه چيزي از خيال و رقصي سرخوشانه آغاز مي شود و سري بر سينه‌اي و سينه‌اي و برف و آوازي دور...

 

سال دارد به آخر مي رسد. با هر چه برايمان به جا گذاشته است دارد مي رود و چيزي از آن نخواهد ماند. حالاست كه رد برف را و آن آدمكي كه آب شد حقيقي‌تر و زيباتر ازهر چيز ديگر مي‌يابي ...گفتم چو خرمني گل در بزم دلربايي...

 

زمان لغزنده‌اي گذران در تعريف خطي‌مان مي گذرد، آنقدرسريع كه هيچ وقت در كف آدمي نمي ماند و مي شود لحظه‌اي كه نيست مي شود سالي كه نيست و هيچ كس پيدا نمي شود اين تعريف را عوض كند يا حتي زمان را برايمان حذف كند، ازيادمان ببرد طوري كه انگار هيچ وقت ياد نگرفته بوديم تقسيم كنيم به ثانيه به روز به سال تا  بعد بگوييم اين يعني زندگي  و افسوس كه رفت...

 

سررسيد دفتر روز است نه شب

عشق سوداي شبانه است كه دراز است و قلندر پيدا

 

هي يي يي يي يي يي يي يي يي ي ي ...

 

شايد بشر نياز داشت به تقسيم‌هاي دوره‌اي تا هر بار با خود بگويد كه اين دوره گذشت و حالا زماني نو آغاز شده است. شايد بدون اين تقسيمات احساس كسالت عميقي ميكرد چون هيچ وقت نياموخت كه هر دمي خود آغازي از سر نو و منحصربه فرد است و يا آنكه زندگي يك لحظه‌ي به هم پيوسته‌ي طولاني است . هر چه بايد مي شد و نشد كه ما از آن بي خبر مانده ا‌يم و نمي توانيم دركش كنيم ما را كشاند به جايي كه زمان سنگينترين زنجيرها را تحميلمان كند...

 

گفتي سرد مي شود و من گداخته مي شدم. داشتند آهن مذاب مي كردند جايي و چيزي از گداخته‌ي روزان و شبان، چيزي با بوي خاك و بارنِ به هم آميخته روان مي شد ،كه جايي آهن داغ مي كردند و داغ مي زدند . گفتي برف مي آيد ، سرد مي شود گفتي از صداي رعد و تاريكي شب بدم مي آيد گفتم چشمانت را ببند و از دور صدايي مي خواند. گفتي هراسهاي جهان! و بازميگشتيم ازباغهاي معلق جهان كه بهشت را هنوزنساخته بودند . برف گرفت . دويده بوديم در پناه درختان جنگلي انبوه و ترانه‌اي مكرر مي شد. ازنمي دانم كجا ترانه‌‌اي براي يك آدمك برفي پخش مي شد و آدمك خوشحال بود كه توانست با چند تكه شكلات دنيا را ببيند...

 

يك روز كه باشم مست      لايعقل و ترد و سست

يك روز ارس گردم      اطراف تو را گردم

كشتي شوم جاري    از خاك برآرم تو      بر آب نشانم تو 

يك روز بصر گردم       يك روز نظر گردم

يك روز به شيدايي بر زلف تو آويزم

يك روز دو چشمم خيس     يك روز دلم چون گيس      آشفته و ريساريس...

 

با هر چه گفتني و نگفتني سال دارد نو مي شود. رسمي قديمي آغاز مي شود. كاش در سالي كه مي رسد بهتر باشيم. آنچه را براي خود مي پسنديم براي ديگران اجبار نكنيم. افتاده‌ايم به جان زندگي تا هر طور شده زندگي را راحت تر كنيم و زيباتر بسازيم با همه‌ي توانمان برايش ابزار مي سازيم برايش تفسير پيدا مي كنيم برايش عكس جمع مي كنيم و اداهاي موفقيت آميز تحويل يكديگر مي دهيم تا ثابت كنيم ما برنده‌تر بوده‌ايم. هميشه مي خواهيم خودمان را به آن قله‌اي برسانيم كه اشراف كامل به زندگي دارد و آن وقت تمامش را يكجا درك كنيم.« امروز اما وقتش نرسيده است هنوز بايد چيزهاي بيشتري جمع كنم» و اينگونه مي شود كه روزها و روزها مي گذرد و خودِ زندكي، خودِ خودِمان درك نمي شود . اين وسط هيچ كس هم حواسش نيست كه زندگي چه ساده فراموش مي شود ... « ابزارهايمان را عشق است. من چقدر بيشتر دارم و چقدر بيشتر برايم كف مي زنند » هوراااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا

هي هي هي يي يي يي يي يي يي يي يي يي يي  ي ي ي ي...

 

مي گفت اگر تمام كره زمين دستخوش انفجارهاي پياپي شود يا تمام مردم  « بوهم » را تيربارن كنند برايش راحت ترقابل پذيرش است تا اينكه ببيند ترزا اندوهگين نگاهش مي كند...

 

در مي زنند

سرمي زنند

همه چيز را دارند به هم بر مي زنند

دست بردار از اين ميكده‌ي سر به سري

پاي بگذار به اون راهي كه فكر كني بهتري

ما چشم به چشم تو داريم و چشم مبند

ما را ببين و كمي هم اگر شد بخند     اصلا بيا با هم بخنديم و غش كنيم

همه چيز را يكجا تمسخر كنيم و عشق كنيم  وغش كنيم ...

هي هي يي يي يي يي يي...

 

برايت نشان گذاشته ام تمام تنم را داغ؛ لبت را بوسه . و از تمام راههاي جهان است كه به تو ختم مي شوم . ديدي چگونه بي خبر از راه هم رسيديم به هم . حالا برايت اسفند دود مي كنم، دعا مي خوانم و زمزمه مي كنم زير لب لالايي اسب سفيد قصه را .

 

 مدت هاست مطمئن شده ام جا مانده اي

وقتي زيباترين چيزها را به آسمان مي بردند

                                                 جا مانده اي

 كه بر سينه ام موهات را كنار زدم

مدت هاست . . .

اطراف سراسر آبشار بود و دستهايت را محكم كه مي دويدم

 چيزي ميان هراس وُ خنك شدن

                                 و مي دويدم ميان موهات

كه تمام ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آبشارهاي جهان را كنار زدم

                                 و مطمئن شدم جا مانده اي...

 

آرزو مي كنم در سال كه مي رسد شاد بودن را بياموزيم/ خداوند را تنها مجازات دهنده ي بزرگ ندانيم/ آفريننده‌ي همه‌ي خوشيها حتي آنچه ديگران نمي پسندند نيز خداوند است/ خنديدن را توهين به هيچ امر مقدسي ندانيم/ ياد بگيريم كه هيچ انساني خداوند نيست/ هيچ انساني نماينده‌ي يگانه‌ي خداوند روي زمين نيست/ خداوند نياز به كمك و ياري هيچ كس و معاونت كسي ندارد/

 كسي كه دروغ مي گويد با هرچه تكرار كردن ادعاهايش باز هم دروغگوست و قابل اعتماد نيست/ دروغگوي بزرگ همانگونه كه كاري خلاف ادعايش انجام مي دهد باز هم گفتارش را تكرار مي كند. اين نشان را به ياد داشته باشيد /  

اين يك واقعيت اسنت كه ماهي هيچ وقت نخواهد دانست كه دريا چيست چون از آن بيرون نيامده است. اگر كه بال پرواز نتوانست بيابد كاش لذت فرو دادن آب هفت دريا را از خويش دريغ ندارد/آرزو مي كنيم يادمان نرود كه مرگ سرنوشتي محتوم است و يادمان نرود كه ديگران هم انسانهايي چون ما هستند با همه‌ي ضعفها و آرزوهايشان، كاش از چنين موجوداتي آنقدر نترسيم كه خوار شويم وآنقدر نيز حقيرشان  نشماريم كه حقارتمان را از ياد ببريم/

سالي كه دارد مي رسد آبستن اتفاقات بسيار است و نمي دانم چه بخواهيم بهتر است. اما مي دانم كه هر چه پيش بيايد آنقدر اسفناك است كه فقط كاش ياد بگيريم يكديگر را دوست بداريم چون راه ناگزير زيستن خواهد بود. اين حرف بماند تا بعد كه سال نو از راه رسيده است/ 

 

 و آرزوي بزرگ: آرزو مي كنم سادگي و معصوميت دوست داشتن به دلهاي همه راه يابد.

 

سال نو مبارك

 

 

 

 

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 85/12/27 ساعت 2 بعد از ظهر | لينک ثابت |