تبليغاتX
این در نباید باز می شد
  موهای تو پریشان در باد...
داشتم بلند بلند صدایت می کردم تا بشنوی و باد بی امان مهلت نمی داد. خورشید رسیده بود به آن جایی که می گویند اغاز شب است و من یکریز صدایت می کردم. اهسته برگشتی و من ...

اسمت را با شیطنت و ناز رقص گلبرگهای یاس آمیخته بودند انگار در بادی که وزید و گلبرگهای یاس  و باز صدایت می زدم« نازنین»...

گفتم همه چیز انگار از همان جایی که آغاز شد تا همه جای رفتنی خودش پیش رفت! گفتم انگار از اول این ماجرا همه دنیا را برایمان تعریف کردند : یکی بودیکی نبود...

یکی رسیده بود یکی از راه نیامده قصد رفتن داشت. یکی داشت می رفت که آن یکی رسید . و یکی نمی دانست بیاید یا نه / آمده بود طوری که انگار نمی خواست بیاید و هر چه شد از آنجا شد که هر دو رسیدند و صدایی از دورهای جهان داشت زمزمه ای عاشقانه را پخش می کرد و قصه رسید به جایی که نوشته شد: یکی تو یکی من ...

دست خودم که نیست. گفتم اصلا دست که ندارم/ دست خودم که نیست. دستانم را سپرده بودم به بادی که دیوانه می رفت تا جایی که گیسوی پریشانی در باد بزند به هدف. گفتم تاب که ندارم رسیده بودم به آخر دنیا انگار . داد می زدم تاب تاب تاب ... بالاتر از همه من بودم انگار با باد که برسم به دسته ی موهای پریشان که می دانستم خاصیتی مهربان دارند و عاشق می کنند. گفتم تو کف بزن . منی که دست ندارم برایت ترانه می خوانم تو کف بزن تا پرندگان بهشتی بیدار شوند و ترانه ای از نو آغاز کنند. هر شب از بالای آسمان دری انگار باز می شد که چشمان تو را روانه خوابم کنند و مرا روانه ی بادی که می وزد تا موهای تو... پریشان در باد. گفتم که می آیم تا ... تو فقط برایم کف بزن...!

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 86/03/12 ساعت 2 بعد از ظهر | لينک ثابت |