X
تبلیغات
این در نباید باز می شد - بیا بیا که نگارت شوم بیا ...

این در نباید باز می شد

بیا بیا که نگارت شوم بیا ...

 

بیا بیا  که نگارت شوم بیا ... بیا بیا به زیارت شوم بیا ... ببین ببین که فغانت کنم ببین... ببین ببین که نشانت کنم ببین... 

بیا و کشتی ما در شط شراب انداز... بود که قرعه دولت به نام ما افتد... بگو بگو که چکارت کنم... بگو بگو که شکارت کنم بگو... نماز شام غریبان چو گریه آغازم و زمان انبساط رنج آور این همه دوری شود که نیستی و خون گاه به گاه نیست که منجمد می شود انجماد دائمی است تا از در که درآیی و من از خود به در شوم. داغ چنان که گفتی همه چیز را از آتش بگیران و بگذار بسوزد و بیا بیا ... گفتم از اول میایم هربار از اول/ که نو به نو شود هر لحظه ای و بیقراریمان مدام شود...

نشان از تو بود و آن تیرهایی که می گفتند قدمتی هزاران ساله دارد. یادت می آید ؟ تیرها را می گویم . گفتم همه را یکجا از تو می ستانم یکجا... و سوزن  می زدند اندام جهان را از همان  روز اول آفرینش که درد را آفرینش نخستین خوانده اند و هر چه آمد از درد آمد . حیات از درد آمد / آدم از درد آمد / مرگ از درد آمد ...  گفتم دست افشانی را من از تو می آموزم و کولی می رویم روی زمین پیر خدا . کوله و چادر را من مهیا می کنم و رقص بیقرار پریوار از تو...

می خواه و گل افشان کن از دهر چه می جویی

این گفت سحرگه گل بلبل تو چه می گویی

مسند به گلستان بر تا شاهد و ساقی را

لب گیری و رخ بوسی می نوشی و گل بویی

 

+ نوشته شده در  86/04/14ساعت 4 بعد از ظهر  توسط آرش عليزاده