

از بلندیِ آبشار بريزد زير نور خورشيدی که هزار رنگ می شود
و خدايان يونانی با ارابه هايی که شب را به دوش می کشند از
پس قرنها
در جايی تا لانه کند
موهای توست رها شده در باد
حالا می دانم کندوی عسل چقدر زنبور دارد
از جای نيش ها
آخر ديروز از کندوی عسلی که رفتی گريه ام گرفته بود
زنبورهای بی نوا را خانه بدوش کردم
-پسر نجار ستاره های آسمان چند است ؟
يک شب بادی شديد در آسمان وزيد
تا هر بار ستاره ها را که می شمرد دو ستاره کم باشد
باشد سهم زمين از آسمان
چشمهای تو
از باغهای بهشت انگوری می چينند که شراب هزار ساله می شود
و می گويند خدا برای خود گلی پرورش داده است که هزار کندو
عسل دارد
تا روزی که مست بود ، از شراب و عسل بر لبهای تو بريزد
پسر نجار گريه اش بگيرد از نيش زنبورها
*********************************
راه افتاده بود پشت سر هم و فریاد می زد. نا مفهوم و فریاد می زد. دلش را بارها جا گذاشته بودند زیر رد پای خیلی ها که نمی شناخت افتاده بود و جاگذاشته بودند. فریاد می کشید و نیمه ای را که نمی شناخت با نام می خواند و اسم خودش را از یاد برده بود. کسانی بودند که رهگذران آشنایی می نمودند و چنان غریبه از کنارش گذشته بودند که حالا همه را به اسامی مبهم و در هم ریخته به حافظه داشت. حتی یادش نمی آمد که این همه اسم را خودش ساخته بود یا جایی به گوشش خورده بود.
داشتند قلعه هایی مخوف علم می کردند از سنگهای هزاران ساله قلعه هایی علم می کردند که هیچ راهی به درونشان نبود. تا عاقبت آنکه سنگ بر سنگ نهاد و قلعه ایی سترگ ساخت آنجا در حبس بماند.
گفتند چند روز است خواب ندارد. گفتند دارد خودش را می پیچد لای ورقهایی بر باد رفته. گفتند دارد صدای یک نی لبک چوبی را نمی شنود...
آرام صدایش کردم : حسین! گفتم که مضطرب نباش از این که آنهمه آدم را از یاد برده ای. چیزی مهم هنوز برقرار است و کسانی که نام تو را با یادهایی از بهار و آرامش به حافظه دارند. گفتم بخوان/ دوباره بخوان...