

گفتم لعنتی وقتش رسیده تو را به اندازه ی همه ی سرگردانی انسان نفرین کنم. به اندازه ی همه دربه دری که برایش مقدر کردی نفرینت کنم و به رویم هم نیاورم که زورت از من بیشتر است . باشد این همه آدم تو را علم کردند از پس این همه سال علمت کردند بزکت کردند و جان گرفتی. حالا بگذار من به تنهایی تو را بشکنم / نفرینت کنم و پشت سرم را هم نگاه نکنم...
همیشه باد از سمتی که انتظارش را نداشتم وزید و آن چه قرار بود از کوه استوارتر باشد را از جا کند . بادهای موهوم هزار ساله که بی خبر می آیند و بی پرسشی می روند. شنیدم کسی گفت تلخ. می گویم زهرمار. من زهرمار می شوم به حلق خودم و نفرینم را روانه ی آن بی نشان لندهور بی دروپیکر می کنم. کجاست آتش دوزخ که من در میانش چون ابراهیم بنشینم و خدا را که دارد به خود می پیچد تماشا کنم. بگویید آتش بیاورند تا در میانش بنشینم.
سرزده پرنده ی کوچک بی قرار پرهایش را از هزار جای بدنش جمع کرد آنقدر تا به شاخه ای که لختی بر آن بیارامد پریده باشد. پرنده ی معصوم آخرین پروازش همه ی زندگی بود و تو آنقدر بخیل که درخت را نشان می کنی صاعقه ای از عمق جهنم... به جهنم به درک .
نفسهای تلخ از پس صورتکان انزجار زده / لبخندی که شکل محترمانه تهوع بود را بر سرش روانه کردند. با قیافه های موجه و مهربان برایش روضه ی علی اکبر خواندند. دورش را حلقه کردند با وردهایی از روضه اشک می ریختند و بی انگار اینکه دارند چشمانش را محکم می بندند چشمانش را بستند. دسته های محترم عزاداری پشت هم می رسیدند از مسجد کوفه از صحرای کربلا از صحن امام رضا . یکی یکی می رسیدند و سنگ مصیبت خود را به سینه می زدند.
دورش را حلقه کرده بودند و محکم بر سر و سینه می کوفتند با صدای کوبنده ی طبلها و نعره شیپورهاشان از خود بی خود شده بودند که دستانش را هم محکم بستند. بی پیر بی پدر مظلومانه و حق به جانب نگاه می کرد و حساب ثواب و عقاب ثبت می کرد با کرور کرور فرشته ی بی کار رهگذر که مانده بودند عاقبت ماجرا با شعف ببینند. هستی همیشه تشنه است. همیشه ی خدا خون می خواهد . همه ی قطرات خون و نفس را می خواهد تا بلکه دوباره جان بگیرد... دسته های عزادار از روی لگد خورده اش مسلسل می گذشتند و برای معاش و عقبی دعا می کردند. یک حجره بیشتر یک حوری اضافه تر .. و اقبل منا یسیر
قربانی زیاد ضجه می کشید . نمی فهمید حتی خودش هم که چه می گوید .چه شکایتی باید داشته باشد از که باید به کجا پناه برد یکریز جیغ می کشید و مبهوت مانده بود. و همه ی مقدساتشان از صدای بی قواره ی ملعون او آلوده می شد . دهانش را خاک کردند و با مهربانی آنقدر محکم بستند که دیگر زحمتی برای فریادی نامفهوم برگردنش نباشد. عزاداران مهربان چه می خواستند مگر جزرستگاری. او باید در اعماق بهشت فرود می آمد اما تن در نمی داد. باید از رویش با علمهای متبرک آنقدر می گذشتند تا رستگاری در همه ی وجودش جا بگیرد و با تک تک سلولهایش به رهایی ابدی برسد. محکمتر ! از سینه/ از دل بخوانید: کشتن تو را در کربلا... ای مسجد کوفه تو چه بی مهر و وفایی آن شیر خدا را به چه حالی چه دلی به سجده خواهی... ذکر تو مدام ورد زبان است یا رضا رضا عرش خدایی به چه سان است...
پرنده ی معصوم من ترسیده بود. طاقت آن همه ازدحام و آشوب را که نداشت. دلش به هم می پیچید و چشمانش تار می دید. باد بی امان مسموم می وزید. از هر طرف که سر می گرداند می وزید و برگهای درخت پیر یکی یکی مچاله می شدند. صدای خرد شدن چوب می آمد و نفس کشیدن سخت درخت. دسته های مهاجم
سفره هایشان بالای سرش باز می کردند و از نفس افتاده و شادمان از ادای تکلیف او را قسمت می کردند. انشاء الله که نذر مقبول است و اسباب رستگاری. پرنده ی کوچک داشت با باد گم می شد داشت با باد گم می شد در صدای محزون اذان مغرب بالای سفره افطارشان چرخ می خورد و گیج می شد/ گم می شد . . .
گفتم که دارم به همه ی اسماء متبرکت نفرین نامه می نویسم به حق شرف لا اله... دارم سکرات نامه می نویسم دارم عزانامه می نویسم برای تو. و برای همه ی انسان دور ریخته شده دارم دادنامه می نویسم و چون ابراهیم از میان دوزخ برایت یکی یکی همه را با صدای بلند خواهم خواند ./