

«بسياري از تاريخ نگاران هنگامي که از روزگار مدرن ياد مي کنند فاصله ي ميان رنسانس و انقلاب فرانسه را در نظر دارند. اما کساني هم هستند که آغاز صنعتي شدن جوامع اروپايي، پيدايش سرمايه داري و توليد انبوه را آغاز مدرنيته مي دانند. در مدرنيته نسبت ميان انسان و معنويات تعريفي جديد پيدا مي کند. هرگونه نيروي معنوي بيرون دنياي آدمي نخست بي اعتبار مي شود تا بعد يکسر مورد انکار قرار گيرد.» {مدرنيته و انديشه انتقادی- بابک احمدی نشر مرکز-1385-چاپ هشتم-ص9} و اين خرد باوري و انکار نيروي فراطبيعي چندان پيش مي رود که سرانجام نيچه مي تواند موقعيت را در جمله اي تکان دهنده خلاصه کند.
سپيده دمي، زرتشت قديسي را مي بيند، و پس از گفتگويي کوتاه، آن دو « چون دو پسر کوچک» از هم جدا مي شوند:« اما زرتشت چون تنها شد، با دل خود چنين گفت: بعيد نيست! اين قديس پير در جنگلش هنوز چيزي از آن نشنيده است که خدا مرده است» [ چنين گفت زرتشت- نيچه- ترجمه داريوش آشوری- تهران -1362-ص 7]
****
ايدئولوژی مدرنيسم همپای مدرنيزاسيون جوامع اروپايي در طول سده ها شکل گرفته است. يعنی به موازات قدرت يابی جامعه ی مدنی در برابر دولت، تعريف زندگی و مناسبات با قانون، اهميت يافتن فرديت، پیدايش دولت های دموکراتيک، و مهمتر، همه اين دستاوردها را « تحقق پيروزی خرد انسانی» دانستن. در اين رويکرد، خرد آدمی به عنوان تنها ضابطه ی قابل توجه و توجيهی برای اثبات برتری جامعه ی مدرن نسبت به جامعه ی سنتی ، ارزش بسيار زيادی يافت. زمينی يا دنيايي شدن قوانين استوار به همين برداشت از برتری خرد بود که هم علم را موجه می ساخت و هم موقعيت های زندگی اجتماعی را. به گفته ی مشهور هگل در پيشگفتار « فلسفه ی حقوق » (G.F.Hegel,Philosophy of right, trans.T.M Knox,Oxford,1967,p10) : « آنچه عقلانی است واقعی و انچه واقعی است عقلانی است.» اين برداشت باعث موجه و عقلانی جلوه دادن موقعيت های اجتماعی موجود می شود. نيچه يادآوری می کند که سلطنت عقل خود از عقلانی خواندن چيزهای نابخردانه نتيجه می شود و در همين حال همه ی آن ها را توجيه می کند. خرد باوری در نهايت چيزی نيست جز يک مشت ايدئولوژی که سلطه ی مرد غربی را بر زنان، طبقات تهی دست، کودکان، بوميان مستعمرات، اقليت های نژادی و... توجيه می کند.
****
ماکس وبر به عنوان يکی از اثر گذار ترين نظريه پردازان دنيای مدرن در کتاب « اخلاق پروتستانی و روح سرمايه داری» {
M.Weber,The protestant Erthic and the Spirit of Capitalism,trans.T.Parsons,London.1972} :
« چنين است که فرايند گستره ی افسون زدايي جهان، که در تاريخ اديان با نبوت های مذهب باستانی يهود آغاز شده بود، و هماهنگ با انديشه ی علمی يونان همه وسايل سحرآميز وصول به رستگاری و همه خرافات و طامات را به دور می افکند، به نقطه ی نهايي خود می رسد. پيرو اصيل مذهب پورتين در اعتقاد خويش تا بدانجا پيش می رفت که هر نوع ترديد در کنار گذاشتن مراسم دينی هنگام تدفين را هم از خود دور می کرد. وی جسد نزديکان خود را هم بی هيچ ايات و تلاوتی به خاک می سپرد، تا خطر تظاهر هيچ نوع خرافات و تجلی هيچ نوع اعتباری برای تاثير اعمال ورد و تقديس در رستگاری روح مرده وجود نداشته باشد.»
تکيه ی رفتارهای انسانی و اجتماعی بر عقل همواره – و نه فقط در تاريخ مدرن- افسون زدايي کرده است. نکته ی مهمی که وبر بر آن تاکيد گذاشته اين است که مذهب يا اخلاق پروتستانی در تکامل خود، در رويارويي با پيدايش سرمايه داری مدرن،« افسون زدايي» را پذيرفته است و به بسياری از ضرورت های دنيايي و به خرد ابزاری تن داده است.
****
«انسان مدرن هميشه منزوی است، هرگامی که به سمت خودآگاهی بلندمرتبه و متحول تر بر می دارد، بيشتر او را از « جمع عرفانی» اوليه و از گله جدا می کندو بيشتر او را از غوطه ور شدن در خودآگاه جمعی بيرون می کشد.» { مشکلات روانی انسان مدرن- کارل گوستاو يونگ- ترجمه محمود بهفروزی- نشر جام- چاپ اول -1385ص178-Problems de Pame moderne}. اين مواجهه انزوا طلبانه آن گونه که يونگ به درستی توضيح می دهد گريبان انسانی را بيشتر می گيرد که توانسته است به خودآگاهی بيشتری دست يابد. در دنيای مدرن بشر در وضعيتی مشکوک به همه چيز به سر می برد. تمام پيمانهای ضد جنگ شک برانگيزند. نه کليسای مسيحی نه برادری و برابری انسانها، نه سوسياليسم بين الملل و نه همسويي منافع اقتصادی هيچکدام نتوانسته اند آزمايش آتش حقيقت را تحمل کنند. انسان منزوی شده معاصر در مواجهه خود با موج تبليغات سياسی، مذهبی ، اجتماعی و غيره خود را در محاصره حجم عظيمی از دروغ و منفعت طلبی می بيند. انگار که به هر قيمتی بخواهند او را به صف خود بکشانند و از او سواستفاده کنند!
دوست دارند شما در صف کسانی باشيد که از فلان حزب حمايت می کنيد از محصول فلان کمپانی استفاده می کنيد و حتی نوع برخوردتان با ديگران مشابه فلان بازيگر هاليوود است. تمام تلاش قدرتهای حاکم سياسی، اقتصادی، اجتماعی و مذهبی آن است که انسان را به گله خويش وارد کنند تا آن گونه که می خواهند برای او هويتی تعريف کنند. زيرا تنها در اين حالت است که شما سربازانی برای ترتيب دادن جنگ جهانی خواهيد داشت، نيروهايي برای فرستادن به آن سر دنيا!!
انسان مدرن در سر داشت که با آفرينش ابزار مدرن زندگی خويش را به اسودگی بکشاند اما اتفاقی واروونه رخ داد. ابزار ها همه ی زندگی شدند و انسان خود به ابزاری در خدمت مدرنيته تبديل شد!! در اين تغيير ماهيت لازم است که خودآگاهی از انسان مدرن گرفته شود لازم است که او را تهی کنند تا از آنچه در خدمت مدرنيته است پر شوند. حال اگر کسی از سر بی احتياطی خودآگاهی خود را رشد دهد با امواج هولناکی از تناقض و کج فهمی روبرو خواهد شد. انسان مدرن انسانی وحشت زده است « خود آگاه مدرن به وحشت ايمان دارد ومذاهب بر وحشت بنياد شده اند.» { ص 192همان}
«انسان كه در گذشته خود را مالك و ارباب طبيعت شناخته بود با انديشه يكسو نگرانه و خود مدارانه خويش در دامي گرفتار شده است كه « راه گريز به هيچ جا ندارد». و ناگهان متوجه شده است كه « مالك هيچ چيز نيست: نه ارباب طبيعت است ( زيرا طبيعت كم كم از صحنه كره زمين كنار مي رود) نه ارباب تاريخ است ( زيرا تاريخ از كنترل او خارج شده است) و نه ارباب خويشتن است ( نيروهاي غير عقلي روحش او را هدايت مي كنند.)» {از مقدمه کتاب بار هستیThe Unbearable Lightness of Being
ادامه دارد . . .