

ادامه مطلب "اسمهای دوست داشتنی" را بعد از ایام عید پی خواهم گرفت. اما بگذارید این پست را به " بهار" بپردازم ...
ساقیا آمدن عید مبارک بادت
رسیید مژده که ایام غم نخواهد ماند چنان نماند و چنین نیز هم نخواهد ماند و رسیدیم از پس اینهمه سال به شکوفه و بهار که چقدر مانده بودم چشم به راهش... معصوم به خواب رفته بودی و تا خود صبح دلم نیامده بود چشم بر هم بگذارم . مانده بودم به پای دل که دلش نیامده بود آنهمه حظ را به خوابی بفروشد و آن اول بود...
باد می رفت به سروقت چنار،
من به سر وقت خدا می رفتم...
این روزها دارد اتفاقی عزیز از راه می رسد با شکوفه و نسیم بهار و چه معصومانه از پس اینهمه چشم انتظاری و بی قراری ... گفتم تنها ترین و غمگنانه ترین نگاه زمین از آن من بود آن روز پاییزی که رسید و مرا با خود برد که برد... - تو اگه دوست می خوای خب منو اهلی کن. آن روزها انگار همه مانده بودند بی دوست اما تو انگار زندیگم را چراغان کرده باشی، گفتم چه شادم به دوستی تو که مرا چنین دوستی داد خدای و برایت نوشتم، روز به روزش را نوشتم و شماره زدم. حالا بگذار شماره از تو بپرسم و قند در دل من ...
بهار دارد از راه می رسد. چند ساعت بیشتر نمانده است. خوابیده ای و من برایت دعای شکوفه و باران می خوانم. نشسته ام روبروی تو و تمام کتابهای جهان در دستم نیمه کاره می مانند که چشمم در بهشت است آن که من دیدم نه رخسار و دستم در کمند است آن که وی دارد نه گیسو - گفتم دیگر چیزی نخواهم خواند جز آنکه ترانه ی بهار باشد...
بهار دارد از راه می رسد. این بهار برای من طعم مخصوصی دارد، هوای مخصوصی دارد ، اتفاق مخصوصی دارد و دوستش می دارم...
سال نو مبارک...![]()