تبليغاتX
این در نباید باز می شد
  نقش آخر . . .

 

                                   

صورت مماس بر گوشي تلفن و يك نفس عميق. . . صداي سوت كشيده ي ترمز ماشين از خوا ب بيدارت مي كند و خودت را مي رساني لب حوض. از بخت بد حوض را هم خالي كرده اند. نه آبي نه حتي يك ماهي مرده. خاليِ خالي ؛ پاهايم سست مي شود و دلم ضعف مي رود. نشسته ام توي حوض و صدايي از گلويم بيرون نمي آيد كه بگويم هي من اينجا جامانده ام مرا هم با خودت ببر.

 

گردنبند يادگاري يوسف را به گردن مي اندازي و دوباره چشمانت را مي بندي . تمام روز را راه رفته اي ،حالا فقط بايد سير بخوابي.. . پدربزرگ مي گفت من كه هميشه نمي توانم برايت قصه ي دختر شاه و شاهزاده ي عاشق را تعريف كنم . من آفتابِ لبِ بامم.  منهم مدام با خودم از اول تا آخر قصه را تکرار مي كردم تا هر وقت دلم خواست براي خودم تعريفش كنم. .. و من برايش از سير تا پياز قصه را تعريف كردم. گفتم  چطور شد كه  زليخا از بوي گل شب بو و صداي ني گريه اش مي گرفت.  خودش را هفت شبانه روز توي اتاقش حبس كرده بود و لب به آب و غذا نمي زد . دلش خوش بود به صداي نيِ ناشناسي كه انگار براي دل زليخا هر شب آهنگي غمگين مي زد. يوسف مي گفت چرا مي زنيد آخر؟‌ انگار براي كسي درد دل كرده بود كه از اول شغلش نجاري نبوده است . نقاشي مي كشيد و مزد هنرش را گرفت. از شهري به شهري سفر مي كرد و مي گفت بسيار سفر بايد تا پخته شود خامي. هر جا كه مي رسيد چند روزي مي ماند  چند تايي نقش مي زد چهره بيشتر - كه روزگارش بگذرد . . .

 

مي گفتي پدر بزرگ قصه را هيچ وقت با يكي بود يكي نبود شروع نمي كرد. مي گفت همه بودند يكي هم بود دخترِ پادشاه ، موهاي كمندِ مشكي،‌ چشمان درشت ...بعد تو مي پريدي وسط حرفش كه:  انگار خودم بابا بزرگ مگه نه؟

داد مي زدند كار خودت بود مگه نه ؟ تو اصلا آمدنت به اين شهر هم مشكوك بود. دختران ما را از راه به در كردي . تو هم بد يمني ،‌هم چشمت دنبال ناموس ديگران است. ديگر توي اين شهر دارد زنا كردن از قبحش مي افتد. و همه ي اينها زير سر تو است. اصلا بايد سنگسارت كنيم تا درسي براي ديگران شود...

 

پدر بزرگ گفت آره درست مثل خودت عروسكم. آخ كه چقدر اين حرف پدر بزرگ مي چسبيد. اما وقتي مي گفت من آفتابِ لبِ بامم اصلا فكرش را هم نمي كردي كه راست گفته باشد يا اينكه خودت هم لبِ بامي و توي حوض هيچي آب و ماهي نیست. آمده بودي جلو و از سر شيطنت گفته بودي از من نقشي بكشيد كه از نقاشي دختر شاه پريان كه پسر پادشاه روم را  اسير خودش كرد هم قشنگتر شود...

توي قهوه خانه، سليمان دستيار حكيمِ شهر تعريف مي كرد كه شب فرستاده بودند دنبالِ حكيم. يوسف را بيهوش روي پياده رو پيدا كرده بودند و فرستاده بودند دنبال حكيم. حكيم مداوايش كه تمام مي شود ، حکم می کندسليمان تا صبح بر بالین یوسف بماند. مي گفت تب شديدي داشت و سليمان را نمي شناخت . مدام با زليخايش حرف مي زد كه آمده بودم بروم ماندني شدم؛ آمده بودم پخته شوم، سوختم.  ديدي زليخا آتش من دامنِ تو را هم گرفت. من با تو چه كردم . . .  

تازه وارد شهر شده بود. بساط نقش و نقاشي را در گوشه ي ميدان اصلي به پا كرده بود و از آمدو رفت مردم طرحي مي زد. هيچ نفهميد چه شد ، مانده بود خيره به او كه با نديمه هايش شاد و خنده كنان مي گذشتند. اول به صرافت افتاد بگويد اين نقاشي پيشِ من بماند يكي ديگر برايتان ميكشم اما زبانش نچرخيد. در آمد كه: اين نقاشي كار دارد نشاني بدهيد كامل كه شد خدمت مي رسم.. .

آن سال همه ي دختران عاشقِ يوسف بودند، يوسف چشمانش ديگر خوب نمي ديد و آنها آغوشِ ديگري را با ولع تجربه مي كردند. چشمانشان را مي بستند، يوسف را مي ديدند كه از آنها هم نقشي مي كشد و در آغوش ديگري خود را رها مي كردند. . . . يوسف اما چشمانش ديگر خوب نمي ديد . نتوانست ديگر هيچ نقشي بزند جز همان نقش آخر كه مكرر مي كرد . . .

 

پدر بزرگ آفتابِ لبِ بام بود و زليخا هر كاري مي كرد نمي توانست قصه اش را از اول تعريف كند. قصه را از هر جايش مي گرفتي يوسف يا نقاش مي شد يا پسرِ نجار  . من توي حوض داشتم دِق مي كردم كه صدايم در بيايد و تو مدام از خوابت مي پريدي و گردنبند يادگاريِ يوسف را به گردن مي انداختي. صورتم را مماس مي كنم به گوشي تلفن و يك نفس عميق مي كشم  راننده مي گفت عين ديوونه ها داشت وسط بزرگراه گوشي تلفنشو مي بوسيد هرچي بوق زدم انگار نشنيد. . .

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 85/05/29 ساعت 2 بعد از ظهر | لينک ثابت |