تبليغاتX
این در نباید باز می شد
  یکقدم تا اینجا . . .

 

( زیبایی تو بر در خانه ی زانو زنندگی ماه

          با آجری شکسته سرم را شکسته ام

                                                              - رضا براهنی-  )

 

هی می گفت دست بردار، خودش دست بردار که نبود مدام صدای تق و توق توی گوش آدم خالی می کرد که مثلا اعصاب آدم را بریزد به هم. به هم می آمدیم یا نمی  دانم چقدر با هم آمده بودیم که خبر رسید دارند ستاره ها را تقسیم می کنند می گفتند یکجایی نشسته اند و همه ی ستاره را شمرده اند حالا هم دارند همه را تقسیم می کنند . اگر کسی فک و فامیل مرده ای هم داشت می توانست مدرک بیاورد و برایش یک ستاره ثبت نام کند. دستم را که برداشتم دیدم اصلا نمی دانم کجا باید دنبالش بگردم انگار تا به حال اینجا نیامده بودم. اصلا نفهمیدم چرا قرار شد اول من چشم بگذارم... راه افاده بود اسم تمام شاعرانی را که می شناخت لیست کرده بود تا برایشان یک ستاره ثبت نام کند می گفت برای حافظ باید یک ستاره مخصوص پیدا کنیم حافظ با بقیه فرق دارد. بعد افتادیم دوره که همه شاعران این مملکت را ستاره دار کنیم.

اولش همینطور بی هدف راه افتادم توی کوچه پس کوچه ها تا شاید پیدایش کنم اما مگر می شد همه ی کوچه ها را گشت. نشانی اش را به من داده بود دو تا درخت کاج توی کوچه شان بود با یک عالمه پیچک که از در و دیوار یک خانه ی قدیمی بالا رفته بود. اینطور نمی شد پیدایش کنم نشستم کنار یک جوی آب گفتم خب شاید خودش بیاید دنبال من .. .

دنبالش که رفتم رسیدیم به یک کارگاه سنگ تراشی. یک تخته سنگ صاف پیدا کردم و رفتم رویش دراز کشیدم خیلی خسته بودم داشتم خوابِ نمی دانم حافظ را می دیدم که نشسته بود روی کول من و موهایم را می کشید یا اینکه یکجای درندشتی بود که ستاره ها را آویزان کرده بودند و هرکس نوبتش می شد می رفت جلو  زیر ستاره اش اسمش را می نوشت و می آمد بیرون. . . گفت دست بردار تو فقط یک خواب بی معنی دیدی.گفم ولی چرا هنوز صدای تق و توق تو توی گوشم خالی می شود . اصلا ببین من همینطور روی این تخته سنگ خوابم برده بود و تو مرا هم با این سنگ تراسیدی این خواب حتما یک نشانه است.

یک طرف سنگ را نشان می کرد و همینطور می تراشید تا برسد به آخر کار . منهم هر چی فکر کردم یادم نیامد که از توی سنگ درم آورده بود یا بعدا آمدم آنجا دراز کشیدم گفتم تا کی باید اینجا بخوابم ؟ گفت فعلا اجازه بلند شدن ندارم و چند هفته طول می کشد تا جمجمه جوش بخورد. گفت  مرا کنار یک ساختمان نیمه کاره پیدا کرده بودند که با یک تکه سنگ به سرم می کوبیدم و اسم ستاره ها را  با شماره  فریاد می زدم.

فریاد زدم خب پس کجا رفتی اصلا تو برنده شدی .من دیگر دارم می ترسم بیا بیرون، بیا یکجور دیگر بازی کنیم . آخر من از کجا دو تا درخت کاج پیدا کنم که خانه ی شما توی آن کوچه باشد لااقل بیا این تکه آخر سرم را هم از روی سنگ جدا کن . نگفتم خوابی که دیده ام یک نشانه است می دانستم  اتفاقی قرار است پیش بیاید .بیا لااقل این تکه آخر را هم بتراش . . .

 

نوشته شده توسط آرش عليزاده در 85/06/14 ساعت 2 بعد از ظهر | لينک ثابت |