

اصلا بخت نوشتن با من همراه نیست انگار . آمدم آنهمه نوشتم و همه چیز با خاموش شدن ناگهانی کامپیوتر پرید. حالا از اول. اصلا نمی دانم من چرا یاد نمی گیرم که چیزها را زود ذخیره کنم.
به هر حال نوشتم که این به روز کردن من هم ماجرایی غم انگیز شده است. و تقریبا از خاطره ها محو شده ام. و اگر نبود همت نازنین عزیز که مطلب قبلی وبلاگ را با یک شعر زیبا به روز کردِِ؛ حالا دیگر قرنها از آخرین نوشته گذشته بود...
حالا هم که بعد از این همه مدت آمده ام عجیب نیست لابد که می بینم لوگوی وبلاگ من محو شده است و سایت مربوطه که عکس را آپلود کرده بودم دیگر نمی شناسدم...
به هر حال انگار تا عید دارم یک کارهایی می کنم که اگر انجام شود شاید جبران این قصورات بشود. تا چه پیش آید.
از آسمان پرت شده بود پایین. از خودِ خودِ آسمان انگار. هرچند یادش نمی آمد که کی بود یا چه پیش آمد . اما آنقدر می فهمید که حالا معلق مانده است بین زمین و آسمان. البته هنوز نمی دانست که آنچه در زیر پایش قرار دارد چیست؟ زمین است یا چیزی دیگر...
مستوره دوان دوان خود را رسانده بود. اما دیگر نایی برایش نمانده بود که حتی بتواند روی پاهایش بند شود. وقتی رسید پخش زمین شد و همینطور مبهوت از حال رفت.
زیاد درک نکرده بود که چرا پرتش کرده بودند یا اینکه خودش خواسته پرت شود. چیزهایی مبهمی یادش بود. شاید هم خاصیت بی وزنی بود که نمی توانست افکارش را متمرکز کند. حسی آمیخته به بی خیالی و بهت داشت.
از قیافه ی بهت زده ی مستوره؛ بزرگان روستا به این نتیجه رسیدند که او قطعا جنزده شده است. چرا که هر کاری می کردند لب از لب وا نمی کرد. با مردمکهای بی حرکت به جایی دور انگار خیره شده بود.
فرشته ی پیشکسوت تر به فرشته ی کارآموز گفت: هرگاه انسانی چیزی از خدا می طلبد و کمکی می خواهد اگر بال سمت راستت خود به خود شروع به حرکت کرد یعنی که باید بروی و هرکاری از دستت برمی آید برای آن انسان انجام دهی. در غیر اینصورت نه تنها وظیفه ای نداری بلکه اصلا مجاز به هیچ کاری در خصوص او نیستی.
مستوره داشت از هجوم آنهمه تصویر در هم تنیده دیوانه می شد. تصاویر به هم می خوردند؛ پخش می شدند؛ در هم می رفتند؛ متلاشی می شدند و باز شکل یک گوی درخشان می شدند که چشم را می زد. خیلی چیزها می خواست بگوید اما زبانش بند آمده بود. نمی توانست آنهمه اتفاق را با کلمات بریزد بیرون و خودش را خالی کند. همینطور گلوله شده بودند روی هم تا راه حنجره اش را بند بیاورند . و مستوره گنگ شده بود.
فرشته ی کار آموز پرسید: اگر کسی که باید بالهای فرشتگان را خبر کند تا به انسانی کمک کندد ، خوابش برده باشد یا یادش برود آنوقت تکلیف چیست؟
فرشته ی پیشکسوت اخم کرد و گفت: ما هیچ وظیفه ای برای کمک به آدمها نداریم؛ ما به آنها لطف می کنیم. اصلا نمی دانم کسی را که یکبار بیرونش انداختند برای چه باید دوباره برگردانده شود. البته اینها به ما مربوط نیست. ما فقط هروقت که خواستند باید کارمان را انجام دهیم که اینهم ارفاقی در حق آدمیان است.
اصلا فکرش را نمی کرد که توی آسمان اینقدر سرد باشد. هیچ وقت از سرما خوشش نیامده بود. حالا هم از بخت بد در موقعیتی بود که هوا هم از سرما یخ می زد. حس سبکی را دوست داشت اما با سرما دیگر نمی شد کنار آمد. بی وزنی حس قشنگی داشت . حتی حس می کرد که گاهی فرشته ها را می بیند که از کنارش عبور می کنند. مطمئن نبود که وهم برش داشته است یا نه. اما هرچه بود صحنه های دلنوازی بود. شاید آخرین باری باشد که چنین صحنه هایی را می بینم. نمی دانست چقدر دیگر باید معلق بماند اما بدش نمی آمد که بیشتر طول بکشد.
مستوره داشت گوسفندهایش را به چرا می برد که یکی از گوسفندها از گله جدا شد و رفت به سمت دره. تا مستوره به خودش بیاید گوسفند رفته بود در سراشیبی دره و لای بوته های خار گیر کرده بود. شیب دره تند بود و مستوره نمی دانست باید چکار کند.گوسفندها امانت مردم بودند و اگر اتفاقی می افتاد خیلی بد می شد.
یادش آمد که یکی از پیشکسوتها گفته بود تا برسد به زمین همه چیز از یادش می رود و باید دوباره از اول شروع کند. خوشحال بود که هنوز خیلی چیزها را می توانست به یاد بیاورد. اما کم کم داشت مضطرب می شد.
فرشته ی کار آموز باید پرواز کردن را در شرایط مختلف تمرین می کرد تا در مواقع اضطراری بتواند به سرعت خودش را به محل مورد نظر برساند. یکهو صدای دختر بچه ای را شنید که داشت دعا می کرد. هیجان زده شده بود. آخر هنوز یاد نگرفته بود همه ی صداها را بشنود وکم پیش می آمد که بتواند صدایی را از آن پایین بشنود. از شنیدن صدا ذوق زده شده بود که یکهو بال راستش تکان خورد...
همینطور که داشت سقوط می کرد انگار گلوله می شد ؛ کوچک می شد؛ منبسط می شد و شکلش را از دست می داد. حالت تهوع به او دست داده بود. دیگر حواسش داشت از کار می افتاد و فقط دلش می خواست گریه کند. همه ی تنش انگار سوزن سوزن شده بود و بعد از درون ترکیده بود؛ که هم درد داشت و هم انگار که دیگر تن نداشت. باز انگار یک فرشته ی دست و پا چلفتی سر راهش قرار گرفته بود . اصلا بالهای فرشته ها آنقدر ها هم که می گفتند نرم نیست. معلوم نیست آدمها که چیزی از فرشته ها نمی دانند چرا اصرار دارند که برایشان صفتهای عجیب غریب ببافند. معلوم نبود این چندمین فرشته ای بود که سر راهش به او خورده بود. عجیب بود دیگر وهم و واقعیت برایش قابل تشخیص نبودند. باز انگار داشت گلوله می شد. دلش می هواست خودش را از توی حلق خودش بالا بیاورد.
مستوره آمده بود کنار پرتگاه و خدا خدا می کرد که گوسفندش بتواند از آن دره جان سالن به در برد. اما خیلی بعید بود. همینطور که اشک می ریخت کنار دره ایستاده بود بلا تکلیف. یکهو احساس کرد که یکدسته موجود سفید و درخشان از همه طرف به سمت دره هجوم آوردند. باورش نمی شد. نمی دانست باید اسم آنها را چه بگذارد. خیلی بزرگتر از یک فرشته معمولی بودند- البته او قبلا هیچ وقت یک فرشته معمولی را ندیده بود- و خیلی درخشان تر از اجنه – البته واضح است که تا به حال هیچ جنی هم ندیده بود- آن موجودات درخشان به سمت گوسفند بیچاره ی او حمله بردند و هرکدام یک قسمت از بدن او را گرفت تا بالا بیاورد. اما هر کدام می خواست گوسفند را از سمت خودش بالا بیاورد و در یک لحظه ی پر سر و صدا و درخشان همه ی بدن گوسفند منفجر شد؛ نورها شدید و ناگهان محو شدند و تمام شیب دره پر شد از دل و روده و خون گوسفند بخت برگشته...
دادگاه رسمی است. لطفا سکوت را رعایت کنید. فرشته ها همه مرتب نشسته بودند و قاضی از منشی دادگاه خواست تا کیفر خواست متهمان را قرائت کند:
بدینوسیله علیه رفتار نسنجیده و غیر قانونی چند تن از فرشتگان کارآموز توسط مدعی العموم اعلام جرم می شود. جرائم منسوبه عبارتند از:
- اقدام خود سر برای کارهای انسان دوستانه
- پایین آوردن شان فرشتگان
- ظهور غیرقانونی در برابر چشمان یک انسان.
- عدم دقت کافی در پرواز و برخورد با اجسام خارجی که منجر به بروز خطا و نهایتا جرم شد...