

هر روز را می رفتم تا سر چاه و دنبال تو می گشتم . می گفتند یک روز تو را به چاه انداختند و دیگر پیدایت نشد. من اما مگر این حرفها باورم می شد. نشستم به خواندن تمام وردهایی که یادم مانده بود از چند هزار سال پیشش را نمی دانم اما هر چه بود مسلسل می خواندم . گفتم شاید طلسمت کرده باشند، نشستم به باطل السحر نوشتن . باطل السحر همه چیز را می نوشتم و روانه ی چاه می کردم آخر پیدایت نشد.
همه جا پخش کرده بودند که پسر نجار دیوانه شده است. می گفتند نقشهای غریبه بر چوب و کاغذ رسم می کند و حرفهای نامربوط می زند. می گفتند به زبانی که مفهوم نیست با خود سخن می گوید. دیگر تردیدی نداشتند که مجنون شده است. می گفتند آزارش به کسی نرسیده است اما از کجا معلوم شاید روزی اسباب آزار زن و فرزندانشان می شد.
تمام هفته را نخوابیده بودند. خودش بعدها برای ملیحه تعریف کرده بود که از زمین و آسمان آتش می بارید. همه جا داغ بود و توی سرش داشتند با طبلهای مسجد ملا علی، دسته ی عزاداری امام حسین راه می انداختند. ولی هیچکس چیزی نمی خواند ؛ زنجیر هم نمی زدند، همه داشتند طبالی می کردند؛ همه هم طبل بزرگ. همین چند هفته پیش بود که صلح شده بود و دستور داده بودند که مهمات را به پشت جبهه برگردانند. اما معلوم نشد اینها از کجا رسیدند. افراد کمی مانده بودند که یکهو دیدند گیر افتاده اند وسط حلقه ی دشمن. خیلی ها به هوای تسلیم شدن رفتند که چند قدم بیشتر زنده نماندند. آنها هم چهار نفر بودند که توانستند خودشان را یک گوشه ای مخفی کنند و بمانند منتظر تاریکی شب.
گفتم که من از رو نمی روم. هر چه می دانم برایت می نویسم. هر چه ورد باشد می خوانم. اگر افاقه نکرد می روم به همه زمانها سر می زنم تا بلکه راهی بیابم. صدایم را می شنوی ؟ اگر نتوانم تو را بیرون بیاورم خودم هم می آیم آن تو...
ملیحه همه این حرفها را تکه تکه جمع کرده بود. از روی یادداشتهای پراکنده ی احمد، بعضی هم از روی خاطراتی که احمد خودش با خودش مرور می کرد یا از حرفهایی که توی خواب می زد. با خود ملیحه هیچ وقت ننشسته بود چند کلمه مثل قدیمها حرف بزند. بیشتر ساکت بود یا گریه می کرد، چقدر کم پیش می آمد که ملیحه را می بوسید و برایش حافظ می خواند . ولی فقط همین بود... ملیحه همه جا گفته بود: پیش شما که می رسد ساکت می شود اما تنها که هستیم برایم از همه چیز صحبت می کند. خیلی دوست داشت اینطور بود اما احمد باز داشت گریه می کرد...
بعضی می گفتند پسر ِتنی نجار نیست. می گفتند سالها پیش که نجار از سفری بر می گشت کاروانشان اسیر حمله راهزنان می شود . می کفتند همه را قتل عام کرده بودند اما نجار و این پسر زنده مانده بودند. انگار کور شده بودند و آنها را نمی دیدند. نجار تعریف کرده بود که دست پسرک را گرفته بودم و با هم از برابر چشم حرامیان می گذشتیم . اما هیچ کس نگاهش به ما نبود. نادیدنی شده بودیم انگار. فرض کن چیزی مثل روح.
احمد نشسته بود به نقش زدن. بیشتر خط خطی بود شاید. اما ملیحه مانعش نمی شد. هر چیزی که می توانست احساسات احمد را بیرون بریزد برایش خوب بود. دکتر گفته بود که توصیه نمی کند به زندگی با احمد ادامه بدهد. شاید تا آخر عمر همینطور مبهوت بماند، اما اگر می خواهد کاری برای احمد انجام بدهد باید کمکش کند تا همه ی چیزهایی که توی روحش چنبره زده اند و پرش کرده اند، بزنند بیرون. گفته بود که احمد تاب تجربه کردن آن همه حقیقت را نداشت و حالا که از آنهمه اتفاق پر شده بود باید کم کم خالی می شد.
گفتم که هرچه لازم باشد خواهم آموخت.هفتصد و پنجاه سال است که دوباره برگشته ام هندوستان. دارم خیلی چیزها را از اول تلمذ می کنم. تا به حال پیش سه تا بابا بوده ام، پنج تا جوکی و سانسکریتم را کامل کرده ام . تا آخرالزمان آنقدر فرصت هست که همه چیز را بیاموزم تا برگردی دوباره. حالا باید چله نشینی کنم بعد دوباره با تو سخن خواهم گفت...
ادامه دارد...